As primeiras 200 linhas.
سریع باش.
نمیخوام رئیس بو ببره.
ای بابا.
این پیرسگ وقتی اون اراجیف رو
راجع به «آدم شدن» شروع میکنه، معرکه نیست؟
بهم میگه: «دیگه یه پیک کوفتی هم مهمون من نیستید.»
میگه: «و همهی این ولگردها
باید از فردا کرایه اتاقشون رو بدن.»
منم با کمال میل میدم... فردا.
و میدونم که همبندیهای عزیزم هم همین قول رو میدن.
همشون یه زودباوریِ رقتانگیزی نسبت به «فردا» دارن.
فردا براشون روز بزرگیه... جشن همه احمقها.
و کشتیهاشون در حالیکه تا خرخره پره
از حسرتهای پاک شده و قولهای عملی شده، به ساحل میرسه
با پروندههای سفید و شروعهای تازه.
- آره، و یه خروار نشئگی. - ایمانشون رو مسخره نکن.
هیچ احترامی برای مذهب قائل نیستی، تویِ ایتالیاییِ کافر؟
چه اهمیتی داره اگه حقیقت این باشه
که نسیمِ موافقِ اونا، بوی گند ویسکی پنجزاری میده،
و دریاشون هم یه دبه آبجو و لگره،
و کشتیهاشون هم خیلی وقت پیش غارت شدن
و سوراخ شدن و کف دریا خوابیدن؟
به درک که حقیقت چیه.
تاریخ دنیا ثابت کرده که حقیقت هیچ ربطی به هیچچیزی نداره.
این دروغِ اون «خیالبافیه» که به زندگیِ
همهی ما جماعتِ دیوونه و حرومزاده جون میده، چه مست باشیم چه هوشیار.
همونطور که هیکی بهت میگه: «فیلسوف پیر».
لابد تو خامِ هیچ توهم و خیالی نمیشی.
نه، نمیشم.
مالِ من مردن و پشت سرم خاک شدن.
چیزی که پیشِ رومه این حقیقته که مرگ یه خوابِ خوش و طولانیه،
و منم کوفتی خستهام.
و هر چی زودتر بیاد بهتر.
آره، همینطوری ول میگردی و امیدواری سقط بشی، نه؟
خب، شرط میبندم حالا حالاها باید صبر کنی.
ای بابا، یکی باید با تبر بزنه تا تو سقط بشی.
آره، این از شانسِ گندِ منه که طلسم شدم به یه بدنِ سگجون
که حتی عرقهای هری هم نمیتونه نابودش کنه.
آنارشیستِ پیرِ همهچیزدانی که جواب همه چیز رو میدونه.
اون تیکه «آنارشیست» بودنش رو بیخیال شو.
من خیلی وقته قیدِ اون «جنبش» رو زدم.
دیدم اگه آدما بخوان از دستِ خودشون نجات پیدا کنن،
معنیش اینه که باید طمع رو کنار بذارن.
اونا حاضر نیستن همچین بهایی برای «آزادی» بپردازن.
واسه همین به دنیا گفتم، خدا همتون رو حفظ کنه و هر کی قویتره برنده بشه...
و از پرخوری بترکه.
من نشستم رو سکوی تماشاچیهایِ بیخیالیِ فلسفی
تا خوابم ببره و رقصِ مرگِ آدمخوارها رو تماشا کنم.
مگه راست نمیگم رفیق هوگو؟
وای، تو رو روحِ مسیح، باز این ولگردِ تیمارستانی رو راه ننداز.
خوکِ سرمایهدار!
آدمفروشِ بورژوا!
بردهها حتی حقِ خوابیدن هم ندارن؟
سلام، راکی کوچولو، صورت میمونیِ کوچولو.
دخترای برده کوچولوت کجان؟
احمق نشو. یه دلار بهم قرض بده.
ایتالیاییِ بورژوایِ لعنتی!
برام یه نوشیدنی بخر.
باز از حال رفت.
شانس آورده که هیچکس چرت و پرتاشو جدی نمیگیره،
وگرنه هر روز صبح باید تو بیمارستان بیدار میشد.
هیچکس جدیش نمیگیره. این چیزیه که باید رو سنگ قبرش بنویسن.
