As primeiras 200 linhas.
شورا ضررهای سنگین رو بهتون یادآوری میکنه
که از این سانفرانسیسکو نشأت میگیره
طبق چیزی که ما فهمیدیم
همه جادوگرای اونجا مسحور شدن
من از نسل قدیمی ساحران اژدها هستم
وقتی پدرم مُرد، دو چیز برام به جا گذاشت
قدرت پرواز
و یه نفرت شدید از کسایی که اونو کشتن، جادوگرا
و تا وقتی که همه جادوگرا رو از بین نبرم، آروم نمیگیرم
شورا کنجکاو شده
اما هر کسی که قبلاً به این جادوگرا حمله کرده، شکست خورده
یه راه دیگه هم هست
یه غول چراغ جادو؟ شوخی میکنی!
چیزی که به من گفتی رو به اونا بگو
خب، راستش، اون یه جور حرف خصوصی بین من و تو بود
بگو! باشه
خب، شخصاً فکر میکنم بهترین راه برای نابودی جادوگرا...
این نیست که اصلاً باهاشون مثل جادوگر رفتار کنی
باهاشون مثل انسان رفتار میکنی
بیشتر این افراد شرور و شیطون...
فکر میکنن بهتره آدما رو از خواستههاشون محروم کنی
نه. اگه میخوای گرفتار بشن، دقیقاً چیزی رو بهشون میدی که میخوان
آرزوهاشونو برآورده میکنی، این باعث نابودیشون میشه
ما که نمیدونیم. اون یه غول چراغ جادوئه!
اگه شورا موافقت کنه، چطور پیش بریم؟
خب، فقط مطمئن شو که بطری سر راه جادوگرا قرار بگیره
و بذار غول چراغ جادوی بزرگ بقیه کارا رو انجام بده
با عرض احترام، غولهای چراغ جادو فقط برای خودشون کار میکنن
اگه سه تا آرزو براشون برآورده کنه، آزاد میشه
از کجا میدونی بهت خیانت نمیکنه؟
یادت باشه، به دست آوردن آزادی به معنای خلاص شدن از دست ما نیست
تا وقتی که یه غول چراغ جادو باشی، هر وقت بخوایم پیدات میکنیم
هر جا
لیست کارهامو نگاه کن
نوشته "بانک، خشکشویی، پدیکور".
هیچ جای لیست ننوشته "با یه هیولا کیکبوکسینگ کن".
داشتم راه خودم رو میرفتم، سرم به کار خودم بود، یهو!
یه جور حمله تصادفی بود. یه حمله شیطانی ناگهانی
دیگه هیچی تو زندگیمون اتفاقی نیست
میدونی، همش اینو میگیم ولی واقعاً یعنی چی؟
آیا همه اینا یه نظم کیهانی داره؟
آیا ما تو یه لیستی هستیم؟ و اگه آره، چند امتیاز ارزش داریم؟
فیبی... چی؟
سال خیلی خوبی داشتیم. کلی موجود خبیث رو نابود کردیم
فقط میخوام بدونم آیا ما یه جور زنگ هشدار ماوراءالطبیعه رو به صدا درآوردیم یا نه
و آیا اصلاً قراره بفهمیم واقعاً یعنی چی؟
خب، نمیخوام مثل لئو حرف بزنم
اما هر چیزی وقت خودش رو داره
میدونی، نمیتونی برای چیزی که قراره اتفاق بیفته عجله کنی
باشه، در مورد چیزی که همین الان هست چطور؟ دن برگشته شهر
خب؟ خب، چی بهش بگم؟
آخرین باری که دیدمش
اون مدرکی رو به من داد که تو سال ۱۹۴۲ کشته شدی
اون از من انتظار واکنش داره
چطوره بگم: "هی دن، راست میگی. من مردهبازم."
فیبی!
چرا همه همیشه بهم میگن "فیبی!"؟
هی. کجا میری؟
قرار ناهار با دیک. دیک خستهکننده؟
پرو، تو خیلی جذابی که بخوای به خاطر وظیفه قرار بذاری
آره، خب، همهاش شکار شیاطین و هیچ تفریحی...
