As primeiras 200 linhas.
سه... دو... یک
- نه بذار من انجامش بدم - نه بذار من بکنم
فکر کنم این دفعه سریعتر بود
اونقدری سریع بود که برنده بشیم؟
بستگی داره با کی مسابقه میدیم
مامان و بابا چقدر به خانم هندرسون بدهکار بودن؟
- شش دلار؟ - شش دلار و سی سنت
من مسابقه تیرکمون و پرتاب حلقه رو میبرم
اونم ده سنت جایزه داره
تو هم مسابقه گلدوزی و انشا رو میبری
اون یکی یه دلار کامل جایزه داره
کل بدهی رو صاف نمیکنه ولی یه بخشی ازش رو میده
هیس
نمیخوام بفهمن که ما میدونیم
- میخوام پول رو ببرم و سورپرایزشون کنم - باشه
- باز داری به ذرتهات زل میزنی؟ - آره همینطوره
سال دیگه دو برابر میکاریم و یه گاو شیرده میخریم
و یه خونه بزرگتر میسازیم...
از اونهایی که اتاق خواب داره
پول قسطها هر لحظه ممکنه برسه
محصولات رو که برداشت کنیم زمستون هم میرم شکار و تلهگذاری
کلی پوست واسه فروش خواهیم داشت... آرزوهای بزرگ داشته باش
وقتی قسطها سر موقع پرداخت بشن منم آرزوهای بزرگ میکنم
- نظرت در مورد یه خونه بزرگتر چیه؟ - آره
ما یه اتاق شیروانی واسه خواب میخوایم
- با یه کتابخونه واسه یادگاریهامون - و یه اتاق نشیمن... یه اجاق گاز هم میخوایم
اینکه بدونی چی میخوای هیچ ضرری نداره
تا جایی که میتونی آرزوهای بزرگ داشته باش و واسه رسیدن بهشون نقشه بکش
تنها چیزی که الان تو فکرشم روز تاسیس شهره
برنامهمون هم اینه که پاپکورن بخوریم و تا میتونیم برقصیم
برنامه توپیه
من میخوام برقصم
ایندیپندنس شهریه که اسمش رو از روی یه سبک زندگی گذاشتن
خانوادههایی که اومدن اینجا به امید آزادی بودن
و اینکه یه زندگی جدید رو توی یه جای تازه شروع کنن
راستش من تارت میوهای تو رو بیشتر دوست دارم
نمیدونستم پیانو هم بلدین بزنین آقای اسکات
سالیان سال آموزش دیدم
توی غرب من فقط آهنگهای جدید رو میزنم... درخواستی دارین؟
قرعهکشی و پاپکورن و لیموناد هست... زود باشین بیاین
چقدر سادهام که فکر کردم امروز یه روز خانوادگی میشه
رقابت کردن با لیموناد واقعا سخته
دقیقا همینطوره... خوشحالم که هر دوتون رو میبینم
اوهوم
شنیدم اوسیجها هفته دیگه از اینجا میرن
بیشترشون آره
تو هم باهاشون میری؟
- هنوز تصمیم نگرفتیم - نه
شنیدیم مدرسهها از سپتامبر شروع میشن
خدا رو شکر... دخترها دیگه از درس دادنهای من خسته شده بودن
اوه
- فکر میکردم خودت درس میدی - نمیدونم... آخه دستتنهام و سرم خیلی شلوغه
خانمها و آقایان شهر ایندیپندنس
لطفا چند لحظه توجه کنین
بذارین اولین کسی باشم که بهتون تبریک میگه...
