As primeiras 200 linhas.
گندت بزنن جیمی
سلام بابا - سلام -
...تا حالا برات پیش اومده شبی رو تجربه کنی که
فوقالعاده بوده باشه و مطمئنی پاش بیفته دوباره هم تکرارش میکنی
ولی در عین حال از ته دل بابتش پشیمون باشی؟
نه، همچین چیزی برام پیش نیومده
ولی بهنظر دیوانهوار میاد
.برو دوش بگیر بوی تکیلا میدی
.من که چیزی نخوردم فقط توش غلت زدم
فکر نمیکنم اینم خوب باشه
نمیدونم چرا بچه که بودم
اینقدر از اسنافلوپاگوس میترسیدم
نه بابا، کاملا منطقیه
یه خرطوم دراز داشت - آره -
و کلی انرژی منفی
میدونستی تا سال 1985 بزرگترها اصلاً نمیتونستن ببیننش؟
من دایرهالمعارف «خیابون سِسمی»ام
امیدوارم موضوع مسابقهی اطلاعات عمومیِ هفتهی بعد همین باشه
ولی اگه همین دوتا باشیم نمیتونیم همیشه برنده شیم
اوضاعِ دوست پیدا کردن تو دنیای واقعی چطور پیش میره؟
راستش، دوست پیدا کردن تو بزرگسالی خیلی سخته
یعنی خب چی کار میتونم بکنم؟ برم کلاس بداههپردازی ثبتنام کنم؟
ایش. میفهمم
حلقه دوستهای صمیمی خودمم شده
همسایهی بهترین دوست مرحومم
دوستدختر سابقِ شوهر سابقم و مامانم
ولی باید خودت رو در معرض آشنایی با آدمهای جدید قرار بدی
شاید بهتر باشه بپذیرم سرنوشتم تنها موندنه
،بیخیال مایا این طرز فکر کمکی نمیکنه
بالاخره جمع مناسبت رو پیدا میکنی
یادت باشه، همین الان هم تنها نیستی
،همتیمی مسابقهی اطلاعات عمومیت یعنی من رو داری
راستی، موضوع هفتهی بعد معلوم شده؟
پارکهای ملی
وای نه
اون تیمِ هیپیهای موگوجهای حسابی سرویسمون میکنن
آره. باید اسموکی خرسه رو جذب کنیم تا ببریم
خدایی؟
صبح بخیر
برات مافین خونگی آوردم
خیلیخب
واسه تو نیست
امروز باید نوار قلب بدی
.این رسماً رشوهست میخوایم دربارهی متئو یه لطفی بهمون بکنی
چی شده؟
مدتهاست بلاتکلیف و سردرگمه
بهش گفتم ببین، دوروبرمون پر از مشاوره، برو با یکی حرف بزن
قبول کرد. تو رو انتخاب کرده
چون بهنظرش خیلی باهوش، مهربون و باحالی
خودش همچین چیزی گفت؟
نخیر - عزیزم -
داشتم خرش میکردم - ببین، نیازی نیست متقاعدش کنیم -
بهمون مدیونه
یه سال تمام ما دخترت رو بزرگ کردیم
لیز، برنامهت اینه که تا ابد این رو بزنی تو سرم
یا صرفا هر وقت چیزی ازم میخوای؟
هنوز تصمیم نگرفتم
آلیس، بیا کمکم کن بهش عذاب وجدان بدیم
شروع نکنی ها
لیز فقط شکمم رو سیر نکرد
من رو مدرسه هم میبرد
- برای آزمون SAT هم کمکم کرد درسته -
.لیز میبردش ارتودنسی من بردمش متخصص زنان
خدای من - خب ببین واسه اون -
لازم نبود بیای توی اتاق انتظار
میتونستی توی پارکینگ منتظرم بمونی
.ببین، من سه تا پسر بزرگ کردم یه سؤالهایی داشتم
من رفتم - جیمی -
بله؟ - کمک احتیاج داریم -
باهام حرف نمیزنه
امیدوار بودم با تو حرف بزنه
دلم برای پسرم تنگ شده
البته. باشه. بذارین ببینم چه کاری از دستم برمیاد
مرسی
یه چیز باحالی که یاد گرفتم این بود که
واژن بهصورت طبیعی خودش رو پاکسازی میکنه
مثل جاروی رومبا میمونه
فکر نمیکنم حقیقت داشته باشه - چرا بابا -
...هی، پاول، میخواستم ببینم میشه
عه! مگ اینجاست
عه جیمی - این هم پاول -
چی کار میکنی؟
به خدا اگه خودم بدونم
.من رو رسوند سرکار هوس قهوه کرده بود
دیشب دیروقت رفته بود بدوه
تا چهار صبح برنگشت
چیه؟ - ...اوه، من -
من عمراً اون وقت شب برم بدوم
میترسم بهم حمله بشه
تجاوز یعنی
من جات بودم بابت این نگرانی به دلم راه نمیدادم
خداحافظ عزیزم
خداحافظ
بیخیال
،طبیعی رفتار کن انگار که قبلاً هم با دختر رئیست خوابیدی
ولی تو متاهلی
و بابات دوستمه - جیمی -
من دوستِ بدیام - شاید. ولی نه بهخاطر این جریان. خب؟ -
من و دیو چند ماهیه جدا زندگی میکنیم
.داریم با آدمهای دیگه قرار میذاریم یعنی اون داره قرار میذاره... ولش کن
ببین من... یه آدم بالغم
برام مهم نیست بابام چی فکر میکنه
چرا مهمه - آره. یه خرده -
.اما تقصیر تو نیست کار اشتباهی نکردی
