لومړۍ 200 کرښې.
...آنچه گذشت
چند وقته که تو این اتاقی، رامونا ؟
من همیشه اینجا بودم
رامونا یه روح نیست
چرا این کارو می کنی؟
!من سعی کردم کمکت کنم
اون شیطان این خونه هستش، شخصا
و نمیذاره که از اینجا زنده خارج بشیم
نگاش کن، من کمک دارم
ایدین، منم
ببین، اتفاقی که واسه آسترید افتاد، قلبم رو شکست
میدونم که جاش اونو کشته
الان، نوبت منه
این اتفاق میافته
سالی از بین رفته و جاش اونو نابودش کرد
!آه
روزی که اونها اومدن بهترین روز بود
این مثل یه شروع تازه بود، یه شروع خوب
بعد از اینکه به خاطر اشتباه شوهرم همه چیزم رو از دست دادم
اونها از اون در اومدن تو و وجود داشتنم رو به ارمغان آوردن
!آه
نگاش کن، بچه جولیا
اگه شما تو آشپزخونه تنهایید
...و یه اشتباهی کردید
کی می فهمه؟
!یه نفر تو خونه هستش
وقتی به گذشتتون با یه شخص نگاه میکنید
بعضی اوقات متعجب میشید
اگه الان همدیگه رو دیده ...باشیم میشه باهم دوست باشیم
یا تو مسیری قرار بگیریم
که مارو به اینجا برسونه؟
آیا هر پیروزی یا اشتباهی در طول این مسیر
باعث میشه شکست عشقی بخوریم ؟
خیلی زود بوسیدمش؟
دارم فکر میکنم که اون همه چیز
به خاطر یه دلیلی اتفاق افتادن
...عشق، زندگی
!جاش، جاش
حتی مرگ
من به خاطر یه علت اینجا موندم و اون علت زمان حال هستش
!ایدین
من به خاطرت دروغ گفتم و حالا پسرم مرده
و سالی؟
!ایدین، من اینجام
...اون تنها چیزی بود که
!ایدین، نه
!بهم امید میداد
باشه، گوش کن
نه، این تقصیر توئه
...گوش کن، من
!ایدین، نه! اینکارو نکن
!ایدین، همین الان برگرد عقب
میتونم توضیح بدم برات - !این تقصیر توئه -
!بس کن
!این اتفاق نمیافته
!اوه خدا، این اتفاق نمیافته
این فقط یه تصادف دیوانه واره
این هرگز تصادف نبوده
!صداتو ببر
...چی؟ چیکار کردی
چه اتفاقی افتاد ؟
من یکم زمان خریدم
!جاش
!این درو باز کن
!این درو باز کن
...اوه خدای - !این درو باز کن -
باید یه راهی باشه که بتونیم !از این حالت خارجش کنیم
اون ایدینه درسته؟ - نه، نه، اون تو نوعی خلسه هستش -
فکر کنم "کنی" اینکارو کرده
چی؟ - اوه خدای من -
!درو باز کن
!اون میخواد این در لعنتی رو بشکنه
!اوه خدای من - نه، فعلا مهر و مومش کردم -
من مهر و مومش کردم، اما، جاش، این نمیتونه جلوش رو بگیره که نکشتت
چی؟ - چی ؟ -
!گفتم این درو باز کن
این اتفاق قبلا افتاده، همه اینها
من دیدمش - تو دیدیش ؟ -
من دیدم که اون بعد از تو میاد - تو مرگ جاش رو دیدی ؟ -
!ما باید یه کاری بکنیم
آره، باید یه راهی پیدا کنیم که به حالت خودش برگردونیمش
و اونوقت چطوری باید اینکارو بکنیم ؟
سالی، تو نمیتونی جادو کنی
اگه این چیزیه که بهش فکر میکنی، تمومش کن
!ما یه راهی پیدا میکنیم
!حق با نوراست! این خیلی خطرناکه
پس قراره من چیکار کنم ؟
!نمیدونم - همینجوری ولت کنم ؟ -
این اتفاق نمیافته! من !نمیتونم اینکارو باهات بکنم
!درو باز کن! درو باز کن
خوب چطور میشه الان ؟
چی میشد اگه اون یه خوناشام نبود ؟ - چی ؟ -
درسته! چی میشد اگه ما الان تو پاریس بودیم، سالی ؟
حس میکنم همه اینها به این مربوط میشه
این کل چیزیه که میتونه قائله رو ختم کنه
