Bad Liaisons

Bad Liaisons (Les Mauvaises Rencontres)

Скачать Farsi Persian субтитры

Информация о релизе

Bad Encounters (1955) WEB-DL Persian Subtitle
Комментарий от hamlethamletian

Теги

webdl
Опубликовано: 2024-12-26
Загрузки: 39
Для слабослышащих: No
FPS: 25

Предпросмотр субтитров (Farsi Persian)

Первые 200 строк.

،فيلمي که در آستانه‌يِ ديدنش هستيد ... مفتخر به دريافتِ جايزه‌يِ

بهترين کارگرداني .از جشنواره‌يِ ونيزِ سالِ 1955 گرديده است

«« مـراوداتِ نـامـطـلــوب »»

،فيلمي که همينک مشاهده خواهيد نمود ،داستانِ يک دخترِ مدرنِ امروزي است

يک دخترِ جوانِ شهرستاني که به‌شکلي بي‌رحمانه و ناگهاني .به درونِ اتمسفرِ تب‌آلودِ پاريس افکنده شده‌است

وي که در يک پرونده‌يِ سقطِ‌جنين متهم‌گرديده ... و در کلانتريِ پليس موردِ استنطاق قرار گرفته‌است

اينک تصاويرِ زندگي‌اش را در حافظه‌يِ خود .اجمالاً مرور مي‌نمايد

او تک‌تکِ اشخاصي که ملاقات نموده‌است را ... به‌خاطر مي‌آورد

همان کسانيکه مشخص‌گرديده‌است برايش .مـراوداتِ نـامـطـلــوب» بوده‌اند»

منتظرِ چي هستي؟

بالاخره تصميم‌گرفتي حرف‌بزني يا نه؟

.«نام : «کاترين راکان .شغل : روزنامه‌نگار

(پرونده : دکتر«دانيِلي» (متواري .متهم به انجامِ سقطِ‌جنين‌هايِ غيرِقانوني

: شاهد .يکي از مشتريانِ وي

الو؟ .فوربَن» هستم»

