As primeiras 200 linhas.
آمادهای؟
!غافلگیر شدی
وای! عالی نیست؟
خب... خب یه چیزیه
ازش متنفری. نه، نه. من از چیزی متنفر نیستم
...فقط اینکه
...اتاق غذاخوری و بعد اتاق نشیمن و، میدونی
وقتی آشپزخونه رو جابهجا کردی... اون رو دیگه واقعاً ازش بدم اومد
تو که از شلوغی اینجا شاکی بودی
آره، میدونم، ولی اینجا زیرشیروونیه و باید شلوغ باشه
اینطور نیست که از کمکت تو کارهای خونه قدردانی نمیکنم، چون واقعاً میکنم
فقط... فقط یه کم زیاده
خب، میدونی که من فقط... یه چیزایی رو جابهجا کردم
"جابهجا کردی"؟ به این میگی جابهجایی؟
عزیزم، تو که کلی چیز ساختی
چیزا رو آویزون کردی. چیزا رو کیسه کردی
منظورم اینه که، این دیگه چیه؟
اونا چوبپنبهن. میدونی، برای بطریهای معجون
اگه بذاریشون بیرون، خشک میشن. این زیادهروی به نظر نمیرسه؟
من فقط دارم سعی میکنم کمک کنم. میدونم عزیزم، و این خیلی قشنگه
ولی، میدونی، من یه جورایی زیرشیروونی شلوغ رو دوست داشتم
میدونستم هرچیزی کجاست
اون رو کجا پیدا کردی؟ زیر چندتا پتو. چرا؟
فقط... سالهاست که ندیدهبودمش
خیسه؟ خب، یه کم نیاز به بازسازی داشت
دوباره دیوونه شدی؟ ببین، این برای من آسون نیست
میدونم عزیزم. میدونم
تو یه راهنمای نور بودی، یه بزرگتر، یه آواتار
یادآوری نکن
حرف اینه که اگه یه چیزی جادویی بوده، تو انجامش دادی
پس کنار اومدن با زندگی بدون قدرت، یه شبه آسون نیست
و سر و کله زدن با این همه پروژه... یه کم وسواسگونهست
خب، پس من باید چیکار کنم؟
نمیتونم اورب کنم. نمیتونم برم پیش بزرگترها برای اطلاعات
من فقط میخوام جا بیفتم
میدونم. ولی چوبپنبههای خشک؟
باشه، فکر کنم شاید اون یه کم زیادهروی بود
هیچ کتاب راهنمایی برای این کار وجود نداره، خب؟ با هم از پسش برمیایم. با هم
گذشته از این، این چیزیه که خودمون میخواستیم
عادی
فکر کنم انتظار نداشتم عادی بودن اینقدر سخت باشه
خب، نمیتونی مجبورش کنی
و نیازی هم نیست. ما وقت زیادی داریم
!اهریمن
!اوه، نه، نمیذارم
هنوز فکر میکنی وقت داریم؟
زخمش زدی؟
درست طبق دستور تو
خوبه
داری چیکار میکنی؟ دارم سعی میکنم دیو رو شناسایی کنم
منظورم این نیست. چرا نمیشینی؟ تو ضربه خوردی
آره، ولی فقط یه خراشه. فکر کنم این هلالی ممکنه قبیلهای باشه
گوش نمیکنی. تو قرار نیست کسی رو نابود کنی
چرا نه؟
خب، اول از همه، چون دیگه نمیتونی خودت رو درمان کنی
شکار دیوها خیلی خطرناکه
تو هم نمیتونی خودت رو درمان کنی و این جلوی تو رو نمیگیره
آره، ولی من میتونم چیزا رو منفجر کنم. آره، متوجه شدم
لیو
نمیدونم چرا داری اینقدر شلوغش میکنی
یه دیو سعی کرد تو رو بکشه
دیوها هر هفته سعی میکنن ما رو بکشن. از من چی میخوای؟
تو مدرسه جادو قایم شم؟ فکر خوبیه
شوخی میکردم. خب، من شوخی نمیکنم
خیلی عالیه که قدرتهات رو ول کردی تا با ما باشی و همه چی
ولی قراره اوضاع عوض شه
تو فقط یه زندگی داری و دوست دارم که شروع کنی به مراقبت ازش
باشه. خب، من فانی نشدم که برم فرار کنم و قایم شم. من همینجا میمونم
لیو، لطفاً... من تصمیمم رو گرفتم
خب، باید تمیزش کنم، نه؟
هی، کوچولوی من
هی، هی، نگاه کن. همه چی خوبه
