As primeiras 200 linhas.
زيرنويس از مهدي shine021
بابام میرفت پای موعظههای یه واعظ احیاگر.
بساطشون رو راه میانداختن... توی یه چادر بزرگ سیرک.
هر از گاهی هم منو با خودش میبرد.
تقریباً تنها کاری بود که با هم انجام میدادیم.
شاید هم دوستش داشت چون نمیتونستیم با هم حرف بزنیم،
پس لازم نبود سعی کنه باهام حرف بزنه.
نمیدونم.
یادم نیست چند سالم بود،
ولی همون موقع هم میفهمیدم این یارو چه حقهای سوار میکنه.
عاشق گوش دادن به موعظههاش بودم.
اسمش رو گذاشته بود بیلی گریس.
بهتون بگم، این یارو بلد بود چطور جمعیت رو با خودش همراه کنه.
یعنی هر بار، سیصد نفر کاملاً توی مشت خودش بودن.
تا موعظهش تموم میشد، دیگه لازم نبود از کسی پول بخواد.
خود مردم دلشون میخواست بهش پول بدن.
ظرف رو میچرخوندن و همه پول نقدشون رو توش میانداختن.
یادمه به همه این آدمها نگاه میکردم،
آدمهای زحمتکشی که به زور روزگار میگذروندن،
و پولی رو که به سختی درآورده بودن میدادن به بیلی گریس،
و با خودم گفتم،
'چه مشت سادهلوحی.'
خلاصه، ظرف رو میچرخوندن،
و تا به ردیف ما رسید، پر از پول نقد شده بود.
یعنی پولی توش بود که بیشتر از کل پولی بود که توی عمرم دیده بودم.
بعد دیدم بابام یه بیستدلاری انداخت توش.
شما بابام رو ندیدین، ولی حرفم رو باور کنین،
نمیشد حتی یه شاهی از اون یارو پول گرفت.
توی کارخانه کنسروسازی کار میکرد،
و تمام هفته یه پیراهن رو میپوشید.
خسیس نبود. فقط، میدونین، بیپول بود.
ازش دو دلار میخواستم که از ماشین بستنیفروشی بستنی بخرم.
جوری نگام میکرد انگار ازش کلیههای لعنتیش رو خواسته بودم.
پس وقتی دیدم چقدر راحت اون بیستدلاری رو انداخت...
فقط یه فکر به سرم زد: 'بابام هم یکی دیگه از همین سادهلوحهاست.'
یعنی اون پول روی همون سینی پای ده تا بستنی قیفی بود.
وقتی ظرف رو به من داد،
حدس زدم توش حدود هفتصد دلار جمع شده،
و با خودم گفتم کسی دلش برای بیست دلار تنگ نمیشه،
پس وقتی داشتم میدادمش به سادهلوح بعدی...
بیستدلاری بابام رو کف دستم قایم کردم.
چیز زیادی نمیفهمیدم،
ولی قرار نبود بیلی گریس پول بستنیهای منو گیر بیاره.
خلاصه... بابام دید این کارو کردم.
پس بعد از مراسم، منو از گردنم گرفت،
و کشونکشون برد پیش خود بیلی گریس.
مجبورم کرد پول رو پس بدم.
بیلی هم خیلی راحت از کنارش گذشت.
خیلی ضایع شده بودم.
وقتی رسیدیم خونه...
بابام با کمربند افتاد به جونم.
و نمیذاشت از خونه بیرون برم، نمیدونم، شاید یه ماه.
یه خشمی توی وجودم بود که قبلاً هیچوقت حسش نکرده بودم.
از بیلی عصبانی نبودم.
اتفاقاً تحسینش میکردم؛ چه بساط شیرینی راه انداخته بود.
فقط از بابام شاکی بودم،
که پولی رو میبخشید که اصلاً توان بخشیدنش رو نداشت،
و خودش رو سادهلوح نشون میداد.
برای همین، اون شب یواشکی زدم بیرون.