.نه، هنوز نه .هيچ‌چيزِ جالبِ‌توجهي نيست

!ما هيچ مدرکي نداريم

به‌غير از اون يادداشت ... و نامه‌يِ ناشناس

،ما هيچي نداريم .و دختره اينو مي‌دونه

... اما

دختره «دانيِلي» رو .بخوبي مي‌شناسه

مطمئنم که دست‌به‌دامنِ .خدماتش شده

اوه، لزومي به داشتنِ .توهمات نيست

البته فکر مي‌کُنم بهتره بازجويي رو متوقف‌کُنيم .و ادامه‌شو بذاريم برايِ بعداً

پس ميگي اونها عجله‌دارن؟ خُب ازم مي‌خوان چکار کُنم؟

تقصيرِ من نيست که به دکتر اجازه‌دادن .در بره

به جنابِ رئيس بگو که دائماً .در جريانِ امور قرارش‌ميديم

،خُب جنابِ بازپرس هيچ خبرِ جديدي نيست؟

مگه چند دفعه بايد برات تکرار کُنم؟

،ولي هر موقع که بخواي .ماوقع رو برات شرح‌ميدم

موفق‌شدين دکتر رو گير بيارين؟

همونطور که .مي‌توني ببيني، نه

،«اون يارو «راکان داره اينجا چکار مي‌کُنه؟

.هيچ‌کاري .کلاً هيچي

.خيله‌خُب، متوجه‌شدم - !چه عجب -

ببينم، خوب فکرهاتو کردي، آره؟ آخرش تصميم‌گرفتي همکاري‌کُني؟

لابد متوجهي که پيشاپيش ... همه‌چيزو اعتراف‌کردي

بدونِ اينکه خودتم اينو بدوني؟

بهت توصيه مي‌کُنم ... دست از اين بازيِ بچگانه بردار

و سريعاً اعتراف‌نامه‌تو .امضاء‌کُن

مي‌فهمي؟

فقط لازمه که اظهاراتتو امضاء‌کُني .و بعدش آزادي

اونوقت ميري منزل .و همه‌چيز تموم‌ميشه

خُب، با همديگه توافق‌داريم؟

پس دکتر چي؟

چه ربطي به دکتر داره؟

بالاخره موافقي؟

نه؟

!نه

.هر جور ميل‌ته

،به‌هر‌حال من مي‌تونم منزل‌تو بگردم .حتي مي‌تونم بازداشتت‌کُنم

و مي‌دوني اين يعني چي؟

اونوقت مجبور ميشي خودت .به قاضيِ تحقيق توضيح‌بدي

.بيا اظهاراتتو مرور کُنيم .هر جاش که مخالف‌بودي، منو متوقف‌کُن

بذار با عينِ کلماتِ خودت .انجامش‌بديم

،در طيِ بازجويي : شاهد چنين اظهار داشت

آشناييِ من با ... «دکتر«دانيِلي

از طريقِ يک دوستِ مشترک حاصل‌گشت ... بنامِ

.«آلن برژه»

: پرسش

آيا ملاقاتِ مذکور در اقامتگاه دائمِ دکتر اتفاق‌افتاد؟

پس ايشونو تويِ منزلش ملاقات‌کردي؟

قضيه اونطوري نيست که شما .تلويحاً سعي‌دارين القاء‌کُنين

دانيِلي» چند نفر از دوستان رو» .به اونجا دعوت کرده‌بود

،من تلويحاً هيچ‌چيزيو القاء نمي‌کُنم .مادمازل

و در طيِ ... همان ضيافت بود

«که من همراه «آلن برژه ... شرکت‌نمودم

که دوستِ يکي از ... آشنايانِ مشترک

و نيز عکاسِ يک .مجله‌يِ مُد مي‌باشد

: پرسش

آيا 5 هفته بعد ... به منزلِ دکتر برگشتيد

تا درباره‌يِ مخمصه‌اي که گرفتارش‌بوديد به ايشان بگوييد؟

،شما باردار بوديد

و از ايشان پرسيديد آيا موافق است که ...؟

قضيه چيه؟ حالت خوب نيست؟

.اين در پايانِ ماه اکتبر بود ... و تو پيشِ «دانيِلي» برگشتي

و ازش برايِ نوعِ خاصي از خدمات .درخواست‌کردي

که از نظرِ ايشون ،هيچ اشکالي نداشت

،و بنابراين موافقت‌کرد درسته؟

موافقت‌کرد؟

موقعيکه پيشِ «دانيِلي» برگشتي ... تا درباره‌يِ وضعيتت گفتگو کُني

آيا کسِ ديگه‌اي هم همراهت اومد؟

قطعاً خيلي‌خوب يادته که اون ملاقات .در منزلش بود

«شما فراموش مي‌کُنين که «دانيِلي .دکترِ من بود

،اينو قبلاً هم بهتون گفتم .تويِ يکي از اظهاراتم هست

نمي‌دونم چرا دارم همچنان .به سؤالات‌تون جواب‌ميدم

اين نامه رو بجا مياري؟

: با دستخطِ خودته "،مورخِ 5 ژانويه‌يِ 1954"

