Первые 200 строк.
.بيا
.آفرين سگِ خوب
،زنـدگــي در ازايِ زنـدگــي »» «« مـاکـسـيـمـيـلـيــان کُـلـبــه
!هي
.برايِ امروز کافيه
!بهراست راست
: کارگردان «کشيشتف زانوسي»
!همگي تويِ صف
... کلاهها
!برداشته
،در صفِ 2 نفره !بهدو رو
.عجلهکُن
.همينجا بوده
.پيداشکُن
.يارو رد گُمکرده - !خفهشين -
!فرار کُن
.يا مخفيبشو
.برو اونطرف .ممکنه اينجا ببيننت
.يالا، بيا لباسهاتو عوضکُن .زود باش
زود باش، اون کهنهپارههاتو .بده به من
.بيا، اينها رو بپوش
«يه قطارِ باري بهمقصدِ «کيلتسه .بهزودي ميرسه
سرعتش رو همينجا .کم ميکُنه
ميتوني بپري روش؟ - .مجبورم -
.بپر رويِ آخرين واگن
.تويِ هيچ ايستگاهي پيادهنشو .اونها شديداً گشتزني ميکُنن
،و ضمناً يادتباشه .تو هرگز منو نديدي
هي! بازوهات رو صاف و مستقيم .جلوت بگير
.همينجوري
،سر کاملاً بالا !دوستِ عزيزم
!اون خوابيده
عجلهکُنين، هر لحظه ممکنه .متوجهمون بشن
!هي
.يهنفر اينجاست
.«يا حضرتِ «عيسي بنِ مريم .يه جسده
.هنوز زندهست - موضوع چيه؟ -
.حتماً از نفراتِ اردوگاهه .بيايين از واگن بياريمش پايين
.بذار کمکتکُنم
.فقط همينو کمداشتيم
مجبور بودين اينو هم وبالِ گردنمون کُنين؟ - چرا؟ منظورت چيه؟ -
مگه ميخواي آلمانها بکُشنش؟
.بذارينش تويِ گاري
... کلاهها
!برداشته
.من تا ظهر صبر ميکُنم ... و اگه اون خوک تا اونموقع پيدا نشدهباشه
همگيتون .مجازات خواهيد شد
رياستِ اردوگاه ميفرمايَن .تا ظهر صبر ميکُنن
و اگه اون شخص تا اونموقع پيدا نشدهباشه .همگيتون مجازات خواهيد شد
حالا ميبايست باهاش چکار کُنيم؟
.اول بذار غذا بخوره - .اون نميتونه اينجا بمونه -
وگرنه اونها مزرعه رو به آتش ميکِشن .و همهمونو ميکُشن
و لابد اين بهنظرت اشکالي نداره، آره؟
.اول بذار غذا بخوره
.از خودت پذيراييکُن
اهلِ کجا هستي؟ - .«سيليزي» -
.ولي نميتونم برگردم اونجا - چرا نميتوني؟ مگه خانواده نداري؟ -
.آخه نميدونم هنوز زندهان يا نه - .ولي بايد چند تا دوست و آشنا داشتهباشي -
... بله، اما
.سيليزي» پُر از آلمانهاست» .هيچجايي برايِ مخفيشدن نيست
نميشه برايِ چند روز همينجا بمونم؟
.اون نميتونه بمونه، چون بقيه شاهد بودن - .ولي اونها ساکت ميمونن -
همچينچيزيو باور ميکُني؟ - .حالا بذار اول استراحتکُنه -
.يا حضرتِ «عيسي بنِ مريم»، خودت کمککُن .تو با اين کارِت همهمونو نابود ميکُني
.نه، نه، نه .برو بهش بگو بايد بره
اون مناره رو ميبيني؟
.اونجا يه صومعهست .قطعاً آلمانها اونجا دنبالت نميگردن
برو ازشون بپرس منو ميپذيرن؟
برايِ چي؟ تا اونوقت بفهمن که تو اينجا مخفي شدهبودي؟
من تا همينالانش هم .بهاندازهيِکافي خطر کردم
خودتون طريقهيِ حسابکتاب رو ميدونين. 10 نفر از شما .بخاطرِ اون شخص، در سيلويِ بتنيِ گرسنگيدادن، خواهند مُرد
،ما در هر صورت اون خوک رو پيدا ميکُنيم .اما تاوانش رو از همهتون پسخواهمگرفت
!از همهتون
!از کُلِ اين بخش
،رياستِ اردوگاه ميفرمايَن 10 نفر از شما بخاطرِ اون شخص .در سيلويِ بتنيِ گرسنگيدادن، خواهند مُرد
اما در هر صورت .اون شخص پيدا خواهد شد
!سه قدم بهپيش
!سه قدم بهپيش
!نه! اين کارو نکُنين
من اينجا اومدم .چون نياز به کمک دارم
،به گناهانت اعترافکُن .فرزندم
،من از اردوگاه فرار کردم .«از «آوشويتس