شاید بتونیم وانمود کنیم که دیشب ...همهی اینها رو میدونستم قبل از اینکه
...و... طول کشید تا راضی بشم که
اصلا مجبور شدم التماست کنم
باورپذیر نیست، نه؟
با قضیهی دیو چطور داری کنار میای؟
میدونم که آسون نیست
یهو از نقطهای که دقیقا میدونستم
قراره بقیه عمرم چه کار بکنم به بلاتکلیفی محض رسیدم
...راستش
آره. حسابی آدم رو بهم میریزه
آره. میفهمم
میشه فعلا جریان جدایی رو به بابام نگی؟ هنوز بهش نگفتم
میترسم از خوشحالی اونقدر بالا و پایین بپره که بلایی سر خودش بیاره
البته
و اگه میشه تو هم راجع به اینکه با دختر نازنینش خوابیدم چیزی بهش نگو
سخته آخه
من دربارهی تک تک مردهایی که باهاشون میخوابم با بابام صحبت میکنم
به نظرم این قضیه میتونه جدی بشه
تو اینطور فکر نمیکنی؟
دارم سر به سرت میذارم
خدایا
از بابات هم بدجنستری
ببخشید
میدونم اون بوسه... قضیهی سادهای نبود
ولی باعث شد دوباره امیدوار بشم
برای من هم همینطور بود
نمیدونستم رابطه داشتن با کسی که ندیده
یه آدم از وجودت بیرون بیاد اینقدر حس رهایی داشته باشه
چی؟
آهان. منظورت زایمان بود
آره - گرفتم -
این خیلی بهتر از چیزیه که داشتم تصور میکردم
زود باش عزیزم - زود باش -
مثل صبح واسهمون بخند
سلام - اون لبخند نبود، بهخاطر باد شکمش بود -
خب، چه کار کنیم نفخ کنه؟
واسه خوردن کلم سنش کمه، نه؟ یالا
وقتشه. دست بجنبونین - معلومه -
من یه عکس فوقالعاده ازش میگیرم
ولی چرا اینقدر بابت اعلامیهی تولدش استرس گرفتی؟
آره، آروم باش
قضیه فراتر از اینهاست لیز
اتفاق مهمی تو زندگیمونه
ضمن اینکه از این طریق قراره به بابام بگم من و چارلی بچهدار شدیم
هنوز بهش نگفتی؟
من واضح نگفتم یا ایشون دوزاریش کجه؟
تو کلهت ریدن؟ این دیوونگیه
آخه ساتن زود بهدنیا اومد
بعد از اون، اتفاقات یکی پس از دیگری سرم خراب شدن و اوضاع از کنترل خارج شد
بابام تازه داره با اینکه شوهر دارم کنار میاد
اینکه دو تا پدر قراره یه بچه رو بزرگ کنن ممکنه باعث شه
خودش رو با کراوات بولوش دار بزنه البته اگه چنین چیزی ممکن باشه
هر دفعه خواستم یه اتفاق مهم زندگیم رو به بابام بگم
مثل آشکار کردن گرایش جنسیم یا ازدواجم
یا زمان دبیرستان که تونستم نقش «سیمور» توی Little Shop رو به جای اندرو کوشنر بگیرم
که واقعاً هم برام مهم بود
بابام همیشه گند میزد به حالم
فقط میگفت «باشه»
با یه لحن کاملاً مخالف و سرد
اگه دربارهی بچه قشنگمون کوچکترین حرف دلسردکنندهای بزنه
داغونم میکنه
برایان
پدر و مادر من اونقدر مذهبیان که زیر تابلوی حضرت عیسی میخوابن
با این حال بهشون گفتم حامله شدم و بچه رو سپردم به یه زوج همجنسگرا
پشمهام - میبینی؟ ایوا اونقدر شجاع بوده -
که به اون متعصبهایی که بزرگش کردن حقیقت رو بگه
شرمنده بچهها، من ترجیح میدم ساتن وقتی هجده سالش شد
.پدربزرگش رو ببینه البته اگه تا اون موقع زنده باشه
برایان، اون حرکت مخصوص درک که همیشه حال آدم رو خوب میکنه رو خاطرت هست؟
آره. عاشقشم - آره -
یه نسخهی برعکسش رو هم داره
که نتیجهش هم کاملاً برعکسه
عزیزم - بله؟ -
برایان هنوز به باباش نگفته بچهدار شده
وای برایان
واقعا ازت ناامید شدم
ببخشید بابا
چی؟ - درک -
ببخشید درک
دمت گرم جی، کارت درسته
چند سال پیش با دوستم تیا یهجورایی شروع کردم به دنبال کردن امامای
و راستش اسم حرکتها باعث میشد کلی بخندیم
مثلاً مشت سوپرمن هست، مشت چرخشی از پشت
فن خفهکردن از پشت
اتفاقاً دیشب با دوستپسرم دوتاش رو انجام دادم
خورخه، خوب به نظر میای
آره، تقریباً برابر شدیم
نه
خب، داشتی میگفتی - غلط کردم -
بچهها، ایشون مایا هستن
مایا، میخوام با چندتا از خل و چلهای زندگیم آشنا بشی
سلام - سلام -
آلیس هستم. خل و چل؟
تو با اینها مبارزه میکنی؟ - آره -
شان اجازه نداره ضربهی متقابل بزنه
ولی یه چند باری دمار از روزگار خورخه درآوردم
No comments yet. Be the first to leave one.