As primeiras 200 linhas.
شب سیزدهم و چهاردهم سپتامبر ۱۹۶۴،
همهچی تو دنیا آروم بود.
اما اون شب خاص، کی اول ماشه رو کشید؟
کی دوباره گلدون سواسون رو شکست؟
یا مثلا، کی اول لگد زد به باسن؟
در واقع، کی بود که دعوا رو شروع کرد؟
این دیوونهست مگه؟
الو؟
ببخشید جناب عالی، الان میام خدمتتون.
سفر بهتون خوش گذشت قربان؟
قربان که مثل بچه کوچولو خوابید.
قربان برنارد شاو احتمالا خواب مونده.
شاید سوار واگن اشتباهی شده؟
کوپههای ۱۴ و ۱۵، واگن ۸. اشتباه محاله.
اصلاً از این وضعیت خوشم نمیاد. اصلاً.
- اوه لعنتی! - فقط یه چیز میتونم بگم قربان!
قربان دیگه تو کوپهش نیست.
- غیرممکنه! - خب میتونید از همکارم فیدوک بپرسید.
اصلاً برام مهم نیست مطمئنی یا نه.
تازه از اون طرف، سه تا جنازه هم افتاده گردنم.
- خب؟ - خب...
دومونو رو کشتن،
و جناب برنارد شاو هم غیبش زده، سرهنگ.
تبریک میگم.
واقعاً نابغهای، نه؟!
ما سالها دنبالش بودیم،
میدونستیم قراره موشک بده به شورشیهای جنوب آسیا
و جزایر کارائیب رو پر کنه از خمپارههای سنگین،
و تو درست همون لحظه ناب، گمش میکنی!
مطمئنم خیلی قدردانی میشه ازت.
خب؟
سلام و احترام، آقای رئیسجمهور.
تأیید شد، جناب برنارد شاو ناپدید شده.
تبریک میگم!
میخوایم محرمانهترین پروندههای تاریخ معاصر رو براتون باز کنیم.
اتفاقا و شخصیتهای این فیلم انقدر واقعیان
که دیگه نیازی نیست بگیم واقعیان!
اما این روایت یه ادای احترام هم هست
به اونایی که برای پیشرفت احترام به انسان،
آزادی فکر و رشد اجتماعی زحمت کشیدن و کوتاه نیومدن.
به "باربوزها"... یا همون مأمورای اطلاعاتی.
ناپدید شدن تاجر اسلحه معروف، برنارد شاو...
مثل بمب ترکید.
سرویسهای مخفی کشورهای درگیر
زیرکترین و زرنگترین مأموراشونو فرستادن دنبال ماجرا،
همهشون یه ترکیب جذاب از مغز و عضله بودن، واسه پیدا کردنش.
از بینشون، بیاین یکی رو جدا کنیم:
ببین، این دیگه غیرممکنه!
یه پنتهاوس اجاره کردم، یه ساعت دیگه هم میزنم بیرون!
خیلی خب، سرهنگ. بله، سرهنگ. خداحافظ، سرهنگ.
و اینم فرانسیس لانیو، ملقب به مارکی کوچولو،
ملقب به چِروبی، ملقب به پاشنهقرمز...
خب... دیگه نمیریم پلُگاستل.
...ملقب به تورکشدوز، ملقب به آدابدان.
تو بعضی محافل، به اسم مستعار رِکوئیم هم میشناسنش،
ملقب به بازوکا، ملقب به سوراخگلوله، ملقب به مشتکشنده.
آدم تا چه حد میتونه بدجنس باشه واقعاً؟
شهروند ژنوئه،
نماینده بانکها و حامل تفکر بیطرفگرایانهست،
اینه اوزبیو کافارلی، معروف به توپچی،
حشرهشناس و یه ذهن برجسته.
خط فکری عرفانیش که با عقلگرایی سنت توماس
و فرمولهای خشک فلسفه اسکولاستیک میونهای نداره،
گاهی باعث میشه کارایی بکنه که وجدان خودش هم باهاش مشکل داره.
ولی خب، هیچکس کامل نیست دیگه.
