Первые 98 строк.
«نکتهي ضروري اينکه در اکثر ديالوگهاي اين فيلم، از کتاب «افسانههاي راز و خيال .اثر «ادگار آلن پو» ترجمهي «شجاعالدين شفا» بهره برده شده است
فيلمي از «آلکساندر آستروک»
«« چـاه و آونــگ »»
بر اساسِ داستاني از «ادگار آلن پو»
.ناخوش بودم
احتضاري همراه با رنجي طولاني .مرا بسويِ مرگ سوق ميداد
وقتي آنها سرانجام مرا ... برايِ دادرسي رها کردند
احساسکردم که ديگر .رمقي در تنم باقي نمانده است
... حکم
... حکمِ موهشِ اعدام
... آخرين کلامِ واضحي بود
که در گوشم .طنين انداخت
... پس از آن
آهنگِ صدايِ اعضايِ ... ديوانِ تفتيشِ عقايد
برايم تبديل به زمزمهاي .مبهم و نامشخص گرديد
... و آنوقت
... در عالمِ تخيلم
همچون نُتهايِ ... موسيقيِ دلنشيني
اين فکر لغزيد که آرامشي که در گور انتظارِ ما را ميبرد .چقدر مطبوع است
... اين فکر
... آرامآرام
و بيسروصدا .به ذهنم آمد
و بهنظرم آمد ... مدتي دراز طول کِشيد
تا توانستم به آنچه در روحم ميگذشت .کاملاً پِي ببرم
... اما
در همان لحظهاي که خيالِ من ... بالاخره شروع به احساسِ اين فکر
و سرگرمشدن ... با آن کرد
سراسرِ عالم برايم ... بصورتِ ظلمت
... خاموشي
.و سکون درآمد
... بيهوش شدهبودم
و با اين حال نميتوانم بگويم که بکُلي .هوشياريِ خود را از دست داده بودم
... در عميقترين خوابها
!نه
... در حالِ هذيان
!نه
... در حالِ بيهوشي
!نه
... در مرگ
!نه
،حتي در درونِ گور نيز .همهچيز از ميان نميرود
،زيرا اگر جز اين بود .ابديت برايِ انسان وجود نداشت
وقتي از خوابِ بسيار عميق ... بيدار ميشويم
تارهايِ عنکبوتيِ رؤيايي که ... با آن دمساز بودهايم را
.پاره ميکُنيم
... با اين حال
... يک ثانيه بعد
شايد بهعلتِ نازکيِ فوقالعادهيِ ... اين تارها
اصلاً بخاطر نميآوريم .چه خوابي ديدهايم
در ميانِ ... مساعيِ پياپي
... و کوششِ شديدم
برايِ گردآوريِ اجزايي چند ... از اين حالِ فنا و عدمِ ظاهري
که روحِ من به درونِ آن ... لغزيده بود
،لحظاتي بود که در عالمِ رؤيا .خود را در اين راه موفق مييافتم
... در لحظاتي کوتاه
... لحظاتي بسيار کوتاه
توانستم خاطراتي را به چنگ آورم و برايِ خود نگهدارم ... که بعدها روشنبينيام
... به من فهماند که
جز به اين حالت از روح ... که در آن هر گونه شعور و ادراک
بهنظر محو شده و از ميان رفته ميآيد .مربوط نميتوانست بود
تا وقتيکه ... سرگيجهاي موحش
اين فکرِ محض را برايم باقيگذاشت ... که اين راه سرازيري
.راه ابديت است
سپس نوبتِ خاطرهيِ مربوط به سکونِ ناگهاني ... در تماميِ موجوداتِ پيرامونم فرا ميرسد
چنانکه گويي همهيِ آنهايي که ... مرا با خود ميبردند
... همهيِ اين اشباح و ارواح
،در پايينرفتنِ خود ... از حدِ بيحدي گذشته
و در برابرِ کسالتِ بيپايانِ ... ناشي از کارِشان
شکستخورده .و توقف کردهبودند
و بعد ديگر همهچيز ... بصورتِ جنون درآمد
جنونِ خاطرهاي که در عالمِ وحشت .دست و پا ميزند
،سپس بطرزي بس ناگهاني ،صدا و حرکت به روحِ من باز آمد
،حرکتِ آشفته و پُرتلاطمِ قلب .و صدايِ تپشهايش
... سپس بصورتي ناگهاني
فکر و وحشتي ... آميخته با هيجان
و کوششي پُرحرارت .برايِ درکِ وضعيتِ واقعيِ خودم
... ناگهان
فکري موحش، تمامِ خونِ بدنم را .بهسمتِ قلبم راند
... چند قدم برداشتم
اما همهجا ... همچنان تاريک
.و خالي بود
بهنظرم بديهي آمد که اين سرنوشتي که فعلاً برايم معين کردهبودند .موحشترينِ سرنوشتها نبود
صرفاً زندهبهگور شدن ... درونِ قبرم
سرنوشتي نبود که آنها .برايم اختصاص داده بودند
... ديوار را دنبال نمودم
درحاليکه با نهايتِ سوءظن .گام برميداشتم
،با اين وجود، اين روند ... برايم هيچ امکاني فراهم نکرد
تا به ابعادِ دخمهام ... پِي ببرم
زيرا احتمالاً گرداگردش گشتهبودم ... بيآنکه از اين حقيقت آگاه باشم
که ديوار بهشکلي بينقص .يکنواخت بهنظر ميرسيد
اين نجاتِ غيرِمترقبه ... و بهموقع
... همان ويژگياي را داشت
،که در داستانهايِ مربوط به ديوانِ تفتيشِ عقايد .شنيده و آنرا افسانه يا توهم پنداشتهبودم
،قربانيانِ ظلمِ اين ديوان ... راهي جز آن نداشتند
که مرگ را يا با رنج و عذابِ طاقتفرسايِ ... جسماني تحملکُنند
يا آنرا همراه با شکنجههايِ وحشتآورِ روحي .پذيرا گردند
و من اکنون به نوعِ دومِ آن .محکوم شدهبودم
... اعصابِ مرا
No comments yet. Be the first to leave one.