As primeiras 200 linhas.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی "فیلامینگو" تقدیم میکندس
سعی کرد برات بشکوندش؟
سربازهات بهت وفادارن
بهنظرم نگرانن که میخوایم اعدامت کنیم
اگه قرار بود اعدام بشم خودِ آیزاک میاومد
نزدیک مرز، بین نیروهای ما و اسکارها درگیری رخ داده
عهدنامه ممکنه نقض شده باشه الان داره به اون رسیدگی میکنه
اگه دوباره جنگ بشه، به تمام سربازهایی که داریم، نیاز پیدا میکنیم
پس براش سوال شده که چرا ظاهرا چندتا از افراد خودت رو کُشتی
از جمله لئون
لئون؟
لئون
خدای بزرگ
چه اتفاقی افتاد؟
... واحد من مسئول تامین - تامین امنیت بیمارستان بود -
دستوراتت رو میدونم. خودم بهت دادم الیس چه اتفاقی افتاد؟
از طبقه همکف تا طبقه ششم رو پاکسازی کردیم
یه چندتا مبتلا توی ساختمون بودن چیزی نبود که نتونیم از پسش بربیایم
فقط زیرزمین مونده بود
بی1، بی2 و بی3
چون اونجا محیط موردعلاقهشون بود انتظار بدترینها رو داشتیم
... تازه، قدیمیها میگفتن که اون پایین
همون جایی بود که اولین بیمارهای سرچماقی رو سال 2003 آوردن
علاوه بر اون، مشکل دسترسی هم داشتیم
راهپلههای اینجا، اینجا و اینجا ریزش کرده بودن
و تمام آسانسورها هم توی چاهشون گیر کرده بودن
درست زیر طبقه همکف
تنها راه ورود یا خروج به زیرزمین از این راهپله بود
برای همین، دیروز بود که یه جوخه رو فرستادم به بی1
خب؟ - هیچی نبود -
کل طبقه خالی بود حتی موش هم نبود
امروز به امید اینکه همون نتیجه حاصل بشه یه گروه دیگه رو فرستادم بی2
... اما لئون رو بهعنوان رهبرشون انتخاب کردم چون
بهترین نیروم بود
چند دقیقه گذشت که بهم بیسیم زد
گفت یهعالمه سرچماقی روی دیوار و کف زمینـه
احتمالش زیاد بود که مبتلا هم پیدا کنن اما اصلا برای همین رفته بودن اونجا
برای همین بهش گفتم ادامه بده
پنج دقیقه بعد دوباره بیسیم زد
... این سری
نمیتونست نفس بکشه
بهزور صحبت میکرد
فکر کردم شاید گازش گرفتن
«گفتم «لئون، گازت گرفتن؟ ... اونم گفت
«گفت «توی هواست
گفت «توی هوا پخش شده
«ما رو اینجا حبس کنید
... و میدونستم تو دریچههای هوا نیست
وگرنه همهمون چند هفته قبل مبتلا میشدیم
برای همین، اون یکی تیم رو جمع کردم ... و تنها راه ورود به طبقه بی2
و بی1 رو بستیم
دقیقا همون کاری رو کردیم که لئون گفت
اونجا حبسشون کردیم
هیچ چیز دیگهای خارج نشد؟
هیچکس مریض نشد؟
خیلیخب
بیمارستان یه منبعیـه که نباید از دستش بدیم
فقط کسایی که لازمه بدونن رو در جریان میذارم. به بقیه چیزی نمیگم
... گروهبان پارک، از نظر من
موقعیت رو بهطور دائمی و قهرمانانه حل کردی
ما مدیونت هستیم
بابت پسرت متاسفم
فیلامینگو را در اینستاگرام دنبال کنید .:: filamingo.official ::.