هموطن گوته و واگنر، اینم هست: هانس مولر،
معروف به دکتر خوشقیافه.
یه زبانشناس، موزیسین و انساندوست،
محققِ تشنهی حقیقت،
نویسندهی کتابی که دیگه پیدا نمیشه:
"نقاط حساس، یا درمانی برای دروغگویی"
هانس مولر! زود باش، هانس مولر!
کسی که واقعاً به همزیستی اعتقاد داره،
بوریس واسیلیف، یه عنصر واقعاً بااستعداد بود،
خیلی جوون بود که لقب «ترینیتروتولوئن» رو گرفت.
نوازنده حرفهای پیانو، و متخصص تایید شدهی مواد منفجره،
رئیسا معتقد بودن بوریس یه زیباییشناس دردسرسازه.
ولی هنوز هیچ ردی از برنارد شاو نبود.
یه اتفاق پیشبینینشده بالاخره یه امتیاز به فرانسویا داد.
چون خبرچین پلیس وجود خارجی نداره و بیمه هم نمیگیرن،
سرویس اطلاعاتی فرانسه از حس غریزی افسانهایش استفاده کرد
تا بفهمه که بن آرشا تازه یه سوئیت رزرو کرده
تو یه هتل لوکس تو استانبول.
گرفتی چی گفتم دیگه، نه؟
فقط داری با یه دوست خیلی عزیز، تجدید دیدار میکنی.
یه مأموریت محترمانهست، زیاد جوش نیار، با سیاست رفتار کن.
- هنوز منو نشناختی؟ - چرا، واسه همین دارم میگم!
از دیدنتون اینجا خیلی خوشحال شدم، قربان.
اگه بارون همینجوری بباره، توتفرنگیا دیر میرسن.
ولی قورباغهها زودتر میان!
جناب عالی هر لحظه ممکنه برسن.
خیلی خب.
- اسمتون لطفاً؟ - آقای بونمان.
یه اتاق آروم طبقه هفتم براتون رزرو کردیم.
طبقه هفتم...
ساکتترین اتاقمون... معمولاً برای بهترین مشتریامونه.
ممکنه لطفاً منو تا اتاقم همراهی کنین؟
هر وقت بفرمایید.
آقای برنارد شاو اومده؟
یه چینی از بالکن افتاد پایین. مرده.
یه مشتری میره، یکی دیگه میاد.
گاهی وقتا پیش میاد که جلوی یه دشمن مشترک،
غربیها بتونن متحد بشن.
اوه نه قربان.
آقای برنارد شاو هنوز نرسیدن. نه، نه، نه، نه، نه...
در همین حین، آقای برنارد شاو تو پاریس مرد،
درست به سبک پرزیدنت فِلیکس فُر!
خانم پلین! خانم پلین!
دیگه تکون نمیخوره. دیگه هیچی نمیگه.
خانما!
- چی شده؟ - یه تصادف موقع اسبسواری.
بله، اگه خیلی اصرار دارید، پیغامتونو میگیرم.
بچهگربه مُرد.
همین؟ اممم... چطوری نوشته میشه؟
S-H-A... اوه، خدای من!
سرهنگ... بچهگربه مُرد.
چی؟ نامردِ پست!
جناب برنارد شاو، دوست بزرگ فرانسه،
یه ساعت پیش تو بغل همسر محترمش مُرد،
تو قلعهی قدیمی هوهنتسولرن، نزدیک مونیخ.
مرگی به همون اندازه الهامبخش که زندگیش بود.
دیگه چی؟
چی یعنی "دیگه چی"؟
خب، حالا که نسخه زردِ مخصوص مجلات و شایعاتو گفتی،
میخوای نسخه واقعیشو هم بگی یا نه؟
آره، اینم اونشه... و راستش اعصابخُردهکنه.
خانم پلین اصلاً زنِ برنارد شاو نیست،
و اون فاحشهخونهش تو خیابون شازل،
هیچ شباهتی به قصر مرحوم ما نداره!
- خب که چی؟ - خب که چی؟!
خب، شما جناب عالی رو برمیگردونی به املاک خودش،
میذاریش رو تخت شاهانهش،
به همسر داغدارش تسلیت میگی،
بعدشم برمیگردی خونهت.
