Первые 200 строк.
!آقايان
اکنون يکهزار سال از اونزماني ميگذره که مجارها .سرزمينِ مادريشون رو در اينجا شکلدادن
اونها بخاطرش خون دادن .و قهرمانانه براش جنگيدن
شايد بههميندليله که تونستن در ميانهيِ طوفانهايِ خروشان ... محکم ايستادگيکُنن
چونکه هر قطعه از اين سرزمين .از خونشون آبياريشده
،و عليرغمِ اين مبارزهيِ مستمر ... ملتِ مجار به بقا ادامهداده
و همواره شخصيتِ خودش رو حفظکرده .و هرگز نياکانِ دليرش رو انکار نکرده
بههميندليله که همگي ميتونيم با افتخار بگيم ... که حتي اگه ماها مجار نبوديم
باز هم ميخواستيم .مجار باشيم
... چونکه
اوه، ولي اصلاً چرا ميبايست از خودمون تعريفوتمجيد کُنم؟
بگذار تاريخ .خودش بجايِ من سخنبگه
«« حـمـاســهيِ مـجــار »»
!شمشيرهـــا آخته
!برايِ کشورمان - !تا دمِ مرگ -
،آه چقدر رفيع است ... آه چقدر رفيع است
آه چقدر رفيع است ،اين فاخر منزلگاه
،در اندرونش آيا ... در اندرونش آيا
هست هيچ حامي و پشتيبان از برايِ «ژادانيِ» ما؟
اگر نيست هيچ حامي و پشتيبان ... از برايِ «ژادانيِ» ما
بگذار تماميِ ديوارهايِ اين منزلگاه .فرو بريزند فوراً همينحالا
،آه چقدر رفيع است ... آه چقدر رفيع است
آه چقدر رفيع است ،اين فاخر منزلگاه
،در اندرونش آيا ... در اندرونش آيا
هست هيچ حامي و پشتيبان از برايِ «ژادانيِ» ما؟
اگر نيست ... هيچ حامي و پشتيبان
.درود بر 2 پسرِ عزيزم
.چقدر شما زيبا هستين
همچون يکتن ... رأي خواهيمداد يکصدا
.از برايِ «ژادانيِ» ما
!«همگي برايِ «ژاداني
فقط يک مرد وجود داره .که ما خواهانش هستيم
.ژاداني» کانديدايِ ماست»
،آه چقدر رفيع است ... آه چقدر رفيع است
آه چقدر رفيع است ،اين فاخر منزلگاه
،در اندرونش آيا ... در اندرونش آيا
!برايِ ميهن
اگر نيست هيچ حامي و پشتيبان ... از برايِ «ژادانيِ» ما
!نظر به راست
!بهپيش
،آه چقدر رفيع است ... آه چقدر رفيع است
.جلويِ پدرت رو بگير
مادر، من دلم نميخواد .با ياروها صحبتکُنم
عزيزم، کانديد شدن .حقِ قانونيِ ماست
.پسرت شرمساره از اينکه تو پدرشي !برو کنار
!آقايان !دوستانِ من
.من آدمِ سخنوري نيستم
فقط مايلم بطورِ مختصر بگم که ما ميبايست .هر کاري که ميتونيم انجامبديم
اگرچه دشمنانِ ما بسيار رنگارنگ هستن ... و با سلاحهايِ خيانتآميز ميجنگن
اما وظيفهيِ ما اينه که وضعيت رو برايِ حاميانمون .آسان و دلپذير کُنيم
اين مردي که طرفدارانش الان دارن ... بهنفعش تبليغ ميکُنن
،انسانيست نازنين، همراه با آرماني مقدس .آرماني که در راستايِ سربلنديِ کشورمونه
"!زندهباد حزبِ ملي"
ميوزند بادها ... و ميبارد باران
و ميريزند بهتدريج .برگهايِ درختان
ما سوسياليستها بايد از همينامروز .تماميِ جامعهمون رو اجتماعيسازيکُنيم
