As primeiras 200 linhas.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
«دورانی که جادو ظاهراً واقعی بود...»
یک چهره...
یک ناوگان...
یک جنگ...
یک مرد...
یک فکر...
یک نیرنگ...
نیرنگی برای شکستن دیوارهای تروا.
و به آتیش کشیدنش...
تا با فریاد با خاک یکسان بشه!
یعنی چی؟
یه هدیهست.
برای آتنا.
خدایان رو حرمت بذار.
به پیشکششون احترام بذار.
از موجها نجاتش بدید!
ببریدش معبد آتنا!
جنگ تموم شد!
بس کن!
این ترانه رو نه.
بچهننه!
بدو، بدو، بچهجون!
بدو!
میخوام یادشون بندازم شرابِ کی رو دارن میخورن.
ترانهٔ اودیسئوس رو نمیخوام.
خودِ اودیسئوس رو میخوام.
پس چرا هر شب خواستگارهاشو توی خونهٔ خودش پذیرایی میکنی؟
توی این دنیا، مرد هر کاری خودش بخواد میکنه.
من هر کاری از دستم بربیاد میکنم.
دیگه مرد شدم، مامان.
پس بندازشون بیرون.
قانون زئوس رو بشکن و ببین اگه بهونه دستشون بدی چه بلایی سرت میارن.
یه شوهر رو از دست دادم.
نمیخوام پسرم رو هم از دست بدم.
بابام برمیگرده.
پس کجاست؟
هشت ساله تروا سقوط کرده.
نزدیک بیست ساله که از پیشمون رفته.
پس کجاست؟
باید ازش استقبال کنیم، همونطور که از همهٔ شما کردیم.
داری بهمون میگی گدا؟
دارم میگم سه ساله اینجا ازتون پذیرایی شده.
فقط تا اینهمه مدت از مهموننوازیتون استفاده کردیم.
چون مادرت حاضر نیست یکی رو انتخاب کنه.
اون که شوهر داره.
اودیسئوس مرده.
تو از بابای من چی میدونی؟
میدونم گوشتاش سفته و شرابش بده.
البته دو سال تمام...
بهترین شرابش رو خوردید.
میدونم هیچوقت برنگشت خونه.
هنوز نه.
برای بابایی که حتی نمیشناختیش داری خودتو میکشی.
مثل یه حرومزادهای که هی ناله میکنه.
خب، وقتی هیچکدوممون واقعاً نمیتونیم مطمئن باشیم
پدرمون کیه، ادعا نکن پدر منو میشناسی.
ولی من میشناختمش.
وقتی بچه بودیم.
شکار کردنش رو میدیدیم.
میخواستم داوطلب لشکرکشیاش به تروا بشم.
ولی گفت همینجا بمونم و حواسم به تو باشه.
به من یا مادرم؟
سرزنشم نکن که نگاهش میکنم.
بابام برمیگرده.
و مهموننوازیش به سخاوتِ مادرم نیست.
پس یعنی اون قانون زئوس رو رعایت نمیکنه؟
قانون زئوس میگه با غریبهها همونطور رفتار کنیم
که دوست داریم با ما رفتار بشه؛ شاید خدایی در لباس مبدل باشن.
فکر کنم دیگه ثابت شده، آنتینوس، که تو خدا نیستی.
این یکی هم که اصلاً بوی خدا نمیده.
اگه میداد که دیگه لباس مبدل نبود.
مواظب باش!
ممکنه همین الان بزنه خشکت کنه.
بیا.
اون رعدوبرق شانسی بود.
نمیدونم.
چشمهای عاقلی داری.
چشمهای آتنا. بیا.
با بازرگانها سفر میکنی؟
از اسپارت میام.
منلائوس از جنگ برگشت؟
سالها پیش.
اودیسئوس هیچوقت برنگشت؟
حتی نمیدونیم زندهست یا نه.
تو چیزی میدونی؟
فقط ترانهای که میگه چطور جنگ رو برد.
همه اونو شنیدیم. چیز دیگهای؟
نه.
ولی اسپارت پر از سربازهای جنگ ترواست.
حتماً یکیشون یه چیزی میدونه.
تو پسر اودیسئوسی؟
برو اسپارت.
برو پیش منلائوس.
از تو استقبال میکنه.
ملکه میخواد با اون غریبه حرف بزنه.
برای شنیدن خبری تازه زندهست.
فقط الکی امیدوارش نکن.
یهجوری میفهمه طرف واقعاً اودیسئوس رو دیده یا نه.