از پنجرهی این تریلر که بیرون چادر بود، رفتم داخل.
کل سینی نذورات رو دزدیدم.
۹۴۲ دلار.
این اولین پول درستوحسابیای بود که گیرم اومد.
و آخرین باری بود که با بابام جایی رفتم.
تا حالا این داستان رو برام تعریف نکرده بودی.
فکر کنم یادم نمیاومد.
بعد از دو سال زندان، خیلی چیزهایی رو که یادت رفته دوباره به یاد میاری.
چند سالت بود؟
اوه... هشت، نه سالم بود. نمیدونم.
اولین پولی که گیرم اومد یادته؟
- نقشهی «شیشه توی جعبه» رو اجرا کردی. - اوهوم.
- منو بیرون مرکز خرید گذاشته بودی. - اوهوم.
خدایا، چقدر استرس داشتم.
آره، میدونم. ولی زمانبندیت... حرف نداشت.
اینکه دقیقاً سر لحظهی مناسب جلوی اون مادر پریدی.
و چه خوب نقش زمین شدنت رو بازی کردی.
- از اون کار چقدر گیرت اومد، ۱۵۰؟ - ۲۲۰.
- ۲۲۰. - بیخیال.
درسته.
چند سالت بود؟
هفت سالم بود.
هوم.
میخوای با رند چیکار کنیم؟ باهوشتر از چیزیه که دوست دارم باشه.
آره. ولی معامله رو قبول میکنه.
بهش اعتماد داری؟
نه.
ولی لازم نیست بهش اعتماد داشته باشم. میدونم چی میخواد.
این رو تو بهم یاد دادی.
زيرنويس از مهدي shine021
متوجهی که حقوق قانونیت بهت اعلام شده
و از حقت برای حضور وکیل صرفنظر کردی؟
- بله. - و اگه یه نوشیدنی گرم بهم بدی،
فکر میکنم آدم گرمی هستی.
این رو بهت یاد دادن، مگه نه؟
حساب ارز دیجیتال تأیید شد.
فقط عبارت بازیابی رو لازم دارم تا پول رو تبدیل کنم.
هنوز به اون مرحله نرسیدیم.
- اوه، جدی؟ - اوهوم.
باشه.
خیلی خب پس. بشنویم.
مصونیت از هرگونه پیگرد قضایی، و تخفیف حکم پدرم.
اون پول نمیتونه اینها رو برات بخره.
هنوز نشنیدی ما چی پیشنهاد میدیم.
'ما؟'
'ما' یعنی کی؟ اینجا چیزی به اسم 'ما' وجود نداره، جان.
تو هیچی نداری که من بخوام.
از نظر تو، من و اون یه نفریم.
اشتباه میکنی. تو طعمه بودی.
و تا یه ساعت دیگه برت میگردونن بازداشتگاه.
و تو هم توی همون ماشینی هستی که اونه
اگه چیزی بهتر از این رو نکنی رو کنی.
- سخنرانی خوبیه. - هوم.
- مشکل، نحوهٔ ارائهششه. - مگه نه؟
انگار قبلاً هم این سخنرانی رو کردی.
- شاید حتی توی همین اتاق. - آره.
به نظرم همچین بلوفی باید طبیعیتر به نظر بیاد.
با تو حرف نمیزدم.
داشتی میگفتی؟
- میتونم پریسیلا رو تحویلت بدم. - نمیتونی تضمینش کنی.
شاید نتونم. ولی این بهترین شانسیه که داری.
هردومون میدونیم این قضیه هیچوقت به من مربوط نبوده.
وقتی اون پول رو دزدیدی، خودت این قضیه رو به خودت مربوط کردی.
نمیتونی به من شلیک کنی و بعد فکر کنی میای اینجا و دستور میدی.
- باشه. من به کسی شلیک نکردم. - چی؟
وقتی روی جایگاه شهادت رفتی، دقیقاً همینو بگو.
باشه، دیگه دارین مسخرهبازی درمیارین.
