As primeiras 200 linhas.
زيرنويس از مهدي shine021
بعضیها برنده به دنیا میان.
تام بریدی،
لبران جیمز،
جویی چستنات
و البته خودِ من.
اسم من داستی بویده،
اما بیشتر مردم روی کره زمین من رو به اسم 'چکش' میشناسن.
پدرم این لقب رو قبل از اینکه حتی اسم اصلیم رو بهم بگه، روم گذاشت.
آره، همینه، چکش. آفرین.
و اون من رو مثل یه اسب مسابقه تنیس تمرین داد.
هوازی، بدنسازی، بستن راکتهای تنیس به دستام.
پدرم مثل بقیه باباها نبود.
اون به من خوندن یاد نداد. اون به من یاد داد چطور ضربه بزنم.
داریم میرسیم، چکش!
و جواب داد. من تمام رکوردهای نوجوانان USTA رو شکستم.
بردها، ایسها، شکستهای قاطع. هر چی بگی، همهشون مال من بود.
و خیلی زود دنیا متوجه من شد.
نه دیو. من محکم ضربه نمیزنم.
من از همه محکمتر ضربه میزنم.
و قبل از اینکه حتی از دبیرستان فارغالتحصیل بشم،
- به رویای خودم و پدرم رسیدم. - داستی، اینجا رو نگاه کن!
- حرفهای شدم. - همینجا! داستی، اینجا رو!
و این، دوستان من، داستان واقعی و باورنکردنی منه.
خب، کسی سوالی داره؟
آره، قراره بالاخره یه توپ لعنتی رو بزنیم یا نه؟
این کلاس افتضاحه.
منظورم این بود که کسی سوالی درباره داستانی که تعریف کردم داره؟
و اون خیلی واضح بود، مگه نه؟
داستان خیلی واضحی بود. راستش من یه سوال دارم، کینگ.
همین رو میخواستم. پیجی، بپرس.
چرا هر بار که این رو میشنوم، هنوزم مو به تنم سیخ میشه؟
- منم همینطور. - جدی، فکر کنم، مثلاً،
- تو یکی از بهترینهایی... - اگه اینقدر خوبی،
چرا داری برای بابات کار میکنی و به بچههای نهساله تنیس یاد میدی؟
فکر کنم این جوجهها باید داستان اندی رادیک رو بشنون.
- اوه، واقعاً؟ - نه، نه، نه، نه.
- لطفاً دیگه داستان نگو. - مسابقات ورو بیچ کلاسیک.
وای خدای من!
سال ۲۰۰۰ بود. من در برابر اندی رادیک.
اون از نظر فنی اسم بزرگتری بود، اما همه اومده بودن که من رو ببینن.
عاشقتم، چکش!
ما چند بار در دوران آماتوری با هم بازی کرده بودیم.
و هر بار که میدیدمش، حسابی له و لوردش میکردم.
راه دیگهای برای گفتنش نیست.
مطمئنم که هست.
اما این اولین باری بود که به عنوان حرفهای با هم روبرو میشدیم.
- و داشتم لهش میکردم. - آره.
ایول چکش.
اون پسر منه.
همونجا بود که 'اندی' خبیث تصمیم گرفت ناجوانمردانه بازی کنه.
آره. سعی کرد با رفتن به دستشویی، تمرکزم رو بههم بزنه.
منم دویدم اونجا تا باهاش روبهرو بشم.
پام روی یه جای خیس لیز خورد.
- و مچم خرد شد. - آخ!
رادیک!
و با این کار، آیندهی درخشان شغلیم هم نابود شد.
- چی؟ - معلومه دیگه، 'اندیِ کلاهبردار'،
کف زمین رو با یه مادهای لیز کرده بود.
و این یعنی تمام دستاوردهای حرفهای رادیک،
مثل بردن مسابقات یواس اوپن و ازدواج با مدل معروف 'بروکین دکر'،
در واقع همهشون مال 'داستی' هستن.