واحد گشتی 14 هستم، دارم میرم به سمت شمال تقاطع خیابان 13اُم و بردفورد
دو کیلومتر مونده
دو کیلومتر مونده. دریافت شد
واحد سیاره سه
واحد سیاره سه، بهگوشم
وجود تحرک احتمالی در مرکز همایش
چیه؟ - چراغها -
اوه، خوبه
اون پایین یه ژنراتور بزرگ دارن با گاز طبیعی کار میکنه
هنوز سر ازش در نیاوردی؟ - دیگه داره تموم میشه -
اما یه راه امن پیدا میکنی که برسونیمون بیمارستان، درسته؟
کمکی از دستم برمیاد؟
نه
چرا؟ چون احمقم؟
من اصلا همچین حرفی نزدم
واقعا؟ پس چی گفتی؟
تحصیلنکردهای
کون لقت، اتفاقا تحصیل کردم بذار کمکت کنم
دارم از روش مثلثبندی استفاده میکنم
میدونی چیه؟ - آره -
با استفاده از مثلث، مسیریابی میکنی
روش بهشدت معمولیـه
... حرکت نیروهاشون رو مشخص میکنم بعد
با استفاده از روش مثلثبندی ردشون به پایگاههاشون رو میزنم
اما زوایا رو تخمین میزنم
خب، اگه نقاله داشتم خیلی دقیقتر میشد
اوه، اتفاقا نقاله آوردم
جدی؟ - نه -
اصلا نمیدونم چی هست من از ریاضی متنفر بودم
... تنهات میذارم و میرم بقیهی
... اینجا رو بگردم، چون تو حسابی باهوشی
و بالاخره سر ازش در میاری
الی - بله؟ -
«مترجم: سـپهـر» ::. Overhaul .::
::. @OverhaulSubs :کانال تلگرام .::
تموم شد؟
آره گمون کنم
خوبه
از طریق یه مسیر امن میریم به سمت غرب تا اینجا
بیا، بذار نشونت بدم
یه خط از نیروهای گشتی توی شمال و جنوب گذاشتن. اینطوری
تقریبا یکنواخت پخش شدن و کل منطقه رو زیر نظر دارن
اما یه فضای خالی بین اینجا و اینجا هست
روی این نقشه، این ساختمون دراز رو میبینی؟
آره
از اینجا میریم و بدون اینکه کسی متوجه بشه، عبور میکنیم
این ساختمون دراز چی هست؟
نمیدونم
اما از منطقه مسکونی، جداست
پس احتمالا انباری چیزی باشه
برای اینکه نادیده بگیرنش، بیش از حد گندهست
چرا نیرو برای مراقبت ازش نذاشتن؟
آلودهست - احتمالا -
اه ازش عبور کنیم، پشتسر نیروهای گشتیشون سر در میاریم
بیمارستان شاید 400 متر با اونجا فاصله داشته باشه
نورا باید توی طبقه اول باشه انتهای ضلع شمالی
صبر کن، تو از کجا میدونی؟
پشت بیسیم همهش حرف میزنن همهچیز رو شنیدم
چقدر احمقن ... ناسلامتی وسط جنگن
بعد همینطوری موقعیتشون رو پشت بیسیم میگن
آره، به این موضوع هم فکر کردم
دشمنشون رو میشناسی؟ اسکارها
میدونیم که از تیر و کمان استفاده میکنن، درسته؟
و بهنظر فرقهای یا خیلی مذهبی میان
تا حالا در مورد آمیشها شنیدی؟ - آمیشها؟ نه -
خب، توی سال 2003 بودن غالبا توی پنسیلوانیا بودن
اما جوری زندگی میکردن انگار دهه 1800 ئه
ممکنه اسکارها هم این شکلی باشن؟ بدون برق و تکنولوژی
چون این حرومزادهها جوری ... پشت بیسیم حرف میزنن
انگار میدونن هیچکس حرفهاشون رو شنود نمیکنه
آره و براشون مهم هم نیست که یکی از بیسیمهاشون گم شده
خوبه. بیش از حد به خودشون اعتماد دارن