اون مرد رو میبینی؟
دیگه درست نمیبینه،
ولی هنوز مسافرها رو تا سرحد مرگ کتک میزنه
اگه دربارهٔ پدرم دروغ تحویلش بدن.
نه، نه.
خیلی تند.
از کجا میفهمی؟
برای شنیدن یه حملهٔ ترکیبیِ عجولانه، چشم لازم نیست.
منتور، فشارش بده.
خیلی تند.
به اندازهٔ خودت خوشاخلاقه.
فقط از پدرت حرفشنوی داشت.
از کجا آوردش؟
همینجا باهاش آشنا شد.
آها.
میبرمش.
برای پسرت؟
برای شکار.
لعنتی، راست میگفت.
تکون نخور.
چقدر میخوای جاش بمونه؟
چرا همیشه قبل از شلیک زه کمانت رو میکشی؟
اینطوری منصفانهست.
که به شکار خبر بدی؟
که با شرافت بجنگم.
تو که نمیجنگیدی؛ شکار میکردی.
شکار همون جنگه، فقط یواشکی.
زرنگه.
زرنگیات یه روز برات دردسر میشه.
دوباره.
این بار کمتر عجله کن، دقیقتر بزن.
با دفاع بینقص نمیتونی ببری.
وادارش کن حمله کنه.
- چطوری؟ - مکث کن.
شکمت رو جلوی تیغهٔ حریفت باز بذار.
حملهٔ اون میشه فرصت تو.
این رو تو به بابام یاد دادی؟
نه، نه. اون به من یاد داد.
میگفت: «همیشه قویترین یا سریعترین آدم نیستی،
پس باهوشترین باش.»
اون چیکار میکرد، هان؟
اگه برمیگشت و این همه خواستگار رو توی خونهاش میدید؟
نکن.
حتی نمیخوام تصور کنم چه بلایی سرشون میآورد.
خیلی زیادن.
دو سهتاشون رو بندازی، بقیه جا میزنن. یه مشت قلدر و بزدلن.
بیشترشون سن رفتن به تروا رو داشتن، ولی وقتی بادبانهای آگاممنون رو دیدن،
پدرهاشون قایمشون کردن.
چون میدونستن جنگ آگاممنون سالها طول میکشه و جون خیلیها رو میگیره.
برای همین ارتشش رو با قرعه جمع کرد.
اسم؟
قرعه بکش.
بکش.
نه.
اسم؟
آنتینوس.
بکش.
آره.
با قرعه؟
آنتینوس بهم گفته بود داوطلب شده.
پسرت میخواد جای سینون بره.
نمیذارم.
باید اینجا بمونه و از خانوادهاش مراقبت کنه.
تو هم میتونی حواست به پسرت باشه.
حتماً.
با منه.
پس میخواست آنتینوس مراقب من باشه.
نه، نه، نه.
اودیسئوس شرم یه پدر رو خوب میفهمید.
دلش برای این پدرها میسوخت.
تو و مادرت براش از وعدهٔ افتخار مهمتر بودید.
پس میدونست سالها طول میکشه.
به مادرم گفت؟
این رو باید از خودش بپرسی.
شاید بپرسی اصلاً برمیگرده؟
آرگوس فکر میکنه برمیگرده.
هیچ سگی رو ندیدم بیست سال عمر کنه.
ولی از صاحبش خیلی بیشتر دوام آورده.
نمیخواستم کارت رو متوقف کنم.
عجلهای ندارم.
بزرگان حکم کردن وقتی کفن پدربزرگت رو تموم کنم،
وقتشه دوباره ازدواج کنم.
چرا؟
ایتاکا خیلی وقته شاه نداره.
امنیت میخوان.
در برابر چی؟
مردمان دریا.
اینها فقط قصهٔ مسافرهاست.
هرچی از دنیا میدونیم از قصهٔ مسافرهاست.
سقوط تروا رو هم همینطوری فهمیدیم.
حالا همه از حملههای مردمان دریا حرف میزنن.
این مردمان دریا اصلاً کیان؟
هیچکس نمیدونه، ولی بزرگان میخوان آماده باشیم.
آماده؟
ما بخشی از بزرگترین تمدنی هستیم که دنیا دیده.
این خونهٔ عظیم رو ببین.
سنگهاش به قدمت خود دانشن.
حالا افتاده دست یه مشت مهمونِ ناخوندهٔ حریص.
خودِ بنا هیچ اهمیتی نداره
اگه مردم به معنایی که پشتشه احترام نذارن.
قانون زئوس.
No comments yet. Be the first to leave one.