این واقعاً ایدهی جالبیه.
- اصلاً بهش فکر نکرده بودم. فکر کنم... - ببخشید.
چطور این باعث میشه دستاوردهای اون مال تو بشه؟
آره، منم نمیتونم این دو تا رو به هم ربط بدم.
خب، شاید لازمه بری کلاسِ 'ربط دادنِ مسائل'.
تیکهی خوبی بود.
به هر حال، دیگه حرفی باهاتون ندارم. خیلی حوصلهام سر رفت.
فکر نمیکنم یاد بگیری.
خب، میخواید تنیس بازی کنید یا چی؟
- آره. بالاخره. خدای من! لطفاً. - آره. لطفاً.
یه لحظه.
یه کاری هست که باید انجام بدم.
- هی! - ببخشید.
- یه کمکی میکنی؟ - آره، با کمال میل.
اینم توپ پیکلبالت.
بندازش تو سطل آشغال!
خانم، اینجا باشگاه تنیسه.
- عوضی! - شنیدمش.
خوبه. میخواستم بشنوی. واسه همین با صدای بلند گفتم.
خیلی خب، خانمِ پیکلبال. بزن بریم.
پیج. یه بازی دارم.
تو که از بازی خوشت میاد. پیکلبال بازی میکنی، مگه نه؟
- این سکه رو میبینی؟ - آره.
هر جای زمین که میخوای بذارش، من فقط یه ضربه فرصت دارم که بهش بزنم.
اگه بزنم بهش، برای همیشه از اینجا اخراجی.
و اگه نزنم، هزینهی عضویتت رو برای یک سال میبخشم.
اوه. اخراج میشم؟
خب، مهم نیست چون من عضو اینجا نیستم.
فقط اومدم کلاس.
پس بزن بریم. پیشنهاد رو جذابتر میکنم.
اگه این ضربه رو خطا کنم،
این رو هم اضافه میکنم.
داستی، نه. منظورت که بیوک لِسِبر مدل ۹۹ نیست؟
چرا. بیوک لِسِبر مدل ۹۹ خودم رو هم میذارم روش که کمتر از ۲۰۰ هزار مایل کار کرده.
حالا دو دل شدم.
دیگه نمیخوام باهات حرف بزنم، ولی دلم میخواد ببینم میتونی بهش بزنی یا نه.
چیکار کنم؟ باشه.
بیا بازی کنیم.
کجا؟
هر جا که تو بخوای.
اونجا رو انتخاب میکنم.
زرنگی. توی کنج.
آره!
برو بیرون! برو بیرون! برو بیرون!
یا خدا.
با اون ورزش مسخرهت، گورت رو از اینجا گم کن.
قبل از اینکه بری.
لبخند بزن، تو اخراجی.
هر چی. بابا.
آره!
میتونی بخونی روی پلاک اسمم چی نوشته، داستی؟
معلومه که میتونم، بابا.
نوشته: 'چاک بوید، رئیس عملیات تنیس'.
پشمام.
- به نظر آدم خیلی مهمی میاد، نه؟ - آره.
نه اون آدمی که بخواد پسرش مثل شلختهها لباس بپوشه و دیر برسه،
- و مردم رو از باشگاه اخراج کنه. - درسته.
میدونی، حقیقت اینه که فقط تو نیستی.
کل این باشگاه داره به بیراهه میره و من میخوام اوضاع رو درست کنم.
امشب یه مهمونی شام برای همه کلهگندهها دارم و تو هم باید باشی.
کلهگندهها و من اونجا خواهم بود.
معلومه که هستی. و حق نداری آبروی من رو ببری.
باید سر وقت بیای، اون هدبند مسخره رو هم نمیزنی،
و با یه همراه میای تا به اینا نشون بدم
که من یه آدم بازنده و بیعرضه بزرگ نکردم.
چشم قربان.
امشب آزاری، رفیق؟
بذار در موردش فکر کنم.
اون نه!