منو خیلی کمتر سختگیر کرده
باید راهی پیدا کنم که تعادل بیشتری تو زندگیم ایجاد کنم
آره، ولی تو به دیک احتیاج نداری
منظورم اینه که باید از دیدن کسی که باهاش قرار میذاری، هیجانزده باشی
قیافهت شبیه کسیه که داره میره تفتیش عقاید
اونقدرام بد نیست
باشه، من باید برم کلاب رو باز کنم
حالت خوب میشه، فیبس؟
آره، و فکر کنم... ممنون لئو.
میخوام یه کم راه برم و قوزک پام رو شل کنم
این چیه؟
نمیدونم. کسی طرفدار پنهانی داره؟
چقدر خاکیه. کی همچین چیز خاکیای واسه ما میفرسته؟
آرزوی شما فرمان من است
من نمیفهمم
تو ۲۰۰ سال تو اون بطری گیر کرده بودی...
یکی بالاخره تو رو برای ما میفرسته...
و تو هیچ ایدهای نداری کی اونو فرستاده؟
یه جورایی برام سخته باور کنم
چی، و یه غول چراغ جادو که تو هال ما وایساده، اونو پوشیده...
پیشنهاد میده به هر کدوممون یه آرزو بده، عجیب نیست؟
خب، من نمیفهمم
لاتاری بردی و داری دنبال توضیح میگردی؟
راستش ما فقط میخوایم بدونیم نامه تشکر رو برای کی بفرستیم
تنها چیزی که میدونم اینه که تو مالیدی!
و حالا من خدمت میکنم
به اون نگاه کن
تنقلات
چی میشد اگه فقط یک بار مزه غذا رو میچشیدم
حتی بوش رو حس میکردم
من بهش اعتماد ندارم. غولها ذاتاً شیادن
اونا هر کاری میکنن و خواهند کرد تا فقط آزاد بشن
تو چی هستی، مستخدمی؟ بیخیال!
همه آرزو دارن
یعنی، بیشتر مردم تمام عمرشون رو صرف میکنن...
با اینکه آرزوهاشون هیچ وقت برآورده نمیشه. اینجا فرصت شماست
محاله این واقعی باشه
اوه، اینطور فکر نمیکنی؟ خب، من بهت میگم چی واقعی هست
من میمونم تا سه تا آرزو برآورده کنم. یکی از هر کدومتون
اینا قوانینشه. بدون آرزو، مهمون همیشگی خونه.
من خروپف هم میکنم. تلفنهایی میزنم که حتی نمیتونم پولشون رو بدم.
فکر میکنی سیدیها رو سر جای خودشون میذارم؟ نه.
باشه، خودتون با هم حرف بزنید.
من همینجا هستم، باشه؟
حس میکنم که برای مدتی اینجا خواهم بود.
خونه قشنگیه.
داره از این وضع لذت میبره.
باشه لئو، دیگه چی در مورد جنها میدونی؟
خب، یه چیز خوبش اینه که ذاتاً شیطانی نیستن.
یعنی نمیتونن بهت آسیبی بزنن مگه اینکه آرزوی چیزی کنی.
خب یعنی، مگه آرزو کردن چقدر خطرناکه؟
خب، با جنها همیشه یه گرفتاری هست، یه عواقب پیشبینی نشده.
مثلاً یه مرد آرزوی یه ماشین میکنه.
روز بعد، باباش میمیره و یه ماشین بهش ارث میرسه.
پس تا وقتی که آرزو نکنیم...؟
خیالتون راحته.
اونقدر راحت که قرار ناهار بذاریم؟
اگه حرف لئو درست باشه، شما دو تا برید.
جن رو پیش فلج بذارید. من اصلاً تو حال آرزو کردن نیستم.
ممنون، فلج.
مطمئنی؟ آره. من کتاب رو نگاه میکنم.
و ببینم میتونیم برش گردونیمش همونجایی که ازش اومده.
باشه.
خب، چی میخواین، ارباب؟
خب، قبلاً اینجا بودی؟
نزدیک ادارهست. من دوست ندارم ناهارهای طولانی بخورم.
