As primeiras 200 linhas.
با هر رانندهای که چراغ جلوش شکسته همینطوری رفتار میکنین؟
نه، فقط اونایی که کارت شناسایی ندارن.
حالا من لوپز رو متقاعد کردم که جریمهات نکنه.
اما دیگه بدون گواهینامه رانندگی نمیکنی.
میتونم برم؟ آره.
بالاخره. بالاخره؟
یعنی، ممنون. بالاخره؟
فکر میکنی من به این نیاز دارم؟ این تابلو کارا رو میبینی؟
پر از پروندههاییه، پروندههای باز که باید روشون کار کنم.
به جاش، دارم گندکاریای تو رو جمع و جور میکنم.
منم خوشم نمیاد.
من باید گندکاریای خواهرا رو جمع کنم.
دارم سعی میکنم به عنوان یه آدم عادی جا بیفتم ولی نه کارت شناسایی دارم، نه شغل.
کسی میگه: "ممنون دارل."؟
مغازه بدون اینکه دستگیر بشم.
واقعاً مزخرفه! مزخرفه!
حالت خوبه؟ آره.
منم همینطور.
اوه خدای من، کول. ماشینم چطوره؟
خوبه.
اون اولین و آخرین باری بود که ماشین منو قرض گرفتی.
فهمیدی؟ خوبه، بریم.
قرار بود آدم بودن زندگیم رو آسونتر کنه.
داره لحظه به لحظه بدتر میشه. این حسو میشناسم.
قسم میخورم، فیبی نزدیکتر بود به ازدواج با من
وقتی هنوز یه اهریمن بودم. راستش کول،
گیر پلیس افتادن بهترین راه برای به دست آوردنش نیست.
آه، پایپر، ای بابا.
مطمئنم کول به اندازه کافی حس بازنده بودن رو داره. من که اینطور بودم.
اوه، خیلی ممنون.
اوه خدایا.
الان منفجر میشه.
زود باش.
گیر کرده.
گرفتمش. پیج!
مواظب باش. عجله کن قبل از اینکه کسی ما رو ببینه.
چی شد بهت؟
پیج!
کول، چرا انقدر مبهم حرف میزنی؟
من فقط ازت پرسیدم کجا میری.
و منم بهت گفتم، دارم میرم زندگی کنم.
ببین، این همون قسمت مبهمه که من دارم در موردش حرف میزنم.
آخرین باری که اینجوری رفتی، رفتی اسلحه خریدی.
من اسلحه نمیخرم.
باشه پس، لطفاً بهم بگو مشکل چیه.
فقط... من به هیجان نیاز دارم.
فکر میکردم تو اون بخش اوضاعمون خوبه.
اون نوع هیجان نه، فیبی.
من یک شبه از یک اهریمن همهکاره تبدیل شدم به یه فانی ساده.
تو ساده نیستی. عزیزم تو اصلاً ساده نیستی.
کنار خواهران جادوگر من یه گلدون هستم.
اما دیشب، بیرون کشیدن اون زن از ماشین خیلی حس خوبی داشت.
چون تو یه مرد خوبی.
خب، بدون دلیلی برای صبح بیدار شدن، نمیشه به عنوان یه مرد خوب دوام بیارم.
تو منو داری.
من یه دلیلم.
فیبی، این تنها چیزیه که من دارم.
و حتی مطمئن نیستم که همونم داشته باشم.
من عوضیترین آدم دنیام یا چی؟
خیلی آسونه.
کول بخش اهریمنیش رو از بین برد.
اون تمام چیزی رو که میشناخت بخاطر من رها کرد.
و من نمیتونم یه "بله" ساده برای ازدواج بگم.
تو از اونایی نیستی که اهل ازدواجن.
یا لااقل این چیزیه که مدام به خودت میگی.
ولی تو فکر میکنی من هستم؟
فکر میکنم میترسی.
از چی؟
از انسان بودن کول.
وقتی اهریمن بود، در واقع دوستپسر خیلی امنتری بود.
حتی با اینکه میتونست گلوت رو با دندوناش پاره کنه.
میخوای اینو برام توضیح بدی؟
خب، در یک سطحی...
میدونستی که رابطه یه اهریمن و یه جادوگر نمیتونست دوام بیاره.
اما حالا که کول انسانه، تور نجات رفته.
و برای اولین بار تو رابطهتون،
آینده دست توئه.
آره.
باشه. دیگه نمیخوام خودمو تحلیل کنم. بیا یه نفر دیگه رو امتحان کنیم.
پیج امروز صبح چطوره؟ خبر ندارم.
امروز صبح مثل اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده باشه از در پرید بیرون.
پس هنوز نمیدونیم چرا خشکش زد؟
نه. خیلی عجیبه.
یعنی، اون الان میتونه با اهریمنها مقابله کنه ولی نمیتونه با یه تصادف ماشین کنار بیاد؟
آره، هیچ معنی نمیده.
اگه دماغت رو از اینی که هست بیشتر تو اون فنجون قهوه فرو کنی،
به یه اسنورکل احتیاج پیدا میکنی.
چی میدونی؟
پیج یه چیزی رو محرمانه بهم گفت.
باشه، ولی این دوره برای ما یه جورایی خطرناکه.
اگه دوباره تو لحظه اشتباه خشکش بزنه،
پشیمون نمیشی که بهمون نگفتی؟
پدر و مادر پیج تو یه تصادف ماشین مردن. اوه، خدای من.
اون کی اتفاق افتاد؟
حدود هشت سال پیش وقتی دبیرستان بود.
اون هیچوقت واقعاً باهاش کنار نیومد.
البته که نه. با یه همچین چیزی چطور کنار میای؟
و تازه یه نوجوان بود و تنها تنها.