،و بايد بهشون نشونبديم که همچون مشعلي در اين شبِ تار .با همديگه عقدِ اخوّت داريم
.ما بايد احزابِ امروز رو با آرمانِ سوسياليسم مقهورکُنيم ولي چرا بايد اين کارو انجامبديم؟
چونکه هيچکدوم از اونها .برايِ خلقمون مبارزه نميکُنن
،هيچکدوم از اونها دغدغهيِ رفاه مردم رو ندارن .بلکه فقط به فکرِ منافعِ خودشون هستن
... اونها صاحبِ قدرتن
و بنابراين سعي ميکُنن زحمتکشان رو .بسويِ بردگي سوقبدن
خلقِ ما انواعواقسامِ احزاب رو ... به چشم ديده
و شاهدِ تقلاهايِ ... بسياري از احزابي بوده
که صرفاً بطورِ دائم .بر بارِ ما افزودن
،اونها هرموقع که ميبايست بهنفعِ ملت سخن ميگفتن .جرأتش رو نداشتن
اما زماني خواهد اومد که خلقِ ما .از اونها رويگردان خواهد شد
،چون حقيقت اينه که اونها نه نمايندگانِ مردم .بلکه مُشتي سودجو هستن
نسلهايِ پيشين .شاهدي بر اين حقيقتن
،بهپيش ميروند ستارهها ... بهپيش ميروند ستارهها با سرنيزهها
بهسويِ دروازههايِ .عمارتها و کاخهايِ اشرافها
،اي پروردگارِ مهربان ... اي پروردگارِ مهربانِ ما
آخر چرا مجبور گشتهايم ببينيم اين وضع را؟
،به دار آويختهشدهاند بر درختان تماميِ فقرا و ضعفا ،و اکنون بجز نيمکتِ زندان نيست تختِ ما
،پس ميتواني مويهکُني از برايِ ما .اي عشقِ شيرين و زيبا
،به دار آويختهشدهاند بر درختان تماميِ فقرا و ضعفا ،و اکنون بجز نيمکتِ زندان نيست تختِ ما
،پس ميتواني مويهکُني از برايِ ما .اي عشقِ شيرين و زيبا
،هرگز نخواهيمرسيد ما به عنوانها و مقامها ،و نه به تاج و تختهايِ پُر از مرواريدها
ليک بگذار آن بيکاره تنبلها ،از خوف و وحشت برگيرند سلاحها
و بدست بگيرند کجبيلها و داسها .يا چنگکها و کلوخشکنها
بگذار سرانجام دستهايِ آنان نيز ،از مشقتِ کار و زحمت ببندد پينهها
دستهايِ همانها .که ميربايند از ما نانمان را
بگذار سرانجام دستهايِ آنان نيز ،از مشقتِ کار و زحمت ببندد پينهها
دستهايِ همانها .که ميربايند از ما نانمان را
،ما به هيچ نجيبزادهاي نياز نداريم .آندراش باکشا» برايِ ما کافيه»
!هــورا! هــورا !هــورا
وقتي حافظهيِ من ... گذشته رو بهخاطر مياره
قلبم مملو از .غم و اندوه ميشه
آخه اونهمه اشخاصِ شريف کجا رفتن؟
،همون کسانيکه حقيقت رو در قلبها و ذهنهاشون حمل ميکردن .يعني کارگرانِ اين سرزمين
همونهايي که هيچگاه بويي از خودخواهيهايِ .لئيمانه و وقيحانه نبُردهبودن
همونهايي که تنها يک مسير رو ... برايِ پيشرفتن انتخاب ميکردن
.مسيرِ حقيقت و شرافت رو
حکومتِ اشراف .اونها رو نابود کرد
ولي ما سرهايِ فئودالها رو .لگدکوب خواهيمکرد
چونکه جامعه تنها در سطح .يکپارچه بهنظر ميرسه
،و مثلِ همين چشماندازهايي که اطرافمون رو احاطهکردن ،در حالِ تغييره