اگه من خیلی وقته که قید «جنبش» رو زدم، جنبش هم قید اینو زده،
و به لطفِ ویسکی، تنها کسی که اینو نمیدونه خودشه.
آخر سر یه بار دیگه اون قضیه «دخترای برده» رو بگه، حالیش میکنم.
والا، فکر میکنی من جاکشم یا همچین چیزی.
جاکش که شغل نداره.
من متصدی بارم.
اون جندهها، مارجی و پرل،
اونا فقط کارِ جانبیم هستن تا یه پولی در بیارم.
کاملاً تجاریه،
مثل اینکه اونا بوکسور باشن و من مدیر برنامهشون، گرفتی؟
من پلیس رو براشون راضی میکنم تا بتونن کاسبی کنن بدون اینکه گیر بیفتن.
و مثل جاکشها کتکشون نمیزنم.
اونا از من خوششون میاد.
حالا چی میشه اگه... اگه من پولشون رو بگیرم؟
جندهها که نمیتونن پول نگه دارن.
ولی من متصدی بارم
و تو این خرابشده برای زندگیم سخت کار میکنم.
یه کاسبِ زیرک که هیچ فرصتی رو برای
پیشرفت تو دنیا از دست نمیده، ها؟
آره، این منم.
لری، یه گیلاس دیگه بزن.
اصلاً فکرش رو نمیکنی که همهی این ولگردها اون بالا تختخواب دارن که برن توش.
میترسن اگه برن بکپن، وقتی هیکی پیداش میشه اینجا نباشن
و چند تا پیک مجانی رو از دست بدن.
واسه من خیلی امید به مشروب نیست.
ولی دلم گرفته،
و هیکی کارش درسته که همه چی رو به شوخی بگیره و حال آدم رو جا بیاره.
آره، شوخطبعیش حرف نداره.
یادته وقتی مسته چطوری اون شوخی راجع به زنش رو تعریف میکنه؟
رو عکسش گریه میکنه و بعد یهو بهت میگه
که تو رختخواب با یخفروش تنهاش گذاشته؟
آره، نمیدونم چی شده؟
همیشه یکی دو روز قبل از جشن تولدِ هری میرسید اینجا.
و حالا فقط تا امشب وقت داره که برسه.
این خرابشده...
با این همه ولگردی که از حال رفتن شبیه سردخونه شده.
دروغه! بابا.
بابا.
بدبختِ فلکزده.
اه، به درک، دلسوزی فایده نداره. من دیگه اهلش نیستم.
داره خوابِ پیرمردش رو میبینه.
از اونجایی که قدیمیها میگن،
پیرمردش قبل از اینکه پلیسها بگیرنش حسابی از کلاهبرداری تو بورس
پول به جیب زده بود.
ای بابا.
قبلاً هم حالشون رو بد دیدم، ولی هیچوقت به این بدی نبوده.
سر و وضعش رو ببین.
دو روز پیش کت و شلوار و کفشاش رو به «سالی» فروخت.
سالی دو دلار و یه دست لباسِ داغون بهش داد.
دیروز اون لباس داغونه رو به قیمت چهار قرون به سالی فروخت
و این کهنهها رو گرفت که بپوشه.
دیگه کارش تمومه.
این تهِ انبارِ سالیه که عمراً دیگه پس نمیگیره.
ویلی واقعاً به ته خط رسیده.
تا حالا کسی رو ندیدم که وضعش اینقدر خراب باشه،
به جز هیکی، آخرِ اون چند باری که بد مست کرده بود.
بازیِ بزرگیه این جستجویِ خوشبختی.
هری نمیدونه باهاش چیکار کنه.
به وکیلِ پیرزنش زنگ زد
مثلِ همیشه که ویلی به پیسی میخوره.
یادته، قبلاً یه کارآگاه خصوصی میفرستادن
که سریع ببرنش کمپ ترک اعتیاد.
ولی وکیله به هری گفت نچ...
پیرزن این دفعه کلاً قیدِ ویلی رو زده و ویلی میتونه بره به درک.
با این دلخوشی که راه زیادی براش نمونده.
- این یه دروغِ لعنتیه! نچ! نچ! - وای، بابا!
- نچ! سر و صدا نکن! - وای، یا مسیح، بابا!