ببین، دیدی؟ فقط یه خراشه، باشه؟
چیزی نیست
!بیا، بیا
اوربینگ جادویی پیشرفته. سهشنبهها یا پنجشنبهها؟
مشغولی؟
دقیقاً همونی که لازم دارم
میشه اون رو بندازی سمت تقویم؟ چی؟ نه! ببین، یه دیو
تو نمیفهمی. من کل هفته دارم برنامهریزی میکنم و دارم دیوونه میشم
!دقیقاً همونیه که برای تصمیمگیری لازم دارم
میشه لطفاً بندازیش. بندازمش؟ باشه
!جمعهها! عالیه
خوشحالم که میبینم آینده جادو تو همچین دستای تواناییه
فقط دارم سعی میکنم اوضاع رو پر جنب و جوش نگه دارم. چی شده؟
یه دیو به لیو حمله کرده. چی؟ حالش خوبه؟
حالش خوبه، ولی میخوام با اون وسیله غیببینی کنی و بعد دیو رو نابود کنی
خودم انجامش میدادم، ولی باید برم خونه و از لیو محافظت کنم
چرا اونو نیاوردی اینجا؟ داره لجبازی میکنه
برای همین مجبور شدم چندتا کریستال بذارم تا ازش محافظت کنم
اون بهت اجازه داد این کارو کنی؟ اون نمیدونه
فکر کنم یه چیزی هست که به من نمیگی
من و لیو برای کنار اومدن با انسانی شدن دوبارهاش، یه کم مشکل داریم
این یه تغییر بزرگ خواهد بود
باید به این واقعیت عادت کنیم که اون دیگه نمیتونه ما رو درمان کنه
یا خودش رو. و نمیخوام وایت رو مجبور کنم
که قبل از اینکه آماده باشه، از قدرتهاش استفاده کنه
چرا نه؟ قبلاً که تو رو درمان کرده بود. آره، با یه کم کمک
نمیتونیم مدام بهش ضربه روحی بزنیم. باید یه راه دیگه پیدا کنیم
پس، میتونی از پس همه اینا بربیای؟ حتماً
.شاید بهتر باشه به فیبی زنگ بزنی
.اون چیز احتمالاً مال یه جور قبیلهایه
.گرفتم! خودم حواسم بهش هست! ممنون از کمکت
.من بیرحمترین جنگجوهامو جمع کردم
.بهتره همونقدر که ادعا میکنی، کاربلد باشن
.خواهران جادوگر به زودی اینجا خواهند بود
خواهران جادوگر... دارن میان اینجا؟
.به محض اینکه با هلال ماه تو ردیابی کنن
چرا فکر میکنی گفتم جا بذاریش؟
.پس، داری اونا رو به یه تله میکشونی
.تا نابودشون کنی
فکر میکنی با یه قبیله کوچیک میتونی نابودشون کنی؟
.جای تعجب نیست که شیاطین همیشه به دست اون جادوگرا از بین میرن
خب، پس دقیقاً برنامهت چیه؟
.من و سربازای تو سرشون رو گرم میکنیم
.در حالی که تو برمیگردی به عمارت تا کانون روحانی رو پیدا کنی
.و با اون... سایه رو
.هیچ شیطانی تا حالا نتونسته قدرت سایه رو مهار کنه
.جلوتر از خودت حرکت نکن، کریون. تو فقط کانون رو پیدا میکنی
.وقت هیچ کار دیگهای رو نخواهی داشت
و مطمئنی کسی خونه نیست؟
.به خاطر همین وایتلایتر سابقشون رو زخمی کردی
...اگه این جادوگرا رو بشناسم، که میشناسمشون
.اونا با تمام نیروی سهگانه حمله میکنن
.اما این کارو نمیکنن مگر اینکه لئو یه جای امن باشه
.پس آره، عمارت خالی خواهد بود
...خب، فقط برای این میپرسم که به نظر میرسه اونایی که کمکت میکنن همیشه
.زنده نمیمونن
.اما تو به خونشون حمله کردی و زنده موندی
.تعداد کمی میتونن به این افتخار کنن
.برید سر جاهاتون. الان مهمون داریم
.مصدر شکسته؟ فکر نکنم
.واقعاً باید قبل از اینکه این کارو بکنی زنگ میزدی
.یه شیطان به لئو حمله کرده و پایپر میخواد از بین ببریمیش
