As primeiras 200 linhas.
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
خانم بودن اونطوری که تصور می کنید جذاب نیست
...به بدن ما ظلم می کنند
و روح ما ببخشید
ما نمیتونیم سرنوشت خودمون رو انتخاب کنیم
و این میتونه یک شخص رو عمیقا ناراضی کنه
دوک تجادا نامزد شما
آنتونیو بیاندا هستم ؛ از دیدنتون خوشحالم
اما بعضی وقتها در بدترین لحظات
چیزی اتفاق میفته که همه چیز رو تغییر میده
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
...و بعد میتونی بین ناراضی بودن و
زندگی کردن انتخاب کنی
از اون لحظه زندگی تو غیرقابل تحمل میشه
...و نمیتونی کمکی کنی به جز اینکه سرکش بشی
کاش هر نافرمانی مثل سارا تاثیرگذار بود
بیشتر اونا کاملا بیاهمیت هستند مثل نادیده گرفتن توصیه ها و قوانین
مخصوصا توصیه های همراهان
حتی اگه از عواقبش آگاه نباشی
دولورس به آمریکا مهاجرت کرد
اون دو شوهر ؛ هفت بچه و سه تا معشوقه داشت
جاسینتا عقلش رو از دست داد
مورد اون در اولین آزمایشگاه روانشناسی در لایپزیگ مورد مطالعه قرار گرفت
آدا راهبه شد
اون یک متخصص در ساخت بادام کاراملیزه شد
پس حالا میدونی
من بهترین همراه خانم هستم
چون توی خلاص شدن از شر اونا بهترین بودم
اما حقیقت همیشه آشکار میشه
باید انتخاب کنی که شورش کنی یا تسلیم بشی؟
متاسفانه کل زندگیت به این تصمیم بستگی داره
حالا می فهمید چرا دروغ گفتم؟
همراه خانمها
درس سوم گذشته ها گذشته
چرا بهم دروغ گفتید خانم بیاندا؟
این لحظه میتونه زندگیم رو زیر و رو کنه
و کاری کنه همینجا زندگیم تموم بشه
الینا بدترین رهبر شهر شد
اون هرگز دوباره امتحان نکرد
آنگوستیا برشته شده با شامپاین
چند وقته میدونی؟
درباره این؟ پس راز من نیست
نمیگم خوشحالم ؛ اما همیشه بخشیدن یه دختر ساده تره ؛ مگه نه؟
نمیدونم منظورتون چیه؟
دختران شما به کسی نیاز دارند که واقعا ازشون مراقبت کنه
این کاریه که من از روز اول انجام دادم
کافیه
نمیدونستی سارا اون مرد رو مخفیانه میبینه؟
پدر ؛ اون معلم منه
خانم بیاندا ازش خبر داشتی یا نه؟
پدر ؛ من ازش خواستم این راز رو نگه داره خانم سارا
منو ببخشید دون پدرو
من مسئولیت کامل رو بر عهده می گیرم من هم میدونستم
منم همینطور
و هیچ کدوم از شما فکر نکردید این چطور میتونه به خانواده ما آسیب بزنه؟
اگه یکی تو رو میدید چی؟ هیچکس ندید
این باعث نمیشه اشتباه کمتری بشه یا یک رسوایی نباشه
اگه اینطور باشه من فرار می کنم
دختری رو ترجیح میدی که به دانشگاه بره یا فرار کنه؟
تهدیدم نکن
من متوجه نمیشم که مشکل تحصیل کردن چیه؟
به هر حال دونا آگوستیاس کلاسهاش براش مفید بوده
راستش من توی کنکور قبول شدم
این حقیقت داره؟
تبریک میگم
از شنیدنش خوشحالم خانم سارا
چرا داری تشویقش می کنی؟
دون پدرو
...باید صادق باشم
همه اینا تقصیر شماست
و همینطور همسرتون
چطور جرئت می کنی؟
به نظرتون کنجکاوی سارا یک تصادف محضه؟
که الان معلوم شد؟
اطرافتون رو ببینید
...خونه شما پر از کتاب و فرهنگه
بیشتر خانه ها فقط دارای چوب بافندگی و صلیب هستند
شما سه تا دختر باهوش بزرگ کردید که درباره زندگی کنجکاو هستند
زیور آلات چای خوری نیست،درسته؟
شما باید افتخار کنید
پدر
سه سال دیگه فارغ التحصیل میشم
و بعد ازدواجپذیرترین زن تاریخ میشم
اینو بهت قول میدم اگه بهم قول بدی
اجازه میدی؟
برو ؛ برو دنبال آرزوهات
موفق باشی
اون چیزیش نمیشه مگه نه؟
البته که چیزی نمیشه
اون خیلی خوش شانسه که بابات باهاش موافقت کرد
تا حالا کسی رو با این شور و اشتیاق ندیده بودم
خواهرت باهوشه ؛ اون جسوره
اون میتونه از پس هر چیزی بربیاد
اون برای پیشگام بودن به دنیا اومده
اونجا نشین
میخوام مطمئن بشم که سخنرانی رو میشنوم
امروز کلاس چیه؟ کلاس بافتنی؟
باورم نمیشه ؛ اون اونجاست
خب صبح بخیر خانم ها
چه تصادف شگفت انگیزی
آره واقعا
نه اینطور نیست ما هفت روز هفته باهاش برخورد کردیم