گیتس، چه اتهاماتی علیهشون داریم؟
قانون ریکو، پولشویی، کلاهبرداری اینترنتی،
سرقت اموال دولتی، توطئه، سرقت هویت.
اینها فقط چیزاییه که همین الآن به ذهنم رسید.
این تازه قبل از اینه که ایالت هم سهم خودش رو ازت بگیره
بهخاطر اون ماجرای مسخرهات توی لاجولا.
زندگی همینه.
زندگی همینه.
خوششانسی.
بقیهٔ عمرت رو توی زندان میگذرونی.
و چون تو و دخترت از نظر قانونی یه نفر محسوب میشین،
برِت نمیگردونم لومپوک.
میفرستمت یه واحد با مراقبت ویژه.
ایدیایکس فلورنس.
اسمش به گوشت خورده، جان؟
میدونم که خورده.
- گیتس. - هوم؟
بهش چی میگن؟
- آلکاترازِ کوههای راکی. - آلکاترازِ کوههای راکی.
بیستوسه ساعت حبس کامل در سلول.
- برو به درک. - چی به من گفتی؟
برو به درک.
هوم. خب، باشه.
باشه، صبر کن.
بگو میخوای چیکار کنم.
میخوام پریسیلا رو برام بیاری،
ولی میخوام ویتاکر رو هم با خودش بیاری.
چی؟
لازمه خودِ ویتاکر پول رو تحویل بگیره.
باشه. ولی ویتاکر هیچوقت خودش رو نشون نمیده.
همیشه یه جوری عمل میکنه که بشه همهچیز رو انکار کرد.
خب، پس مشکل منو میفهمی.
میخوای بفرستیش به کشتن؟ منظورت همینه؟
تو معامله میخواستی.
اینم معامله.
چرت نگو.
پریسیلا کل عملیات رو میذاره کف دستت.
گیتس، چرا جان رو نمیبری آشپزخونه؟
فکر کنم یه چیزی برای خوردن لازم داره.
نه، ممنون. گرسنه نیستم.
چرا، هستی.
از کجا بدونم این بارم مثل دفعهٔ قبل سرم کلاه نمیذاری؟
خب، فکر کنم نمیتونی بدونی.
داشتم کارم رو انجام میدادم.
و اگه مجبور میشدم به یه دزد قولم رو بشکنم،
خب، که چی؟
فکر فرار به سرت نزنه.
فکر چی؟
میبینم داری خروجیها رو برانداز میکنی.
فکر کنم از روی عادت باشه.
ولی دخترم توی اتاق بغلیه، پس جایی نمیرم.
اما اگه میخواستم برم، تا الان رفته بودم.
همیشه شیاد و کلاهبرداری.
این اصطلاحِ کلاهبردار...
اگه بخوای دقیق بگی، من فقط یه کلاهبردارم.
اوه، فرقی هم دارن؟
کلمهٔ «هنر» یعنی خلق کردن. من که هیچ گهی خلق نمیکنم.
هیچ چیز معنویای توش نیست، هیچ الهامی هم در کار نیست.
فقط غریزهست. بقا.
راههای دیگهای هم برای زنده موندن هست.
برای من نیست.
آره، هر چی لازم داری به خودت بگو.
تو لومپوک دونات پیدا نمیشه.
هوم.
هوم.
اوه، یکی میخوای؟ بیا دیگه. پلیسها عاشق دوناتن. مگه نه؟
من پلیس نیستم.
هر چی لازم داری به خودت بگو، رفیق.
میخوای بگی چرا یه مجرم سابقهدار توی دفتر من نشسته و دونات میخوره؟
باز هم بدون اطلاع من رفتی سراغ وزارت دادگستری
و جان آرمسترانگ رو آزاد کردی!
پشت سرت کاری نکردم.
نه؟ خب، پس اسمش رو چی میذاری؟
من بهش میگم از کاغذبازی اداری رد شدن.
No comments yet. Be the first to leave one.