همون دختری که باهاش بودی رو بیار. همون که خوشگله.
متاسفانه، من و ماریسا... ما کات کردیم.
خب، برو پیشش عذرخواهی کن و دوباره باهاش باش.
- پیچیدهست. - برو.
باشه. حس میکنم کل این مدت داشتیم درباره من حرف میزدیم.
تو چطوری؟
من دیگه باید برم. میخوام برم همون کاری رو بکنم که ازم خواستی.
بجنب. از پسش برمیای.
بهبه، ببین کی اومده.
ببین کی با خفت برگشته، همونطور که میدونستم برمیگرده.
- نه. نظرم عوض شد. این کار رو نمیکنم. - صبر کن!
- نه، نمیتونم این کار رو بکنم، ماریسا. - چرا، میتونی.
- نه، واقعاً نمیتونم. - برگرد.
چی میخوای؟
- یه لطفی بهم بکن. - باشه.
باید وانمود کنی که برای یه شب دوباره با همیم
و با من بیای مهمونی شام خونه بابام.
وای خدای من!
شما پسرا عاشق بازیهای کوچیکتون هستید، مگه نه؟
یه لحظه بدترین آدم روی زمینم و دیگه نمیخوای منو ببینی.
فکر کنم حتی بهم گفتی 'خیانتکار'.
ماریسا، اون حرف رو بهت زدم چون بهم خیانت کردی.
داستی؟
- چی؟ - فقط یه بار بود.
هشت بار بود.
آره، ولی با یه نفر بود.
با نه نفر بود!
وای خدای من.
چیه، تو 'مرد بارانی' هستی؟ همه چیز رو یادت میمونه.
ببین ماریسا، میشه لطفاً این یه کار رو برام بکنی؟
- لطفاً. - باشه، خیلی خب.
ممنونم.
آره، خیلی درسته.
تا حالا چیزی از اون نویسنده، مالکوم گلدول، خوندی؟
اون مقالهاش درباره اینکه بیتلز به خاطر تمرین زیاد موفق شدن.
خب، واقعاً تکونم داد و حسابی بهم ریختم.
نه، مدام بهش فکر میکنم.
- واقعاً؟ - آره، جدی میگم.
- بابا، ببین کی رو آوردم. - ماریسا.
امیدوارم دیر نکرده باشیم، چاک.
داشتیم سعی میکردیم برات یه نوه درست کنیم.
خب، راستش این دفعه برخلاف همیشه اصلاً دیر نکردید، ناقلا.
من یه ناقلام.
- من عاشق حس سکس هستم... - آره.
...با دوستدخترم.
خیلی هم عالی.
خیلی هم عالی.
- لطفاً همگی بشینید. - لطفاً بفرمایید بشینید.
- از دعوتتون ممنونم قربان. - آره.
تنیس.
ظرافت.
کمال زیباییشناسی.
اما تنیس فقط یه ورزش نیست.
اون یه موجود زنده و نفسکشه،
و به محافظت ما نیاز داره.
یه اپیدمی داره کشور بزرگ ما رو در بر میگیره.
و اسمش هست...
پیکلبال.
- کرونای جدیدِ دنیای ورزش. - آره.
ما به این دلقکها بدترین زمین 'مانتین کرست' رو دادیم
به عنوان یه جور ضدعفونیکننده یا ماسک.
و حالا این پیکلبالبازها زمینهای بیشتری میخوان.
دیگه نمیتونم جلوی رأیگیری برای توسعه رو بگیرم.
و اگه ببازیم، ممکنه این شیوع دیگه هیچوقت متوقف نشه.
باشگاه ما یکی از آخرین سنگرهاست.
ما مسئولیم که تبدیل به واکسن بشیم
تا یه روزی بتونیم کلاً دیگه دربارهشون حرف نزنیم.
حتی اگه هنوز هم به همون تعداد وجود داشته باشن.
- پایان. - خب...
No comments yet. Be the first to leave one.