اون گردندرد داره
اون فقط میخواد ازم خواستگاری کنه
اما در این شرایط بهتره کسی رو داشته باشم که بتونم بهش اعتماد کنم
مثل آقای اس
آقای اس؟ آقای اس کیه؟
گابریل
اونجا چه غلطی می کنی؟
این همون چیزیه که خانم جوان بهش نیاز داره
بذار اون باهام دیده بشه تصویر اونو پاک می کنه
نیازی نیست ؛ اون از قبل کسی رو داره
پس؟ مردها چیزی رو میخوان که نمیتونند داشته باشند حسادت همیشه مفیده
گابریل ؛ اذیتم نکن
چرا باید اذیتت کنم؟
میخوای بگی برخورد ما تصادفی بوده؟
بذار کمکت کنم به کسی نمیگم
النا
این به خودت بستگی داره یا من با اون قرار میذارم یا با تو
این حقیقت داره که یه مارکیز از خانم کریستینا خواستگاری می کنه؟
تعجب می کنی اگه این کارو بکنم؟
...این خیلی بهتر از حفظ اسرار کوچیکه
میدونم که آلیشیا درباره سارا بهت گفته
تو سعی داری از شرم خلاص بشی اما شکست میخوری
من ازت نمی ترسم این خوبه
خانم کریستینا، من یک ایده در مورد مارکی دارم
چرا ازش استفاده نمی کنی؟
سانتیاگو سال ها تو رو دوست داشت اما باید بهش نخ بدی
حسادت
تو باید توی مهمونی با مارکیز باشی
دونا پاکیتا در حال برگزاری یک جشن بزرگ به افتخار پسر عمویش، آملیاست
همه میرند
از جمله سانتیاگو
اونا رو در حال رقصیدن و خندیدن می بینه بعد حسادت می کنه و خواستگاری می کنه
به سلامتی عروس و داماد خوشحال باشید
...اینطوری ؛ من از یک پایان بد
نقشه فوق العاده ای نیست؟
من یه نقشه بهتر دارم
چرا صبر کنیم؟
بیا مارکیز رو برای چای دعوت کنیم
مثل همیشه وقت شناس
ممنونم اینس ؛ منتظر چای هستم
سانتیاگو
سلام
خوشحالم که اینجایی
امروز صبح دلمون برات تنگ شده بود درسته خانم بیاندا؟
بله درسته
خواهرش گفت به خاطر گم شدن تو رو می کشه ؛ دقیقا همینطور گفت
لحظهای تاریخی برای زنان در اسپانیاست
خب من لیاقتش رو دارم فقط یه جلسه طولانی در محل کارم داشتم
روزنامه؟ آره روزنامه
درباره چیز جالبی بود؟
از کی تا حالا به روزنامه اهمیت میدی؟
به نظرم هر کاری با تو خیلی جالبه
...یک امپرساریو تئاتر
در واقع از من خواست که یک اپرا بنویسم
اپرا ها دوست داشتنی هستند
گفتم نه
برای من ؛ به عنوان یک ژانر...اونو پیشپاافتاده میدونم
متاسفم خانم بیاندا صدای شما رو نشنیدم
نه نه نه ؛ وانمود کنید اینجا نیستم
با این همه سروصدایی که می کنی نمیتونم وانمود کنم چی شده؟
گفتی اپرا ها پیش پا افتاده اند من اینو مغرورانه میدونم
مغرورانه؟ مگه شما نبودی که میگفتید؟
اگه ازت می خواستند یک اپرا بنویسی این کارو می کردی ؛ درسته؟
چی؟ برای توده های زیردست تو بنویسم؟
...نه ؛ نه ؛ نه ؛ نه ؛ نه ؛ به سادگی
فکر نمیکنم ژانرهای محبوب با سبک من مناسب باشند
من یک رمان نویس هستم
چیزی که خانم بیاندا در واقع میخواد بگه اینه که باید برای فرصت های دیگه
پیشقدم باشی
درسته
ممکنه از نوشتن یه چیز جدید لذت ببری یا به همون سبک قدیمی ادامه بدی
خانم ها و آقایان مارکیز بایونا
خانم من
مثل همیشه دلربا
نه من اینو نمیسازم
همه چیز در آفریقا کاملا متفاوته
چطور اینقدر متخصص هستی؟
چون من شیفته رفتار انسانی هستم
با بررسی فرهنگ های دیگه
ممکنه متوجه بشیم که بیشتر از چیزی که فکر می کنیم عقب هستیم
خیلی متواضعانه بود
...پس برای مردمشناسی مرکز رو رها کردید؟ یا
چرا باید رها می کردم؟
میتونم دانش و پول رو با هم ترکیب کنم
نمی تونم؟
سانتیاگو
بله؟ پدرم در گینه وقت سپری نکرد؟
خب گینه هیچ شباهتی به جوامع ابتداییتر نداره
مثلا روستایی هست که زن شوهرش رو انتخاب می کنه
و این کار رو با چشماش انجام میده
چشماش؟
چشمها هیچوقت دروغ نمیگند
اونا هرگز دروغ نمیگند
همه شما از این لذت می برید مگه نه؟
خب ، مودبانه نیست که از بدبختی مردم لذت ببریم
من میخوام به جنوب سفر کنم
من یه نقطه نرم برای اون دارم
...کادیز
No comments yet. Be the first to leave one.