روز تاسیس شهر مبارک
بنواز اسکات
بفرمایین
مسابقه پرتاب حلقه با مسابقه دو با پای بسته همزمانه
- نمیتونی توی هر دوتا شرکت کنی - من میتونم برم مسابقه پرتاب حلقه
اگه برنده بشم میتونم پول جایزهام رو بدم به تو
- بهش گفتی؟ - اون دهنش قرصه و چیزی نمیگه
- ما نیازی به کمک نداریم - چرا اتفاقا نیاز داریم
اگه موندگار شدیم میتونی بهم یاد بدی چطور تاج گل درست کنم
اونوقت با هم بیحساب میشیم
منصفانهاس
بابا میگه تا جایی که میتونی آرزوهای بزرگ داشته باش و واسه رسیدن بهشون نقشه بکش
پس بیا بریم به دستش بیاریم
و هیچکس نمیدونه کجا رفته؟
ظاهرا از دکتر بلیک توی الک سیتی خواسته بود مریضهاش رو قبول کنه
و بعدش یهو غیبش زد و انگار آب شد رفت توی زمین
- از اون موقع دیگه خبری ازش نیست - آره همینطوره
شاید برگشته پیش زنش
- آخه چرا باید... - یا شایدم رفته که طلاقش بده
احتمال هر دوتاش هست... حداقل الان دیگه جریان رو میدونی
چی رو میدونم؟ من هیچی نمیدونم جز اینکه بهم دروغ گفته بود
من جای تو بودم ناامید نمیشدم... هنوز زوده
- از کی تا حالا انقدر خوشبین شدی؟ - خب...
- من اصلا خوشبین نیستم - آره تو گفتی و منم باور کردم
فقط وقتی یه دختر عاشق رو میبینم قشنگ میفهممش
کی اصلا حرف از عشق زد؟
اوه... داره تموم میشه
میخوای بریم چندتا تیر به این بشکه بزنیم؟
من هروقت به یه چیزی شلیک میکنم حالم خیلی بهتر میشه
نه... خیلی ممنون
چقدر رمانتیک
اجازه میدی یه لحظه قرضش بگیرم؟
برین... من کار اینجا رو تموم میکنم
چرا بهش گفتی هنوز تصمیم نگرفتیم؟
چون واقعا هنوز تصمیمی نگرفتیم
خودت گفتی نمیخوای از تمام چیزهایی که اینجا ساختیم بگذری
پس چی عوض شد؟
احساس کردم توی اون جلسه امضا کار مفیدی انجام دادم
دوست دارم همین کار رو ادامه بدم... ترجمه و مذاکره کردن و حواسم به آیندهمون باشه
پدرت اصلا از این کار خوشش نمیاد... اونم بعد از اون همه زحمتی که واسه خونه کشیدی
برام مهم نیست پدرم چی میخواد
اون موقع که وضعیت زمین نامعلوم بود یه بحثی بود ولی الان دیگه معامله تموم شده
میترسم ازمون استقبال نکنن و امنیت نداشته باشیم
- روی زمین خودمون؟ - اونها اینطوری به قضیه نگاه نمیکنن
لوئیس گفت خونه و مزرعه رو ازمون میخره
شاید شروع دوباره واسه همهمون بهترین چیز باشه
واسه همهمون
یعنی تو فقط میخوای جولیا رو همینجا رها کنی
اون همیشه پیش ما میمونه
- روز تاسیس شهر به همهتون مبارک - روز تاسیس شهر مبارک
- بهم گفتی پول قراره برسه - این رو پدرم فرستاده
اون اسم کری رو توی انجیل نوشته
چی شده؟
آقای گوستافسون سکته کرده
- اوه نه - زندهاس و داره دوره نقاهتش رو میگذرونه
زنش میگه هروقت پسرشون بیاد کمک میتونن پرداختها رو شروع کنن
ولی اون موقع خیلی از فصل برداشت گذشته
- یعنی تا یه سال هیچ پولی در کار نیست؟ - حداقلش همینطوره
دخترها لباس و کفش نو و کتاب واسه مدرسه نیاز دارن
همین الانشم آرد ذرت و آرد گندم و لوبیامون داره تموم میشه
بدهکار هم که هستیم
اصلا دوست ندارم یه آدم مریض رو از خونهاش بیرون کنم
ولی میتونیم خونه رو پس بگیریم و دنبال یه خریدار جدید بگردیم
باید برگردم اونجا تا کارها رو سروسامون بدم
حتی اگه پول سفر رو هم داشتیم... من نمیتونم اینجا دستتنها بمونم چارلز
من باید اون شغل معلمی رو بگیرم
پس کری چی میشه؟
یه نفر رو پیدا میکنم مراقبش باشه... یا اصلا با خودم میبرمش
این شهر مثل علف هرز داره رشد میکنه
قبل از اینکه برف بباره کلی به نجار خوب نیاز پیدا میکنن
الی جیمز هروقت دهنش رو باز میکنه فقط داره در مورد راه آهن حرف میزنه
حتما اونجا کار پیدا میشه
بالاخره یه کاری جور میشه
آرزوهای بزرگ داشته باش
به گوش... آماده
حرکت
برو... برو... برو
- خودشه - زود باش
برندهمون مشخص شد
باریکلا
خیلی خب... بیاین بریم
- عالی بود دخترها - زود باشین
حتما پدر خوبی بودین
همهتلاشم رو کردم
خوششانس بودن که شما رو داشتن
خیلی خب... احساساتی شدن دیگه بسه
باید برم داوری مسابقه تیرکمون رو انجام بدم
هر دوتون باید همزمان بکشین
نه... با هم بکشین... دارین جداجدا میکشین
خیلی خب... حالا سمت چپ رو نگه دارین... و سمت راست رو...