چی خوبه؟
سزار خوبه.
پاستا خوبه. ماهی هم خوبه.
استیک هم... خوبه.
آره، واقعاً. از کجا میدونستی؟
یه حدس همینجوری.
من خودم رو گرفتار چه دردسری کردم؟
هی، دیک.
تو عاشق کره نیستی؟
نرمی خامهای. به سلامتی.
دیک، تو...؟
از اینکه سعی کنم خودم رو نشون بدم خسته شدم.
که حتی نصفه و نیمه ارزش قرار گذاشتن باهات رو داشته باشم؟ آره واقعاً!
ببین، هم تو و هم من میدونیم که من مثل گل حوصله سربرم.
دست خودم نیست. من میدونم کی هستم.
من میدونم اون مردی نیستم که دنبالشی.
من...
سوال اینه که تو دنبال چی هستی؟
یعنی، آخه!
چطور به قرار سوم برسیم وقتی واقعاً میدونی من اون آدم نیستم؟
این...
نمیدونم.
میدونی، منظورم اینه که در این مرحله، من فقط...
حس میکنم قرار گذاشتن یه جور کاره، میدونی.
یعنی بیحس میشی، اما حس میکنی وظیفهته که همچنان توی این بازی باشی.
من فقط میخوام دوباره از عشق هیجانزده بشم.
کاش مثل بار اول بود.
آرزوی شما، فرمان من.
سلام. یه ثروت زیاد چطوره؟ میخوایش؟
بعد از مالیات، نمیارزه. نه؟
زمین؟ قدرت؟ زیبایی؟ نه.
باشه، دارم خودمو گول میزنم. چرا اسمت توی این کتاب نیست؟
چون تنها راه خلاص شدن از شر من اینه که سه تا آرزو کنی.
یالا! بزرگ یا کوچیک. من همهجوریش رو انجام میدم.
فقط صلح جهانی نه. اون رو نمیتونم انجام بدم.
ریزهکاریهای آرزو کردن. کار تو هم محدودیتهای خودشو داره.
آره، خب. کار تو هم همینطوره.
خطر شغلیه.
لازم نیست اینطور باشه.
میتونستی آرزو کنی هر چقدر که میخوای قدرتمند باشی.
نه. نه. من به اون علاقهای ندارم.
اوه، "علاقهای ندارم." به قدرت مطلق علاقه نداری.
تو که نابغهای!
یعنی، دن بیچاره.
خیلی راحتتر میشد اگه میتونستم باهاش صادق باشم.
اما به غیر از اینکه بگم "لئو یه وایتلایتره،"
دیگه چی بهش بگم؟
خب، دیگه چی باید بدونه؟
خب، شاید در مورد چیزیه که من باید بدونم.
یعنی تو تمام زندگیم منو زیر نظر داشتی.
و من حتی نمیدونم تو زندگیت رو کجا میگذرونی.
اگه چیزی هست که میخوای بدونی...
دقیقاً در مورد دونستن نیست، بیشتر در مورد تجربه کردنه.
و تجربه کردنش با تو.
یعنی، من اصلاً نمیدونم وقتی ناپدید میشی کجا میری.
خونه داری؟ دوست؟ سیدی پلیر؟
واقعاً اینجوری نیست.
دن. حتماً داری شوخی میکنی.
وایسا.
فکر میکنم وقتشه حرف بزنیم.
فکر نمیکنم چیزی برای حرف زدن باشه، پایپر.
این زندگی توئه.
لئو، میتونی یه لحظه تنهامون بذاری؟
آره، آره.
از من چی انتظار داری؟ واقعاً دوست دارم بدونم.
در این لحظه، نمیدونم از تو چی انتظار داشته باشم.
یعنی، چطور میتونی با این آدم باشی بعد از هرچیزی که در موردش فهمیدم؟
اون یه کلاهبرداره.
دن، من میدونم لئو کیه. همیشه میدونستم.
چی؟
این نیست که من قدردان تمام کارهایی که تو...
وایسا. من تمام این مدت رو نگران تو بودم.
نگران اینکه اون کیه.
No comments yet. Be the first to leave one.