."«دکتر«دانيِلي»، خيابانِ «تورويل" مي‌خواي بخونمش؟

.مي‌دونم داخلش چي هست .خودم نوشتمش

،پس روشنه اينطور نيست؟

داخلش گفته‌شده که من .حالم خوب نيست

قبلاً هم بهتون گفتم .که «دانيِلي» دکترِ من بود

پس چرا نخواستي بهش تلفن‌کُني؟

از پاسخ‌دادن امتناع مي‌کُني؟

اينو قيد خواهم‌کرد .که از پاسخ‌دادن امتناع مي‌کُني

چه‌کسي اين نامه رو رسوند؟ - .هيچکس -

!هيچکس

،تو حالت خوب نبود .و هيچکس نامه رو نرسوند

.داري دروغ ميگي .سرايدارت يه‌نفرو ديده

و حتي «آلن برژه»، يعني عاشقت رو .بجا آورده

.اين حقيقت نداره .اون نبود

پس چه‌کسي بود؟

.نمي‌دونم. يکي از دوستان - از سايرِ عشاقت؟ -

.به‌هيچ‌وجه

اسمش؟

شما مي‌خواين چي بدونين؟

زندگيِ من !به خودم مربوطه

،از امروز صبح تا الان ... با اينهمه سؤالاتي که پرسيدين

اصلاً ديگه نمي‌دونم .کجا هستم

شما پيشِ خودتون آدم‌ها رو چي فرض‌کردين؟

فکر مي‌کُنين ما حينِ زندگي‌کردن اينقدر وقت داريم که دائماً واسه بيگناهي‌مون مدرک جور کُنيم؟

لابد مي‌بايست يادداشت‌برداري‌کُنيم تا بعدها بتونيم توضيح‌بديم که مسائل چطور اتفاق‌افتادن؟

