As primeiras 200 linhas.
آه؟ هر دوتون اینجا؟ این وقت شب؟
- همه چیز اوکیه؟ - نمسته.
- خوش آمدی، برادر هاسموخ. - درود.
بفرما بشین.
خیسِ خیس شدید!
محصولات کشاورزیتون چطوره؟
به لطف خدا همه چیز خوبه.
پس بگو ببینم؟
چیزی که باید بگم اینه که...
ای اکاداشیِ پیش رو، ما یه مراسم خانهتکونی داریم...
برای خونهی جدیدمون.
مطمئنم که خودت میدونی.
آره، معلومه.
که برای اون میخوایم...
اولین قدمهایی که تو خونهی جدیدمون برداشته میشه، مال آکشاتا باشه.
قدمهای الههی لاکشمی.
البته، چرا که نه؟
حتی لازم نبود از ما بخوای!
ما حتماً میایم!
چی شد، برادر؟
- حالت خوبه؟ - هیچی نیست.
اما...
لطفاً اون رو همراه خودتون نیارید.
الهه لاکشمی به خونهی ما اومده...
راه بدین! کنار برید!
اومد!
الان اینجاست!
اومد!
برو!
چرا، بچه؟
مگه بهت نگفتم نیای اینجا؟
پس چرا اومدی؟
بگو!
چرا اومدی؟
حرف بزن!
چقدر شوم هستی!
مگه تو زندگی قبلی بهت ظلم کردم؟
مگه قبلاً بهت نگفتیم...
این بچهی نحس رو اینجا صدا نکنی؟
لطفاً ما رو ببخش، برادر.
من رو ببخشید، همهتون.
کالییوگ.
عصرِ غرور و تاریکی.
جایی که ذهن آدم قمار رو...
مستی رو...
فاحشگی رو...
قتل رو...
طمع و سایر افکار ناپاک رو جذاب میدونه.
و خداوندِ این افکار شیطانی کسی نیست جز...
دیو کالی!
میدونی دیو کالی چطور به دنیا اومد؟
میگن وقتی اقیانوس شیر رو هم زدند...
و خداوند ماهادِو زهری رو که بیرون اومد نوشید...
چند قطره از اون زهر ریخت و به زمین افتاد.
و از اون قطرههای زهر به دنیا اومد...
دیو کالی!
خداوندِ کالییوگ، کالی نفرین شد.
نفرین شد که برای همیشه در ذهن انسانها ساکن باشه.
اما ببین تقدیر چقدر عجیبه...
همونی که کالی رو نفرین کرد، از نوادگان پاندوها، پادشاه پاریکشیت...
خودش دچار همون نفرین شد.
وقتی پادشاه پاریکشیت تاج طلایی رو به سر گذاشت...
که پاندوها به راههای نادرست به دست آورده بودن.
اون وقت دیوِ طمع، کالی، در ذهنش جا گرفت.
و تاریخ گواه اینه که...
هر جا که قدرتهای شیطانی کالی تسخیرش کنه...
آنجا، الهه لاکشمی همیشه بیاحترامی میشه.
و هر جا الهه لاکشمی بیاحترامی بشه...
آنجا آلکشمی ساکن میشه.
آلکشمی.
الههی بدبختی.
علت تمام رنجهای بشریت.
تاوی.
زيرنويس از مهدي shine021
باز اون خواب رو دیدی؟
چرا به حرفم گوش نمیدی؟
حداقل یک بار با کشیش ملاقات کن...
درود بر بایرونات!
اُم کریا.
فرایند یوگیِ گوش دادن به صداهای...
چاکراهای ظریف بدن.
چقدره که داری مطالعه میکنی؟
حدود دو ساله، استادِ محترم.
پس باید الان تمرین کریا یوگا رو شروع کنی.
استادِ محترم...
میخوام به آشرام یوگاناندا برم تا کریا یوگا یاد بگیرم.
و امیدوارم...
دیگه برنگردم.
پرامندرا، فرزندم.
ترک کردن همه چیز برای رفتن به جنگل یا آشرام...
تا در تمرینت عالی بشی؟
این نه درسته، نه لازم.
راج یوگا (راه سلطنتی)...
کارما یوگا (راه بیخودانه)...
جنانا یوگا (راه دانش).
همه این راهها بینتیجه خواهند بود.
اگر روحت آماده نباشه که به خداوند تسلیم بشه.
پس روی عبادت خدا کار کن.
و اگر باید چیزی رو ترک کنی...
پس غرور رو ترک کن، مثل پدرت.
عالیجناب سالهاست که مراقب روستای ماست!
- فایدهاش چیه؟ - انگشت شصتت رو اینجا بذار.
بزرگترین مشکل سیدپور داره از بین نمیره.