اینطوری ما دست برتر رو پیدا میکنیم - همینطوره -
اما کاری که داریم میکنیم، بیپروایانهست برای همین یهجورایی هیچ نتیجهای نداره
اگه همین الان هم راه بیفتیم ... تا موقعی که به اون ساختمون دراز برسیم
هوا دیگه تاریک شده، درست میگم؟
اوهوم
پس بیا بیپروا بازی در بیاریم
مطمئنی این مسیر امنـه؟
بهم اعتماد نداری؟
به تو چرا، اما به سیاتل نه
منم همینطور، اما بیا جوری رفتار کنیم ... انگار همهچیز مرتبه
چون اگه زیادی مضطرب بشم دوباره بالا میارم
خیلیخب، بیا در مورد این صحبت کنیم
اسمش رو چی میخوای بذاری؟
اوه، اگه دختر باشه اسمش رو میذارم الی
اما اگه پسر باشه، اسمش رو میذارم الایجا
واقعا؟ - نه -
!چرا؟ اسم باحالیـه که
این چه وضعشه؟
ما نباید اینجا باشیم
نباید میاومدیم نباید میآوردمت اینجا
!ناسلامتی بارداری این چه کاریه دارم میکنم؟
دینا، میخوای برگردی؟
برت میگردونم مجبور نیستی همراهم بیای
چقدر من احمقم
میدونی، هیچوقت در مورد اولین آدمی که کُشتم ازم نپرسیدی
باشه، کی بود؟
وقتی بچه بودم، توی یه جنگل در شمال سانتافه زندگی میکردیم
چندتا خانواده اون حوالی بودن اما اکثر مواقع خودمون تنها بودیم
... انقدر از بودن با مادر و خواهرم خسته میشدم
که التماسشون میکردم بذارن برم بیرون بازی کنم
اما مامانم خیلی میترسید
و نمیذاشت تنها برم بیرون
اما یه روز، همینطوری رفتم بیرون
اسلحه هم همراهم بود کسی نمیتونست باهام در بیفته
خودت میدونی آخر داستان چی میشه
چون دیگه توی یه کلبه در شمال سانتافه زندگی نمیکنم
و دیگه مادر یا خواهری ندارم
اما از اونجایی که گذشتهی همهمون داغونـه
... و داستان بگاییهای بقیه رو شنیدیم
فکر میکنی آخر داستان من چی میشه؟
نمیدونم. غارتگرها؟
فقط یکی. بعدش چی؟
رفتی خونه، دیدی خانوادهات مُردهان و اون غارتگر هم رفته بود
تقریبا، اما هنوز اونجا بود
صدای جیغودادشون رو شنیدم با اسلحهام رفتم ببینم چه خبره
اما خیلی کند بودم چون هشت سالم بود
و وقتی صدام رو شنید، برگشت و بهنظر خیلی ترسیده میاومد
وقتی بهش شلیک کردم بیشتر از قبل ترسیده بود
لعنتی، خیلی متاسفم ... نمیدونستم، فکر میکردم
چطور خودت رو رسوندی به جکسون؟ - اهمیتی نداره -
این، چیزیه که اهمیت داره
نمیدونم جول چی کار کرده که ... اون آدمها اینطوری کُشتنش
اما اصلا لایق همچین مرگی نبود
و همهاش از خودم میپرسم «اگه یواشکی نرفته بودم بیرون چی؟»
اگه جلوی چشمهام، مامان و خواهرم رو» «تا سر حد مرگ کُتک میزد چی؟
اگه اون حرومزاده مجبورم میکرد» «شاهد کل این اتفاقها باشم چی؟
مثلا اگه خانواده من، به عزیزان اون» «آسیب زده بودن، شرایط عوض میشد؟
نه
نه
... و اگه طرف رو نکُشته بودم
... اگه طرف قسر در میرفت
بهت قول میدم، تا ابد دنبالش میگشتم
تا ابد
اگه تو بخوای، برمیگردم
اما اگه بخوای، همراهت میام
No comments yet. Be the first to leave one.