As primeiras 200 linhas.
خب، ظهر میتونم با بنیاد کرسون ملاقات کنم.
ولی باید ناهار ساعت ۱ بعدازظهرم رو که در مورد املاک لوئی هستش، عقب بندازیم.
این روی کنفرانس اسلاید ساعت ۲:۳۰ بعدازظهرم تاثیر میذاره.
و روی جلسه ساعت ۴:۳۰ با چاپگرهای جدیدم.
خانم سوانسون رو تایید کردی؟
آخرین کلاس تایبو ساعت ۷ هست. باشه.
میتونم چاپگرها رو تو دفترشون ببینم و بعدش پیاده برم هتل رویال.
برای ساعت ۵:۳۰ که با خانم سوانسون قرار دارم.
فقط وقت دارم برم کلاس کیکبوکسینگ.
یه دقیقه صبر کن، پرواز خانم سوانسون تاخیر داره. ساعت ۶ میاد.
پروازش تا ساعت ۶ نمیرسه؟ خب، فاتحه تایبو خونده شد پس.
اون تلفن توئه. برات برمیدارم. ممنون، احتمالا جکئه.
تو واقعا اصلا وقت برای جک نداری.
تلفن پرو هالیول.
دفتر آقای کالدول هست. دفتر آقای کالدول هست.
اون معاون جدیدهست. مونیک، چرا آقای کالدول از خونه به من زنگ میزنه؟
چه جلسه اضطراری کارکنانی؟
کِی؟ همین امروز صبح؟ نُه و نیم. اونجا باش، وگرنه اخراجی.
دارم میام! خداحافظ.
من الان خیلی خستهام. باید یه چرت بزنم. آره. خب، من به یه منِ دیگه نیاز دارم.
من دیگه حتی وقت ندارم خوش بگذرونم.
ببین کی اینجاست. صبح بخیر.
سلام. این شخص رو میشناسی؟ آره، یه جورایی آشنا به نظر میاد.
یه جورایی مثل خواهری که قبلا داشتیم. اسمش چی بود؟
پیپر؟ نه. چی شد اون؟
نمیدونم. عاشق همسایه بغلی شد.
و شروع کرد همه وقتش رو اونجا بگذرونه.
چون میتونست. برای اولین بار تو چند ماه.
زندگیش خوب و آروم و عادی بود.
دیگه حتی برام مهم نیست که جمعهست.
حتی نگو.
سیزدهم. ببین، گفتم و هیچ اتفاقی نیفتاد.
بهت گفتم نگو! پس این تقصیر منه؟
بدو! نه!
همین الان بیا اینجا!
انگار که من امروز به این نیاز داشتم. از کِی دیوها از گلوله استفاده میکنن؟
شاید دیو نیست. دیگه کی میخواد ما رو بکشه؟
خب، میدونی، تو دیروز یه کم با پستچی تند بودی.
همه میدونیم اونا چقدر زودرنج میتونن باشن.
فریز کن. لگد بزن.
پرتش کن هوا. باشه.
وای خدای من، اون دیو نیست.
اسمهای مستعار متعدد.
ارز خارجی.
و شوریکن؟
دقیقا که نماینده شرکت آرایشی اِیون نیست.
"آپارتمانهای ساترو هایتس."
ترسناکه که زیاد از اینجا دور زندگی نمیکرده.
خب، چیزی که حتی ترسناکتره...
اینه که ما قبلا هرگز توسط یه انسان عادی مورد حمله قرار نگرفتیم.
آره، منم قبلا هرگز یه انسان عادی رو نکشتم.
پرو، چارهای نداشتی. ولی بازم قضیه رو آسونتر نمیکنه.
اگه اون انسان عادی یه آدمکش حرفهای بوده باشه، آسونترش میکنه؟
یه لیست اسامی، پس... آره، دقیقتر نگاه کن.
ما توش هستیم، یا حداقل یکی از ما.
پ. هالیول و بجز ام. استدوِل...
ما تنها اسم دیگهای هستیم که خط نخورده.
یه آدمکش. معلومه یه نفر استخدامش کرده.
کسی که میدونسته ما قدرت داریم. منظورم اینه، نگاه کن.
"پرو: دورجنبانی. پایپر: قدرت انجماد. فیبی: ناچیز."
چی؟ ناچیز؟
خب، این توضیح میده چرا اون ما رو تا دم در تعقیب کرد.
و از پشت غافلگیرمون کرد.