همه دارن روستا رو ترک میکنن.
آره شنیدم...
لالو هم میخواد بره شهر.
درسته.
اگه بلدی شنا کنی، چرا نباید یه کشتی در حال غرق رو ترک کنی؟
- عالیجناب رسیدن. - عالیجناب اومدن!
لطفاً مشکلاتتون رو به عالیجناب ارائه بدید.
عالیجناب...
امسال هم محصولات از بین رفت.
چرا خدایان ما رو مجازات میکنن؟ ما چیکار کردیم؟
لطفاً نگران نباشید.
امسال هم عالیجناب برای کل روستا غله کنار گذاشته.
عالیجناب، این یه مشکل خیلی قدیمیه.
این مشکل با دادن غله به ما حل نمیشه.
و خودت خوب میدونی که...
بدبختی داره روستامون رو خالی میکنه.
اگه به زودی راهحلی پیدا نکنیم، عالیجناب...
روستا نابود میشه.
مسابقهی اول امروز بین آپو سینگِ محبوب سیدپور...
و گجودار، کشتیگیرِ روستای بالیا.
مسابقهی امروز توسط عالیجنابِ جوانِ روستای خودمون ترتیب داده شده.
گجودار تو نابود کردن حریفان در چند ثانیه استاده!
میبینیم که آپو سینگ داره تلاشش رو میکنه...
و گجودار آپو سینگ رو پرتاب کرده بیرون!
این چیه!
عالیجنابِ جوان خونریزی داره!
چی فکر میکنی، عالیجناب؟
شکست سیدپور یعنی...
شکست تو.
اون داره آشکارا تو رو به چالش میکشه، عالیجناب.
تو باید قبول کنی، وگرنه...
میفهمی؟
- داره خود عالیجناب رو به چالش میکشه!
آیا قبول میکنه؟
و قصد عالیجناب معلوم به نظر میرسه!
اون چالش رو پذیرفت و پرید تو رینگ!
این مسابقه داره جالب میشه!
گجودار چطور به این پاسخ میده؟
هر دو کشتیگیر درگیر میشن...
گجودار عالیجناب رو مستقیماً به زمین میکوبه!
نمایشِ قدرتِ عالی!
اما عالیجناب قرار نیست اینطوری کم بیاره!
اون گجودار رو گرفت--
و جمعیت با شادی فریاد میزنن!
عالیجناب دوباره پیروز شد!
باورنکردنی! و برنده... سیدپور و عالیجنابِ جوان!
هی، چطور زخمی شدی؟
نمیفهمم...
میری مسابقه کشتی یا جنگ؟
بیا دیگه.
بیا بیرون از آب، روی زخمت زردچوبه میمالم.
عجله کن!
راتی، من سالهاست که به این روستا وفادارم.
دارم هر کاری از دستم برمیاد انجام میدم.
هر کاری.
اما وضعیت داره بدتر هم میشه.
لطفاً به حرفم گوش کن.
هنوز فکر میکنم باید با کشیش ملاقات کنی.
به من اعتماد کن.
اون میتونه راه درست رو به ما نشون بده.
این زخم الان چطور بهت رسید؟
داداش این زخم نیست، مدال افتخاره.
روکمانی؟
حلوا رو بیار.
چشم، مادر. میآرم.
نه.
به اون بده. این رو هم وقف میکنه.
یاتو.
دوباره شروع نکن.
اما چرا نه، مادر؟
اون تو هر مراسمی اینقدر وقف میکنه.
قبلاً فقط غله تقسیم میکرد.
اما حالا میخواد بهشون غذا بده!
میدونی که تو روستا چقدر اوضاع بدتر شده.
و بشقاب ما هیچوقت خالی نبوده.
نباید برای این شکرگزار باشیم؟
بس کن، مادر. تو هم!
اگه اهالی روستا بخوان، اون گنج کوبر رو هم بهشون میده!
اما اگه من پول بخوام تا کسبوکار راه بندازم...
اون وقت حتی یه پول هم نداره.
- یاتو-- - بس!
اموال ما حتی مال خودمون نیست.
ما تو ثروت خودمون هیچ نظری نداریم.
یاتو، بس کن. حالا ساکت شو.
اون اشتباه نمیگه، مادر.
اگه میخواد کسبوکار راه بندازه، پس ما باید--
حالا تو هم به حرفاش گوش نده.
من قبلاً به هر دوتون گفتم.
این ثروت مالِ مردمه.
و فقط برای مردم استفاده میشه.
بس کن، پدر!
این حرفا همه مزخرفه.
هیچ حقیقت نداره.
- ثروت مردم! - عالیجناب!
- بله؟ - کریشنا اومده.
چی شد، کریشنا؟
عالیجناب، مادرم--
No comments yet. Be the first to leave one.