روزانه صدها نفر .دارن در اونجا ميميرن
حتي خودِ منم برايِ مرگِ هر شخصِ ديگهاي .مسئول خواهمبود
چرا ميبايست حرفت رو باورکُنم؟
فعلاً برو و .برايِ مدتي دعاکُن
بعدش تا اتاقِ نگهداري از اشياءِ مقدس .دنبالم بيا
ميتونم تويِ کارگاه .کمکحالتون باشم
قبل از اينکه بازداشتمکُنن .برايِ عَموم کار ميکردم
،اون يه نجار بود .و اثاثيهيِ منزل هم ميساخت
ولي شما نميتونين همينجوري .دستِ رد به سينهام بزنين
.اصلاً ممکنه منو تحويلِ آلمانها هم بدين .ولي نميتونين چنينکاري بکُنين
واقعاً فکر ميکُني نميتونيم چنينکاري بکُنيم؟
نه اگه به اونچه که موعظه ميکُنين .واقعاً عملکُنين
شما ميگي ما نميتونيم. ولي آيا متوجهي که با راهدادنت چه خطري رو پذيرفتيم؟
اصلاً از کجا بدونيم درصورتيکه دستگيرتکُنن و ازت بازجوييکُنن، چکار خواهيکرد؟
و چهچيزهايي رو فاش خواهيکرد؟ - هيچي. چطور ميتونم قانعتونکُنم؟ -
مگه نديدي چه تعداد کشيش در «آوشويتس» بودن؟
حتي تعدادشون بهمراتب .از مهندسين، دکترها يا معلمها بيشتره
.باشه، بسيار خُب، حق با توئه .ما نميتونيم دستِ رد به سينهات بزنيم
ميتوني همينجا بموني تا زمانيکه موفقبشيم برات .مدارکِ جعلي تهيهکُنيم
.ولي بعدش بايد بري - خُب کجا برم؟ -
.برات يهجايي تدارک ميبينيم - چرا نميتونم همينجا بمونم؟ -
چون تو تنها کسي نيستي که نميتونيم .بهش از اعطايِ کمک دريغکُنيم
مجبوريم اين مردِ جوان رو .برايِ مدتي پيشمون بپذيريم
.ستايش بر پروردگار باد
.برات شناسنامه آوردم
جعليه، اما با اصل .مو نميزنه
اين معناش اينه که بايد برم؟
اينش ديگه بر عهدهيِ پدرسرپرستِ صومعهست .که تصميمبگيره
کشيشِ ناحيه ميگه اوضاع کمکم داره .تويِ اين دوروبرها خطرناک ميشه
اونها مدام دارن آدمهايِ بيشتري رو .تبعيد ميکُنن
پدرروحاني هيچي نگفتن؟ - .نه، هيچي -
ايشون دربارهيِ برادرمون .که در اردوگاهه صحبتکردن
و دربارهيِ اتفاقي صحبتکردن که همين اخيراً .در آگوست يا شايدم اواخرِ جولاي رُخداده
درواقع 10 زنداني داخلِ سيلويِ بتنيِ ،گرسنگيدادن مُردن
،«و يه راهبِ وابسته به فرقهيِ «فرانسيسکن»، بنامِ برادر«کُلبه .پيشنهاد کردهبوده که جايِ يکيشون رو بگيره
شايد تو برادر«کُلبه» رو ميشناختي؟ - .نه -
ولي مگه تويِ ماه آگوست فرار نکردي؟
يا اواخرِ جولاي بود؟
اون شخصي که جونش نجات پيداکرد چهکسي بوده؟ - .نميدونم -
بهگمونم شايد .گورِتسکيِ» وکيل بوده»
بهنظرت ميتونم برم پيشش و ببينمش؟
چرا که نه؟ .تو الان شناسنامه داري
ولي موافقت ميکُنه که منو ببينه؟ - .باهاش تماس ميگيرم تا مطلعبشم -
.خيلي ازت سپاسگزار ميشم
.پس اون تو بودي
بله، من همون کسيام که .فرار کرد
و ما در حينِ حضوروغياب اونجا ميايستاديم ... و دعا ميخونديم
تا تو هرچهزودتر .دستگير بشي
فهميدي تويِ اردوگاه چه اتفاقيافتاد؟
خودمم يهزماني مجبور شدم .همونجوري اونجا وايسم
من از 3 حضوروغياب .جونِ سالم بهدر بُردم
فرصتِ فرارِ من .کاملاً اتفاقي پيشاومد
و به همين علت بود که 10 نفر مجبور شدن .داخلِ سيلويِ بتنيِ گرسنگيدادن بميرن
اگه همچين فرصتي برايِ خودتون پيش مياومد اونوقت چي؟
.منم فرار ميکردم
... اون راهب، که اسمش «کُلبه» بود شما خودتون ديدين چه اتفاقي افتاد؟
.درست نميدونم
پدر«کُلبه» تويِ .يه واحدِ ديگه بود