با این حال، چرا یه دیو باید یه انسان عادی رو استخدام کنه که ما رو بکشه؟ منطقی نیست.
کاش قبل از اینکه زنگ بزنیم، این بخش از معادله رو میدونستیم.
داریل، سلام. ممنون که اومدی.
راستش رو بخوای، مطمئن نیستم که واقعا دلم میخواد اینجا باشم.
بستگی داره که این دفعه واقعا بهم راستشو بگی یا نه.
یه نفر سعی کرد ما رو بکشه. میبینی کی بود؟
اون اونجاست. اون؟
ما همینجوری اینجا وایساده بودیم، داشتیم حرف میزدیم.
و یهو شروع کرد به تیراندازی تو کل محل.
یه آدمکش، فکر میکنیم.
که معلومه میخواسته ما بمیریم. ما تو لیستش بودیم.
و به همین خاطره که شما اینجا زنده وایسادین...
و اون تو، پر از گلولهست؟
داریل، دفاع از خود بود. اگه باور نمیکنی میتونی تفنگش رو بررسی کنی.
تنها اثر انگشتایی که روش پیدا میکنی، مال خودشه.
همون سوال رو مطرح میکنه.
چطور اون تو بدنش گلوله خورده اگه شما به تفنگ دست نزدین؟
داریل، واقعا میخوای بدونی؟
بگو.
ما جادوگریم. ما...
ما قدرت داریم.
و ما فکر میکنیم یه... چطور بگم؟
یه دیو پشت این قضیهست.
تنها راه برای ما که بفهمیم اون کیه اینه که تو بتونی همه اینا رو...
تا جای ممکن مخفی نگه داری.
بذار اون کتاب رو ببینم.
نُه تا اسم خط خورده وجود داره.
بجز ما، فقط یه اسم دیگه هست که خط نخورده.
"پلاستیک، ۱۰ صبح." مواد منفجره پلاستیکی.
تا جایی که ما میدونیم، اون احتمالا یه جایی رو آماده انفجار کرده.
شاید اونجا جاییه که ام. استدوِل قراره ساعت ۱۰ اونجا باشه.
باشه، خب، الان که دیگه از ۹ گذشته.
اداره راهنمایی و رانندگی رو چک میکنم تا ببینم میتونم آدرسی پیدا کنم.
منم باهات میام.
بعدش من و پرو میتونیم بریم آپارتمانش.
و ببینیم میتونیم چیزی اونجا پیدا کنیم.
بعد از اینکه یه سرعتی به باکلندز زدیم.
شوخی میکنی؟ من نمیتونم کارمو از دست بدم.
هی، با این... چیکار کنیم؟
میتونم یه پارتی جور کنم و جسد رو فعلاً نگه دارم
اما این زیاد برات وقت نمیخره. نهایتاً یه روز.
به عنوان معاون منطقهای جدید مؤسسات حراجی باکلند
یه رویه کاری جدید رو برای هزاره جدید پیاده میکنم.
مشکل اینجاست که
من هیچ کدوم از شما رو اونقدر خوب نمیشناسم که بدونم کی ارزش نگه داشتن رو داره
و کی نه.
دیر کردی، شریک. ما شریک نیستیم.
شرط میبندی؟ تو، مو مشکی.
آره، همون که یواشکی دیر اومده بود. اسمت چیه؟
اسم من؟ پرو... پرو هالیوِل.
آره، حتماً.
خیلی خب، تو با شریدان شریک میشی.
هر کارمند تو این اتاق و شریکش
تا فردا شب وقت داره که آگهیهای ترحیم رو زیر و رو کنه
هر کاری که باید بکنید تا صد هزار دلار کالای قابل حراج پیدا کنید.
بله؟ تا فردا؟
اگه میخوای کارت رو نگه داری.
به باکلند جدید خوش اومدید.
وای، فکر کنم باید آماده بشیم، نه؟
پرو، شاید حتی مجبور بشیم سر شام هم کار کنیم.
شام، نه. ن... بیخیال.
ما با هم تو این کاریم، مگه نه؟ آره، ولی...
پرو؟
پرو؟
پرو، اصلاً یه کلمه از حرفام رو شنیدی؟
نه. یه کم حس میکنم...
عجیبم.
وای...
این دیگه چه بلایی بود؟
نمیدونم. فکر کنم یه جور...
برونفکنی اختری بود. چطوری انجامش دادی؟
فقط یه نیاز شدید حس کردم که دو تا از من وجود داشته باشه
و یهو هم بود.