پس شاید بتونیم کمکش کنیم باهاش کنار بیاد.
نه، من خانوادهاش نیستم. من از خدمات اجتماعی هستم.
فقط زنگ زدم ببینم بعد از تصادف حالش چطور بود.
خدا رو شکر.
باشه، پس دوباره زنگ میزنم یه احوالی ازش میپرسم.
ممنون.
سلام. یه لحظه وقت داری؟
نه. مشغولم بچهها.
فقط میخوایم حرف بزنیم. یه کم مهمه.
آره؟ خب کار منم مهمه. شاید بعداً.
پیج، راجع به اتفاق دیشبه.
الآن نه. پیج، ما خواهراتیم.
گفتم، الآن نه!
پیج.
ما درباره پدر و مادرت میدونیم.
نگرانتیم و میخوایم بدونی که تنها نیستی.
و ما اینجاییم برات.
باشه، ولی نه اینجا، باشه؟
به رئیسم میگم باید برم.
تو خونه حرف میزنیم.
وقت داری؟ هرچی که هست، نه.
این برد کارها رو میبینی؟ خب، واسه همینه که من اینجام.
اگه اینقدر پرونده زیاد داری، بذار کمکت کنم.
اوه، تو میخوای کمک کنی؟
عالیه. میتونی با دنبال کردن اون علامت خروج کوچیک همینجا کمکم کنی.
همین؟ میخوای بجنگی؟
چون بدون توانایی پرتاب توپهای انرژی، فکر کنم میتونم از پسِت بربیام.
ببین، فقط آروم باش، باشه؟ من باید برگردم به بازی.
کدوم بازی؟ بازی خوب در برابر شر.
فقط همینو بلدم.
اوه، وای.
میخوای پلیس شی؟
من برای دفتر دادستان کار کردم. قانون رو میشناسم.
من یه شیطان سابقم، خیابونها رو میشناسم.
میخوای پلیس شی؟ من میخوام تو تحقیقاتت کمک کنم.
به عنوان پلیس؟ خودم.
البته، بازپرسهای دادستان هنوز دنبال منن.
اما تو میتونی اون پرونده رو ببندی، اسمم رو پاک کنی، هویتم رو برگردونی.
و من میتونستم... نه! نه، نه.
داری پرت و پلا میگی.
نه. دیوونه کننده اینه که من تمام روز تو عمارت بیکار نشستم.
هر چی تو سرم دارم...
همه کارهایی که میتونم باهاش بکنم داره هدر میره. الآن، این دیوونگیه!
سروان.
اشکالی نداره اگه دفترم رو پس بگیرم؟
نه، متاسفم.
بعداً راجع بهش حرف میزنیم.
ببخشید.
خب من یه دانشآموز ایدهآل دبیرستان نبودم، میدونی.
کلاسها رو میپیچوندم، تمام شب با دوستام پارتی میکردم.
تقریباً هر کاری که اونا میخواستن بکنن، من پایه بودم.
به نظر میاد مثل یکی دیگه که میشناسم.
منظورم اینه که دبیرستان...
برای همه زمان کشف و پیدا کردن اینه که کی هستی.
آره، ولی من سنگدل بودم.
مخصوصاً با مامان و بابام.
روزی که مردن، بهشون گفتم اونا پدر و مادر واقعی من نیستن.
که احمقانه است چون اصلاً اون حسی نبود که داشتم.
یعنی، فقط به خاطر اینکه من فرزندخوندهام...
به این معنی نبود که اونا پدر و مادر واقعی من نیستن.
چون اونا بودن.
خب، تو فقط احساس گمگشتگی میکردی و اشتباه کردی.
منم خیلی اشتباه کردم، میدونی، ولی ازشون عبور کردم.
و من تغییر کردم، تو هم همینطور.
نه به موقع.
منظورت چیه؟
شب خانوادگی بود.
فقط کاری بود که هر هفته میکردیم.
و بابام...
زود از ایستگاه آتشنشانی رفت تا من و مامانم رو سوار کنه.
بابات آتشنشان بود؟
آره.
و من شروع کردم به نق زدن.
که دیگه برای این کارا بزرگ شدم و چقدر مسخره است.
و اونم از کوره در رفت.
اون خیلی از دستم عصبانی بود.
اون خیلی از دستم عصبانی بود.
اون...
اون ماشینی رو که پیچید ندید.
تو لاین ما.
و...
چیزی که بعدش فهمیدم این بود که روی آسفالت افتادم.
ماشین آتیش گرفته بود.
هنوز نمیدونم چرا...
من زنده موندم و اونا نه.
اما نمیتونی خودت رو واسه اون سرزنش کنی.
خب...
هر روز احساس گناه میکنم.
میدونم سخته.
ولی باید سعی کنی رو به جلو حرکت کنی.
چطور میتونم رو به جلو حرکت کنم، پایپر؟ من پدر و مادرم رو کشتم.
چیکار کنیم؟
چطور بهش کمک کنیم با چیزی که تو گذشته اتفاق افتاده کنار بیاد؟
برگردونیمش به همون زمان.
باشه، صبر کن. من نمیفهمم.
میخوای روح گذشته رو احضار کنی؟
از کجا، قفسه داستانهای تخیلی؟
دیکنز این چیزا رو از خودش درنیاورد. یه روح بدخواه ملاقاتش کرد.
بدخواه یعنی بد، نه؟
کلاید مهربونترین روحی نیست که میشناسم.
ولی تنها کسیه که به زندهها کمک میکنه گذشتهشون رو ببینن.
کلاید؟ اسم اون روح بدخواه کلایده؟
No comments yet. Be the first to leave one.