همچون تابستان که از پيِ بهار مياد .و زمستان که از پيِ پاييز مياد
و دنيايِ فئودالها هم بههميننحو .ناپديد خواهد شد
و بهارِ فقرا .از راه خواهد رسيد
،و موقعيکه چنين بهاري فرا برسه .هرگز پايان نخواهد يافت
ولي اين دستِ طبيعت نيست که اون بهارِ ابدي رو ،برامون به ارمغان خواهد آورد
بلکه ماها، برادران و خواهرانِ همطبقهيِ کارگر .اون بهار رو با دستانِ خودمون خلق خواهيمکرد
!هــو! هــو !مرگ بر ظالمها
ورجهوورجه ميکُنند آنان ،بهسانِ دلقکان
،اگرچه نديدهام من آنان .اما به من گفتهشده بدينسان
هر روز هست دقيقاً ... چونان ديگر روزها
پس عازم خواهمشد بسويِ راهآهنايستگاه ،از برايِ ابد تا آخرِ دنيا
و در آنجا که دو خطِآهن ... ميرسند به همديگر بيکموکاست
بازگشتِ دوبارهاش بهنزدم را .از عشقم خواهمخواست
و در آنجا که دو خطِآهن ... ميرسند به همديگر بيکموکاست
بازگشتِ دوبارهاش بهنزدم را .از عشقم خواهمخواست
بگذار سرانجام دستهايِ آنان نيز ،از مشقتِ کار و زحمت ببندد پينهها
دستهايِ همانها .که ميربايند از ما نانمان را
.وايسين
.تلمبه بزنين
از برايِ سرِ دماغ آوردنِ ... کُلِ جهان
ورجهوورجه ميکُنند آنان ،بهسانِ دلقکان
،اگرچه نديدهام من آنان .اما به من گفتهشده بدينسان
هر روز هست دقيقاً ... چونان ديگر روزها
پس عازم خواهمشد بسويِ راهآهنايستگاه ،از برايِ ابد تا آخرِ دنيا
و در آنجا که دو خطِآهن ... ميرسند به همديگر بيکموکاست
بازگشتِ دوبارهاش بهنزدم را .از عشقم خواهمخواست
،خدا لعنتتون کُنه !مادر جندهها
تفنگِ من کجاست؟ !الان تُخمهايِ همهشون رو با گلوله ميترکونم
!«بيخيال، عمو«ژاداني
.بيا اينطرف
.بشين
،پشتبام خيس است از ملايمباران ،و ميچکد آب از حلبيناودان
،و من بيهوده در انتظار هستم عشقم را .چرا که آن شيرينترين عشقم اکنون هست بيرون در زيرِ بارانها
تابستان خواهد آمد ... دوباره بعدها
و ميدانم من ... از هماکنون اين را
،که محبوبم خواهد آمد از راه .زيرا حسم چنين ميگويد مرا
،پشتبام خيس است از ملايمباران .و ميچکد آب از حلبيناودان
،تابستان خواهد آمد دوباره بعدها ... و ميدانم من از هماکنون اين را
،که محبوبم خواهد آمد از راه .زيرا حسم چنين ميگويد مرا
به پدرتون گفتهبودم که .خودشو درگيرِ سياست نکُنه
.اونها همهشون يهمُشت دهاتيِ کثيفن .اين قضيه ختمبهخير نميشه
،آخرش يهروز اونها ميکُشنش .حالا ميبينين
،بيايين اين محل رو ترککُنيم .پسرها
بيايين بريم خونهيِ پدرم .تويِ جنوب
اگر وجود ندارد هيچ دخترِ چشمقهوهاي ... که همسر شود مرا
بگذار تماميِ ديوارهايِ اين منزلگاه .فرو بريزند فوراً همينحالا
،آه چقدر رفيع است ... آه چقدر رفيع است
آه چقدر رفيع است .اين فاخر منزلگاه
،در اندرونش آيا ... در اندرونش آيا