.ولي زندگي اينجوري نيست

.اصلاً و ابداً

من به پرونده‌هاتون، پرسش‌هاتون .و خبرچين‌هاتون هيچ اهميتي‌نميدم

.شما هيچ درکي ندارين

و مسائلي وجود داره .که شما هرگز نمي‌فهمين

.هرگز مي‌شنوين چي ميگم؟

بهتون توصيه مي‌کُنم .که منو راحت‌بذارين

من هيچ‌چيزِ ديگه‌اي .برايِ گفتن بهتون ندارم

!چون ديگه کاسه‌يِ صبرم لبريز شده !و مي‌خوام برم منزل

،من درک مي‌کُنم. تو به‌تله‌افتادي .و اين آزارنده‌ست

ولي بهت سفارش مي‌کُنم .که مقاومت‌نکُني

.امضاء‌کُن

و بعدش همه‌چيز .بهتر ميشه

.پس هنوز درک‌نکردين

شما قادر به درکِ .هيچ‌چيز نيستين

شما از چيزي که واقعاً در جريانه .هيچي نمي‌دونين

.هيچي

.هيچي

شما بايد «پاريس» را هنگامِ شفقِ غروب ،کشف‌نماييد

موقعيکه 20 ساله هستيد .و به‌تازگي از شهرستان به «پاريس» رسيده‌ايد

در همين ساعت است که ،اولين نورها برمي‌خيزند

همان ساعتي که اين زندگيِ ... پُرتلألو و اسرارآميز

،در پايتخت آغاز مي‌گردد ... حال‌آنکه شما در آن ميانه پرسه مي‌زنيد

همان‌جايي که احتمالاً روزي .نقشي بازي خواهيد نمود

کارخانه‌ها و اداره‌ها ،به‌تازگي تعطيل شده‌اند

و سالن‌هايِ تئاتر و سينما ،در آستانه‌يِ باز شدن هستند

«هرچند کُلِ «پاريس .يک تئاتر است

،و سرانجام آنکه اين شهر .در قامتِ افسانه‌اش زندگي مي‌کُند

... و ما

برايِ جامه‌يِ عمل پوشاندن به رؤياهامان .زندگي مي‌کُنيم

،«پاريس» !همان نامِ جادويي

،«پاريس» !سرزمينِ موعود

و ما اينک عاقبت، بر ساحلِ رودخانه‌تان .اردو مي‌زنيم

اما چه رؤياهايي و چه توهماتي که در اين خواب رُخ نمي‌نمايند؟

چه اميدهايي؟

.پاريس» فقط برايِ ما دو نفر» .«فقط ما دو نفر در «پاريس

چه تعداد اشخاصِ جوانِ بلندپرواز ... «که از «کلرمون-فران

يا «کارکاسون» مي‌آيند، و بي‌آنکه متوجه‌باشند ... همين عبارات را بر زبان مي‌آورند

درحاليکه سرِ يک دختر را بر رويِ شانه‌شان دارند؟

،اين شهر بسيار زيباست .و تمامِ اين چيزها همين‌حالا متعلق به ما هستن

،البته به‌همين‌آسوني‌ها نخواهد بود .مي‌دونم

.ولي حالا مي‌بيني، ما از پسش برمياييم .من مطمئنم

.حالا مي‌بيني

... فايده‌يِ اومدن تا اين دورها چيه

اگه قرار نباشه تمامِ مسير رو تا آخر بريم؟

،و ضمناً ما از همون ابتدا .خيلي خوش‌شانس بوديم

،چون ممکن‌بود از همديگه جدا بيفتيم، تو و من .و به‌تنهايي تويِ تاريکي بجنگيم

ولي موقعيکه هر 2 نفرمون با هم باشيم .به‌مراتب نيرومندتريم

... بُردن

... موفق‌شدن

.مشهور شدن

اسم و رسم .به‌هم‌زدن

،افسوس و دريغ، زيرا همانطور که همه مي‌دانند .اغلبِ‌اوقات رؤياها صرفاً رؤيا باقي مي‌مانند

توهمات از بين مي‌روند .و اميدها نقش بر آب مي‌شوند

و آنگاه برايِ جواني ... چه مي‌ماند

مگر برگزيدنِ راه برگشت به منزل؟

،و بدينگونه يک‌شب ... خودمان را مي‌يابيم

،که سوار بر ماشين ،به سمتِ همان ايستگاه رهسپاريم

... درست در همان ساعتي

که زماني «پاريس»، با آنهمه وعده و وعيد .جلوه مي‌فروخت

.چقدر اسف‌انگيز

و چقدر غم‌انگيز است ... ترکِ شهر همچون يک سارق

حال‌آنکه در چمدانت هيچ‌چيز حمل نمي‌کُني .مگر تلخيِ شکست را

از مسافرينِ محترمِ مقصدِ ... «ديژون-بزانسون»

تقاضا مي‌شود که لطفاً .سوارِ قطار شوند

از مسافرينِ محترمِ مقصدِ ... «ديژون-بزانسون»

،ما همون آدم‌ها هستيم .ولي احساسات‌مون متفاوته

.برات روزنامه خريدم

،موقعيکه تصميم به کناره‌گيري گرفتم .فکرمي‌کردم ديگه هرگز قادر نميشم روزنامه بخونم

،ولي مي‌بيني .آدم به همه‌چيز عادت مي‌کُنه

!«کاترين»

حالا قصد داري چکار کُني؟ - .نمي‌دونم -

.هنوز درباره‌اش فکر‌نکردم

.ولي کار مي‌کُنم

البته اول از همه دوست‌دارم يه‌مدت ... استراحت‌کُنم. و بعدش

!«اوه «پي‌ير منو يادت مي‌مونه؟

دلت مي‌خواد همراهم بياي؟

،نه. اگه مي‌خواي همه‌چيزو از نو شروع‌کُني .بهتره خودت تنهايي بري

.اين همون‌چيزيه که داشتم به خودم مي‌گفتم - .مي‌دونم -

!بمون

.«نه، «کاترين

.من برايِ اين چيزها ساخته‌نشدم .احساس مي‌کُنم که هرگز از پسش برنميام

!همين‌الان برو ديگه !چونکه ديگه هيچ شهامتي برام باقي‌نمونده

،ولي برايِ موندن .شهامتِ بيشتري لازمه

!«خداحافظ، «پي‌ير

!«خداحافظ، «کاترين

!ما از همون اولش محکوم به شکست بوديم !آخه به‌اندازه‌يِ‌کافي قوي نبوديم

Комментарии

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left