.فکر میکنی به اندازه کافی معجون داری؟ کار از محکمکاری عیب نمیکنه
یالا، باید بریم. چرا هیجانزده به نظر میرسی؟
.چون باید از دامادمون محافظت کنیم
.و چون باید یه پیامی بدیم
.چون تو مدرسه جادو محبوس شدم. باشه، بذار فقط برم به الیز بگم
.هی، ستون تموم شد. فردا میبینمت
.نه، نمیشه! این دفعه خودم یه کار واجب خانوادگی دارم
.باید تو روزنامه عصر رو برسونی
وایسا، وایسا، وایسا، وایسا، چی؟ دیلارد چی میشه؟ اون نفر دومت نیست؟
.ریچارد مریضه، سر کار نیست. ولی من فقط یه ستوننویس مشاورهام
!داری چند پله رو با هم بالا میری ها
.خودتو دست کم نگیر، فیبی. من بهت ایمان دارم
...تو به من بدهکاری. یادت بیار چند بار من کاراتو راه انداختم
.واسه فوریتهای خانوادگیات. اون فرق میکنه
!چطور فرق میکنه؟ چون اونا فوریتهای خودم بودن
یعنی زندگی تو از مال من مهمتره؟
.نه، منظورم این نبود. باشه
.مطمئنم کار فوقالعادهای انجام میدی. فیبی. دقیقاً همون کسی که دنبالش بودم
.شما کی هستید؟ تام تیلور، ویراستار متون
.باید ستون باوئر رو به ۱۵۰۰ کلمه کاهش بدم و اونم تهدید کرده که منو میکشه
.یه لحظه. ببخشید، فیبی
الیز گفت باید باهات حرف بزنم. واقعاً؟
...مثل اینکه فضای تبلیغات رو زیادی فروختیم. خب، باشه. الیز
.ببخشید. سلام
.آره، سلام
.فیبی، من به... باشه
فیبی... آره، همینطوری
اون اتاق زیرشیروونیه. خوبه. الان ما دقیقاً همینجاییم
این اینجا کجاست؟ اون اتاق مامان و باباست، نه؟
آره. درست همونجا. خیلی خوب
!هی! هی
همه چیز روبهراهه؟ آره. آره، چرا نباید روبهراه باشه؟
خب، میدونی، با توجه به اینکه یه دیو سعی کرد بکشتت
درسته. خب، من خوبم. چرا اینقدر گارد گرفتی؟
نمیدونم. فکر کنم شاید حس میکنم باید خودمو ثابت کنم
لئو، من فقط داشتم ازت محافظت میکردم
میدونم، ولی لازم نیست. آره، معلومه که لازم هست
!پایپر، وایسا
باشه، من و مامان باید یه حرف جدی بزنیم، باشه؟
من الان برمیگردم
باشه، ما ده دقیقه وقت داریم. چی؟ من بهشون گفتم الان برمیگردم
هر چقدر طول بکشه، میکشه. من ددلاین دارم
میدونی برای یه شماره چقدر کار میبره؟
!باورم نمیشه الیز همین الان ول کرد... تمرکز کن
باشه. خب حالا چیکار کنیم؟
نمیدونم
!سلام، زانکُو
اینجا چیکار میکنی؟ پِیج، اون اینجا چیکار میکنه؟
من از کجا باید بدونم؟ خواهر دیگهت، پایپر کجاست؟
.چرا میخوای بدونی؟ دلایل خودمو دارم
.خیلی دوست داریم بمونیم و گپ بزنیم، ولی کار مهمی داریم که باید انجام بدیم
.میدونم
.بیشتر از ده دقیقه طول میکشه
چرا اینقدر از دستم عصبانیای؟
.چون خودتو به کشتن میدی، واسه همینه
.باشه، خب، من میتونم... میتونم از پس خودم بربیام
واقعاً؟ طوری که امروز صبح از پس خودت براومدی؟
.میدونی، من میتونستم از پسش بربیام
.چطوری؟ یه فکری میکردم
.چه خوب که یه فکری میکردی
.حالا دیگه لازم نیست نگران باشم. باشه، خوب شد که اونجا بودی
.این بهت حق نمیده که کریستالها رو پشت سر من قایم کنی
.من فقط میخواستم ازت محافظت کنم
.من باید ازت محافظت کنم
.همهی اینا بخاطر همینه؟ بخشی ازشه
.غریزهی منه که ازت محافظت کنم، پایپر
No comments yet. Be the first to leave one.