همین دیگه. اگه سر مرز بگیرنم با جناب عالی چی؟
اگه میخواستی حمایت قانونی داشته باشی، رفیق مردهی من،
باید میرفتی عضو ژاندارمری میشدی.
اوه، آقای لانیو،
نمیدونی تو دوران جناب عالی چه مهمونیایی داشتیم.
مطمئن باش که دلم براش تنگ شده.
اصلاً اونجوری که شما فکر میکنین نبود!
ببین خانم پلین، آدم نمیتونه اون چیزی که جلوی چشمشه رو نبینه:
یه اتاق آینهای، یه بودوار چینی،
دخترایی توی سالن...
زمان ما به اینجا میگفتن...
خب معلومه، اگه بخوای بازی با کلمات دربیاری!
آخه کلماتو میشه جوری پیچوند که هر معنیای بدن.
برای آقای برنارد شاو، خونهی من بیشتر یه صحنهی نمایشی بود،
یه راهی بود که نشون بده هنوز پیر نشده،
و هنوز تو دوران قدیم زندگی میکنه.
بیشتر از اینکه دنبال عیاشی باشه،
عاشق سنت و گذشته بود.
آاااا، این که خود رودولف خوشتیپه نیست؟!
مهاوت وفادار! نمونهی یه خدمتکار نمونه!
منو میشناسین؟
آره، اینم از برکات معروف بودنه دیگه.
روز بدییه، نه؟ هوا داره ابری میشه.
آره، دلم گرفته.
نه بابا، حرف دل و احساس نیست، بحث عدالت وسطه.
حکم ده سال حبس غیابیت چی شد پس؟
- ولی من فکر کردم جناب عالی... - جناب عالی خیلی بانفوذ بود، درسته
پروندهتو یهجوری از سیستم پاک کرده بود،
ولی خب، جناب عالی الآن مُرده.
- خب، الان چی فرق کرده؟ - همه چی.
اوه...
بزنیم به سلامتی گذشته؟
یا آینده؟
به حال حاضر!
باید خیلی آدم فهیمی باشی رودولف کوچولو،
حتی باید همکاری هم بکنی.
این بزرگترین خواستهمه آقای لانیو.
اوه، واقعاً؟ اول بنوش دیگه، خب!
اعتماد شما واقعاً احساسبرانگیزه.
داشتم به مارسل لورانه فکر میکردم، رفیق قدیمیت،
همون که یه بار باهاش یه گیلاس زدی.
اون موقع شرایط فرق میکرد.
همکاریم دقیقاً شامل چی میشه؟
برگردوندن خاکسترش به خونه.
فکرشم میکردم.
اینطوری حس میکنم یه بار دیگه دارم به اربابم خدمت میکنم.
تا حالا همیشه تو بخش خصوصی کار کردم،
ولی خب، اگه ادارهای هم پیش بیاد، نه نمیگم.
یه اداره درست و حسابی البته. که رزومهمو هم میدونی.
آره، همشو تو آرشیو داریم.
و باید بگم که کلی جا اشغال کرده!
خب، حالا تو چی بذاریمش؟
خدمات موزههای ملی
دو سال دیگه، خداحافظ همگی.
میرم سطح هفت، بچهها بزرگ شدن،
خونهم تو دوردون هم آمادهست.
آدم باید وقتی جوونه بازنشسته شه.
آدم باید وقتی زندهست بازنشسته شه، که همه همچین شانسی ندارن.
همینجا وایسا، یه چیزی بخوریم.
بهتره یه جای پارک تو سایه پیدا کنم.
- صبح بخیر. - سرهنگ.
- اوضاع چطوره؟ - خوبم.
همین که از مرز رد شدی، اسمت میشه لودویک بسنار،
لودو پسرخالهای که جناب عالی همیشه بهش محبت خاصی داشت.
بیوهش نمیتونه از پذیراییت سر باز بزنه.
خب، منم قصدم اینه که به محض اینکه مراسم تسلیت تموم شد، بزنم به چاک.
No comments yet. Be the first to leave one.