خیلی خب... داره... اوه
چه روز معرکهایه
دیدین پیشبینیام درست بود؟
بله
شنیدم مری رقیب سرسخت رومانزی توی مسابقه انشاست
من که چیزی نشنیدم ولی هفتههاست داره تمرین میکنه
اوه... امیدوارم هرکی بهتر صحبت میکنه برنده بشه
داشتم فکر میکردم چقدر دلم واسه تدریس تنگ شده
سمت راست رو بیارین بالاتر... دقیقا همینطوری... نگهش دارین... نگهش دارین
عالیه
ببخشید... داشتین میگفتین؟
من دوست دارم وقتی ترم شروع شد شغل معلمی رو بگیرم
کارولین... اون جایگاه پر شده... یه دختر جوون که مارگارت معرفیش کرده
دو سال سابقه کار داره و نمراتش هم خیلی عالیه
اوه
خودت که میدونی معلمی واسه زنهای مجرده
این قوانین رو من نذاشتم... قانون کل جامعه است
تو بچه و خانواده خودت رو داری
و مطمئنم خودت هم قبول داری که این شهر هرچقدر دخترهای جوون و سرحال رو جذب کنه
به نفع همهمونه
البته
تازه... یه کار دیگه هم واست در نظر دارم
وقتی راه آهن راه بیفته
سرم گرم پذیرایی و میزبانی از مسافرهای جدید میشه
الی قصد داره نامزد شهرداری بشه
این یه رازه... به کسی چیزی نگیها
اون موقع واقعا سرم شلوغ میشه
یعنی دیگه وقت زیادی واسه انجمن زنان ندارم
میخوام تو این کار رو دستت بگیری
البته انا هنوز رئیسش میمونم ولی کارهای روزمرهاش با توئه
زنهای دیگه خیلی روت حساب میکنن
باعث افتخاره
اما متاسفانه من الان نیاز به کاری دارم که درآمد داشته باشه
اوه... نمیدونستم
دیگه بیشتر از این وقتت رو نمیگیرم
خانواده جادسون قصد دارن رستوران و نانواییشون رو بزرگتر کنن
دنبال یه آشپز فوقالعاده میگردن
اگه مایل باشی با کمال میل میتونم معرفیت کنم
بله... خیلی ممنون
در مورد انجمن زنان هم بهم خبر میدی؟
واقعا میخوای یه زن شاغل رئیس انجمنت باشه؟
همهمون داریم کار میکنیم... مگه نه؟
داشتم فکر میکردم حالا که معاهده امضا شده
شاید توی شهر کار ساخت راه آهن شروع بشه
اگه اینطور باشه
ممنون میشم اگه واسهام سفارش کنی
قطعا کار هست
و با کمال میل حاضرم به عنوان سرکارگر معرفیت کنم
ما به یه مردی مثل تو نیاز داریم
خیلی ممنون
البته راه انداختن راه آهن توی ایندیپندنس زمان میبره
اما روی خطوط فرعی کلی کار وجود داره
شاید نبراسکا باشه... یا به احتمال زیاد کلرادو
نمیدونم دوری از خانواده اونم این همه راه ایده خوبی باشه یا نه
فقط واسه یه سال یا همین حدودا کار داری
No comments yet. Be the first to leave one.