جی... هیس! سس!
تمومش کن... کیه داره داد میزنه؟
ویلیه، رئیس. بچههای بروکلین افتادن دنبالش.
خب، چرا یه پیک به اون بدبخت نمیدی که ساکت بشه؟
ای بابا، یعنی نمیشه تو پستویِ خودم یه چرت بزنم؟
به این حرومزادهی کور و کر گوش بده توروخدا.
خودش بهم اکیداً دستور داد نذارم ویلی دیگه نسیه بخوره، مهم نیست چی بشه.
چی؟ صداتو نمیشنوم.
تو یه دروغگویِ لوچی.
تو عمرم دست رد به سینه کسی که محتاج بوده نزدم.
بهت گفتم عقلت رو به کار بنداز.
همش داری فکر میکنی چطوری سرم کلاه بذاری.
من اونقدرها هم که فکر میکنی کور نیستم.
به مولا هنوز میتونم دخل رو ببینم.
آره حتماً رئیس. خیلی سخته تو رو خر کرد.
من... من دست تو و اون رفیقت، چاک، رو خوندم.
به مولا شما... شما دزدید، نه متصدی بار.
شما سکه رو از روی چشم مردهی ننتون هم میدزدید.
جفتتون رو اخراج میکنم.
هیچکس تا حالا نتونسته هری هوپ رو خر کنه.
هیچکس به جز همه.
حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که ساکت باشی.
بده بیاد راکی. هری گفت اشکال نداره.
خدایا، لازم دارم.
خب بردارش. درست جلو دماغته.
مرسی.
بسه.
بسه!
نگفتم حموم کنی باهاش!
وای، نگاه کن. نصف بطری یا بیشتر رو رفته بالا!
ولش کن، بدبخت رو.
نصف بطری از اون دینامیت تو یه قلوپ تا یه مدتی ردیفش میکنه.
البته اگه نکشتش.
واسه من که فرقی نداره. مشروب من که نیست.
مـ... مـ... مشروبِ کی؟
بهم بدید!
هیکی کجاست؟
- ساعت چنده، راکی؟ - نزدیک وقتِ باز کردنِ مغازهست.
وقتشه که شروع کنی بار رو جارو بزنی.
ساعت رو بیخیال.
اگه هیکی نیومده، وقتشه که جو دوباره بگیره بخوابه.
هی. یه فکری دارم.
میگم، لری، قضیه اون پسره پریت چیه؟
دیشب اومد سراغت رو گرفت و یه اتاق اجاره کرد.
اون بالاست، خوابیده.
خیری توش نیست، جو. مفلسه.
من و راکی خلافش رو میدونیم.
وقتی کرایه اتاقش رو داد، یه دسته اسکناس داشت، مگه نه راکی؟
آره، یه جوری نشون داد انگار حواسش نبود و بعد سعی کرد سریع قایمش کنه.
- اینکارو کرد، نه؟ - آره. فهمیدم مالِ این حرفا نیست.
ولی گفت دوستِ توئه.
دروغ میگه.
آه، راسته که...
مادرش و من چند سال پیش تو ساحل غربی با هم دوست بودیم.
تو روزنامهها خوندی راجع به اون بمبگذاری تو ساحل غربی
که چند نفر کشته شدن؟
خب، اون زنی که گرفتن، رُزا پریت،
مادرشه.
بهزودی دادگاهشون شروع میشه. هیچ شانسی ندارن.
حبس ابد میخوره.
اینا رو میگم که اگه دانیال یکم عجیب رفتار کرد بدونید چرا
و بهش نپرید.
همین یه بچه رو داره.
چرا اونجا نمونده پیش مادرش؟
- لابد دلیل خوبی داره. - گرفتم.
پس چقدر خره که هنوز اسم اصلیش رو نگه داشته؟
دارم بهت میگم، نمیدونم.
و نمیخوام هم بدونم!
به درک هر چی مربوط به «جنبش» و آدمایِ وصل بهشه.
اگه یه چیزی باشه که بیشتر از هر چیز دیگه نتونم تحمل کنم،
همین بازیِ احمقانهایه که تو و هوگو بهش میگید «جنبش».
No comments yet. Be the first to leave one.