،بههميندليل بود که من دورتر ايستادهبودم .در رديفِ سوم، يا شايد دوم
«وقتي پدر«کُلبه ... بهجلو قدمگذاشت
،فريتس» دستش رو بهطرفِ تپانچهاش دراز کرد» .انگار که بخواد شليککُنه
ولي چرا شليک نکرد؟
.نميدونم
حدس ميزنم .حسابي شوکه شدهبود
چون هرگز قبلاً هيچ زندانياي .جرأت نکردهبود چنينکاري بکُنه
اونها داشتن چه صحبتي با همديگه ميکردن؟
،نميدونم .چون خيلي دورتر بودن
ولي ديگران بايد .شنيدهباشن
ظاهراً «کُلبه» از «فريتس» درخواستکرد ... که اگه بشه، جايِ اون شخصي رو بگيره
که داشت گريه ميکرد، و گفت حاضره بجايِ اون شخص .داخلِ سيلويِ بتنيِ گرسنگيدادن بره
چرا؟ - .نميدونم -
فريتس» ميخواست بدونه» ،که اون کيه
و «کُلبه» گفت که .يه کشيشه
و «فريتس» با چنينکاري موافقتکرد؟
اون آدمي که نجات پيداکرد چهکسي بود؟
.نميدونم
نميدونم. و بهفاصلهيِ کمي .بعد از اين ماجرا، من آزاد شدم
شايد کسانِ ديگهاي باشن که چيزهايِ بيشتري بدونن؟ - .خيلي بعيده -
و بهزودي هيچ کسِ ديگهاي .باقي نخواهد بود
ما همهمون محکوم به فناييم. هچکس برايِ مدتِ طولاني .از اين وضعيت جون بهدر نخواهد بُرد
خودم هم مدتِ چندان طولانياي .برايِ زندگيکردن ندارم
.و هيچ بازماندهاي از اون اردوگاهها باقي نخواهد موند .هيچکس اون خاطرات رو زنده نگه نخواهد داشت
.مگر خودِ تو
من؟ - .به صومعهيِ «لقاحِ مطهر» برو -
چرا؟
.تا هرچيزي که برات تعريفکردم رو بهشون بگي .اونها بايد حتماً در جريان قرار بگيرن
بوسيلهيِ من؟ - پس چه کسِ ديگهاي؟ -
«پدرسرپرستِ صومعهيِ «آلوِميا .وضعيتِ بغرنجِ ما رو درک نميکُنن
موقعيکه ... «برادر«ماکسيميليان کُلبه
،هنوز اينجا بود .کارگاههايِ پُررونقي داشتيم
،همراه با کُلي از نقاشها، صحافها .مکانيکها و نجارها
ما قادر بوديم به تعدادِ بسياري از اشخاصِ تحتِتعقيب .پناهبديم، حتي به يهوديها
ولي حالا ديگه همهچيز .تمومشده
... آخه من - .آلمانها دائماً دارن ما رو ميپائن -
حضورِ شما در اينجا .ريسکِ بسيار بزرگيه
ولي مدارکِ من .مو لايِ درزشون نميره
ضمناً من بهمدتِ يکسالِ تمام .در «آلوِميا» بهعنوانِ نجار کار کردم
.برادرها کاملاً از کارم راضيبودن - ... بله، و در اينجا همين رو نوشتن -
.که شما پيشهورِ ماهري هستي
ولي ما در اينجا .برات هيچ کاري نداريم
چرا همونجا نموندي؟ - .آخه مردم شروعکردن به سؤالپرسيدن -
فکر ميکُني در اينجا قرار نيست هيچکس سؤالي بپرسه؟
.فعلاً برادر«آنسِلم» ازت مراقبت خواهد کرد .سعي ميکُنيم جايي در هميننزديکي برات پيداکُنيم
.برات مقداري آبِخنک آوردم
،اگه احياناً آبِگرم خواستي .بايد بري آشپزخونه
شما هميشه اينجا بودي؟ - .نه، بههيچوجه -
من درست قبل از شروعِ جنگ .به اين فرقه ملحقشدم
پس موقعيکه «کُلبه» دستگير شد حضور داشتي؟
.بله
من در اونزمان .يه نوآموزِ تازهوارد بودم
ميدوني، ايشون يهجور .پيشآگاهي داشت
جوريکه انگار .ميدونست
.شايدم ميدونست
... راستش
،شبِ قبل از اينکه دستگير بشه .يکي از برادرها رو بيدار کرد
.حواليِ بعد از نيمهشب بود
.«منو ببخش، برادر«فيلِمون ميشه محبتکُني همراه من دعا بخوني؟
.ذهنم بسيار ناآرامه
،بعدش موقعِ صبح، قبل از صبحانه .برادرحاجب صداشکرد و گفت تلفن کارشداره
No comments yet. Be the first to leave one.