فکر میکنی اینم جزو رشد قدرتهاته؟
شاید. خب، اگه میتونم با ذهنم چیزا رو جابجا کنم، چرا بدنم رو نه؟
خب، بذار از اینجا بریم قبل اینکه دوباره اتفاق بیفته.
هی، میدونی، هر چی دلت میخواد در مورد جادوگر بودن ازم بپرس.
نه، ممنون.
خیلی باحاله. ما یه کتاب داریم به اسم کتاب سایهها.
اطلاعات زیادیه. ولی این...
چیزی نیست که بخوام در موردش بدونم. جدی میگم. نمیخوام هیچی بدونم.
اوه، بیا، حتی نمیخوای بدونی ما مثلاً...
میتونیم پرواز کنیم یا همچین چیزی؟
من حتی نمیخوام بدونم شما جارو، ماهیتابه، دیگ جادوگری دارید...
یا جارو شارژی. اصلاً برام مهم نیست!
فیبی، من هر روز با مرگ روبرو میشم.
ولی برای مقابله باهاش آموزش دیدم. و اون هم تو این دنیاست.
نمیدونم میخوام کشیده بشم تو یه دنیای دیگه یا نه.
میدونی، فکر کنم دیگه خیلی دیره، داریل.
ولی ما نمیذاریم بلایی سرت بیاد، قول میدم.
مطمئنی این آدرس درسته؟
بهتره که باشه. تنها اِم. استدویل ثبت شده همینه.
ای وای، تقریباً ساعت ده شده.
اون خودشه؟
نه، نکن!
نه!
خدای من! همه خوبن؟ آره.
شما خوبید، خانم استدویل؟ جواب داد.
باورم نمیشه.
یه طلسم محافظت اجرا کردم و واقعاً جواب داد.
اولین طلسم من.
نگو که اونم جادوگره.
اینجا رو نگاه کن.
تجهیزات لالیک، قالیهای ابریشمی. میتونم خیلی زود به اینجا عادت کنم.
آره، فقط باید بدونی کیو بکشی. من میرم آشپزخونه رو چک کنم.
باشه. من اتاق خواب رو چک میکنم.
اوه، وای. مصنوعی. قشنگه.
حتماً زیاد اینجا زندگی نکرده. روی همه نامهها نوشته "ساکن فعلی".
داشتی چرخ میزدی؟ نه.
ولی فرصت پیش اومد و منم ازش استفاده کردم. این کمد لباس رو ببین.
پرو، عزیزم، تمرکز کن. نمیتونم.
فقط لباس نیست. کلاهگیس، کیف آرایش، وسایل پروتزی.
نمیدونم کسی میدونست اون واقعاً چه شکلی بود؟
شک دارم. و اگه گل رز نبود...
حتی نمیدونستیم بهش چی بگیم.
کدوم گل رز؟ تو اتاق نشیمنن.
خطاب به خانم هلفایر.
واقعاً؟
"تا دیدار نهایی. بِین."
حرکت نکن. حتی پلک نزن، وگرنه مردی.
همینه. حالا آروم برگرد.
مواظب دستاش باش. تو یه ثانیه میتونه با اونا بکشتت.
خانم هلفایر، گمونم.
تو بِینی؟ دست راستش، دیجی.
بِین خیلی ازت ناراضیه. میخواد الان تو رو ببینه.
خیلی خب، ببخشید که ناامیدتون میکنم، پسرا. بریم، از اینجا بریم، عجله کنید.
میدونی، اونا فکر میکنن من هلفایرم.
خب که چی؟ خب شاید باید باهاشون برم.
یعنی، شاید بهترین راه برای فهمیدن اینکه کی استخدامش کرده، اینه که ادای اون رو دربیارم.
باشه، خیلی خندهداره، بریم. پایپر، جدی میگم.
خودت گفتی هیچکس نمیدونه اون چه شکلیه.
مطمئناً این بِین که نه.
خب، پرو، شاید یه نفر بدونه اون چه شکلیه.
آره، ولی من میتونم از خودم محافظت کنم. یعنی من یه چیزی دارم که اونا ندارن.
چیزی که حتی اسلحه هم نمیتونه باهاش رقابت کنه.
شاید امروز بهترین روز نباشه که در مورد قدرتهات لاف بزنی.
باشه، ببین، اگه این زن آدمکش توسط یه دیو استخدام شده باشه...
No comments yet. Be the first to leave one.