Первые 71 строк.
چه فکری تو کلهتون بود؟
شما احمقای ضعیف واقعاً فکر کردین میتونین دیوار سطح ۱۲ رو خراب کنین.
قبرستان بریک اعضای یدکی بدن دیوارشکن
قیمتها به استخون رسیدن!
خب، ظاهر که همه چیزی نیست.
یه طلا؟ توهینآمیزه، رفیق!
آهای، «گابلینو بگیر» بازی کنیم؟
حتماً! بعدشم «گالمو بزن» بازی میکنیم!
آهای بچه، اینجا نمایش خیمه شببازی راه ننداختم.
ایجا قبرستونه.
اونطرف شهر نمایش خیمه شببازی راه انداختم.
آه، ببخشید.
آهای بچه، حالا چرا داری با این استخونا حرف میزنی؟
عجیبه. دوستات کجان؟
هیچ دوستی ندارم.
ببینین کی اینجاس. جفریِ عجیبغریب!
نگران نباش. فقط سربهسرت میذاریم.
جفری، میخوای مثل یه نینی کوچولو گریه کنی؟
هی شما کَله پوکا ستون فقرات ندارین، چطوره من یه دونه بهتون بدم!
خیلی کُندی.
خدایا، ممنونم.
ترسوندن بچهها بهترین کاریه که تا حالا کسی برام انجام داده.
آهای بچه عجیبه، بیا اینجا!
گوش کن، حق هر کسیه که دوست داشته باشن،
پس من با استخونای دورانداختنی برات چند تا دوست ساختم.
سلام جفری. میخوای بریم بازی؟
بازی؟ البته!
خوبه.
پشه احمق! قبلا بهت گفتم که هیچ خونی ندارم!
طلا! طلا!
- جیرینگ! - واقعاً، جیرینگ!
خیلی خوب پسرا. اوضاع رو براهه.
بعد از این هممون قراره پولدار بشیم.
آره، دیوارهای بلوری میگیریم، پرچم همه کشورها رو
و یه سری مشعل که به هیچ دردی نمیخورن.
اومدیم تو! تونستیم! تونستیم!
باشه. نترسین بچهها.
حداقل هنوز طلا رو داریم.
- طلا! - بیلهامون!
خب. ممکنه اینجا گیر افتاده باشیم، اما غذامون واسه چند هفته کافیه.
آه، متأسفم. فکر مردن اشتهامو باز میکنه.
«نظارت بحران: روز اول.»
هشت ساعته که زمین از هم باز شده
و سه تا معدنچی و میلیونها طلای پیروزی رو به کام خودش کشیده.
«تالار شهر»
نظم! نظم تالارو رعایت کنین!
هر کاری میکنیم تا طلامون رو...
اوه آره و معدنچیهامون به خونه برگردن.
نمیخوام کسی رو اسم ببرم ولی کار لوید بود!
چی؟ تقصیر من نبود!
یه کسی کلبه من رو برده بالای تونل معدنچیها.
وای، باورم نمیشه که یک روزه ریشت اینقدر رشد کرده. چه خفن.
این دیوارها از لبهای مینیونا هم لیزتره.
چیه؟ دوره دانشجویی وقت تجربه کردنه.
سلام، معدنچیهای گرفتار!
داریم روی یک نقشه نجات کار میکنیم اما...
تو این مدت، آذوقه میاندازیم پایین.
غذا، آب و چند تا نقاشی از طرف بچههای محله.
نقاشیها رو واسه آتیش استفاده کنین.
دفعه دیگه آروم بفرستش پایین!
بیستمین روز از «لغزش به آخر دنیا»
و شاید تالار شهر بالاخره راهحلی داشته باشه.
زیک اینجا با منه و مراحل نقشه رو برامون توضیح میده.
این طناب رو بر میداریم و میاندازیمش پایین.
فنآوری! در دوران شگفتانگیزی زندگی میکنیم.
- نه پیت! این یه طنابه - میدونم!
خُب، یه طناب دیگه داریم؟
بودجه طناب رو صرف پارچهنویس کردیم.
معدنچیها نجات پیدا کردن! هورا!
فقط باید اون عوضیا رو نجات بدم
تا این عوضیا فکر نکنن که من عوضیم.
No comments yet. Be the first to leave one.