وجود دارد هيچ دخترِ چشمقهوهاي که همسر شود مرا؟
"عدالت برايِ خلق"
!عدالت برايِ خلق
بذارين زحمتکشان !زمينِ خودشون رو داشتهباشن
!نان، کار، آزادي
،هرگز نخواهيمرسيد ما به عنوانها و مقامها ،و نه به تاج و تختهايِ پُر از مرواريدها
ليک بگذار آن بيکاره تنبلها ،از خوف و وحشت برگيرند سلاحها
و بدست بگيرند کجبيلها و داسها .يا چنگکها و کلوخشکنها
بگذار سرانجام دستهايِ آنان نيز ،از مشقتِ کار و زحمت ببندد پينهها
دستهايِ همانها .که ميربايند از ما نانمان را
!هــو! هــو !بريد به جهنم
!بريد به جهنم
!مرگ بر ظالمها !مرگ بر ظالمها
.صندلي بيارين
لعنت بهت «باکشا»، چرا تويِ اين سنوسال ادايِ «گيورگي دوژا» رو درمياري؟
ضمناً دارودستهات .به پدر و مادرِ من توهينکردن
بنابراين .خواستارِ تلافي هستم
درست به همون شيوهاي که خودتون در اينجا .تويِ اين دوروبر انجامشميدين
!اي خوکصفتها !اي اراذلِ نجسِ متعفن
بهرويِ ماها اسلحه بلند ميکُنين؟
!اي ژاندارمهايِ کثافت !يالا بيايين ديگه
فقط دهنهاتون گُندهست؟ اصلاً مگه شماها کي هستين؟
اي بدبخت! اين چيه به گردنت آويزونکردي، ها؟
،يالا، يالا منو بزن !اگه جرأتداري
!اي ژاندارمِ ملعون
!اي دهاتيِ کثيف
خيانت نموده است ... به ما خدا
،اي دوستان .و اي رفقا
و چهرهيِ خدا ... مدالِ نقره است حالا
.بر رويِ يونيفورمِ ژاندارمها
ليک ميايستيم ما اينجا ... عليرغمِ اين آهنين زنجيرها
حالآنکه عبور ميکُند بادِ شديدِ شمال .از سوراخهايِ پيراهنِ ما
پس بگوييد به ... بينوا مادرانِ ما
که زمستان خواهد شد بهاران .بيهيچ شکوترديدها
،از برايِ شاه نيکو و مهربان، از برايِ ميهنِ قشنگمان ... و از برايِ يکهزار سال آزاديمان
قيام خواهند نمود قومِ مجار .همين نازنين دليران
،پسرها .مختصر ميگم
بيايين همينالان .دعا بخونيم
.زندهباد ميهن
ميدرخشد آفتاب حالا ،بر اقامتگاه و تاجوتختِ سرورِ ما
،و اشرافزادگان رسيدهاند همراه من از راه .زيرا آمدهايم همگيمان به ملاقاتِ شاه
اکنون سپري مينمايم ،بهترين لحظاتِ عمرم را
زيرا ملاقات نمودهام .شاهنشاهم را
پس لازمنيست مويهکُني ... از برايِ من
و لازمنيست اشکبيفشاني ،از برايِ من
زيرا نوشتهاند در آن کتابِ عظيم ... با حروفِ زرّين نامم را
بهعنوانِ خدمتگزارِ .اعليحضرت شاهنشاه
پس لازمنيست مويهکُني ... از برايِ من
و لازمنيست اشکبيفشاني ،از برايِ من
زيرا نوشتهاند در آن کتابِ عظيم ... با حروفِ زرّين نامم را
بهعنوانِ خدمتگزارِ .اعليحضرت شاهنشاه
ميدرخشد آفتاب حالا ،بر اقامتگاه و تاجوتختِ سرورِ ما
،و اشرافزادگان رسيدهاند همراه من از راه .زيرا آمدهايم همگيمان به ملاقاتِ شاه
اکنون سپري مينمايم ،بهترين لحظاتِ عمرم را
No comments yet. Be the first to leave one.