بچه ها، دوستتون دارم - ...سالی -
من تصمیمم رو گرفتم
سالی، چی کار می کنی؟
...سالی، نکن - !سالی -
جاش، سلام، رفیق، فقط - میخواستم باهم صحبت کنیم !ایدین -
اوه خدای من! نقشه ات این بود ؟
که...بزنی بکشیش ؟
!میشه ببرینش به تختش؟ زود باشین
...اوه
سالی، چی کار می کنی؟
سالی، چی کار کردی؟
همیشه یک قربانی وجود داره
من میتونم ضربان قلبم رو حس کنم - ...سالی -
...اوه خدای من، سالی
!آه
نورا، میخوام بدونی که من همیشه نگاتون میکنم
توی همه لحظه های زیباتون تماشاتون میکنم
!بزودی باهاش کنار میایین
...جاش
گوش کن، این ارزشش رو داشت
میخوام زندگی ای که لایقش هستی رو بکنی
دوستت دارم
!آه
!نه
...سالی
رامونا
اون مال من بود
قرار نبود اینجوری بشه
هیچکدوم از اینها !نباید اتفاق می افتاد
!اون مورد علاقم بود
!آه - !اون منو برگردوند -
و ما واسه همیشه اینجاییم !شما اونو از بین بردین
!شما اونو از بین بردین
اون ... چه اتفاقی افتاد؟
این یعنی اینکه اون از بین رفت ؟ - نمیدونم -
اما ما باید همین الان از اینجا دور بشیم
تو حالت خوبه ؟ - زود باش -
باشه، زود باش، زودباش، زودباش عجله کن، عجله کن
یه جای خیلی دوری بزرگ میشیم
و به این فکر میکنیم که چطوری خونه عوض شد
این چیزی نیست که به خاطر والدینمون باشه
این چیزیه که خودمون درستش میکنیم
اون لحظه های کوچیکی از کسی هستش که شیر میخره و کسی که نامه ها رو میاره
کسی که توی یه روز وحشتناک باعث میشه لبخند بزنی
ما کجا بودیم، اون ...خونه بود، خانواده بود
یه جایی که بتونیم درو ببندیم و دنیا رو عاجز نگه داریم
الان میدونم حقیقت روح چیه
سکوت محض تو اتاقی که
توسط کسی که دوستش دارین پر شده
ما هممون میتونیم اینجا بمونیم
نه، نه، میخوام یکم بهتون فضا بدم
ما به فضا نیاز نداریم
ایدین، بعد از همه چیزایی که اتفاق افتاد
آره، دارین، مشکلی نیست، واقعا میگم
میخوام برم توی تریلی
همونطوری که برنامه ریزی کرده بودیم، همون... طوری که برنامه ریزی کرده بودم
...هر دفعه که ما
پیداش میکردیم
هر دفعه اون داشت با چیزی که قبلا
اتفاق افتاده بود کلنجار میرفت
نه، نه این بار
من باعث شدم که بره
به هرحال، فقط سالی میتونست
واسه انجام یه چیزی یه همچین حماسه ای
بیافرینه و راهش رو از قفسه سینه ات جدا کنه
!اوه خدا، اون عالی بود
من خیلی دوستش داشتم
نمیدونم باید چیکار کنم
میدونم که پای عمه ام رو میکشم وسط
وقتی که بخوام اینو بگم
اما آخرین باری که ...مواد غذایی خوردی
کی بود ؟
!اوه خدای من - درسته ؟ -
مطمئنی ؟ - آره -
این واقعا، تصادفاً، مزه اش خوبه ؟
چون این مثل اونی که میخوردی نیست
من دیدم که تو غذاتو با وعده بندی میخوردی
!آره، و مزه همشون مثل کثافت بود
اما تو نمی فهمی
ببین، من 200 سال به جز خون هیچی نخوردم
پس، نمیدونم
نصف گوشت گاو،به نظر برام مثل یه دنباله بدون تاخیره
اوم، باید برات سیب زمینی سرخ کرده با سس چیلی(تند) بگیریم
اوه خدای من، اون دیگه کاملا انسان شده
!اون قبلا سعی میکرد تو رو بکشه
!نه، من نیستم - نه! گوش کن ببین چی میگم -
من اونها رو میخوام بدجوریم میخوام
میخوام الان تو دهنم باشن کاری بکن که این اتفاق بیافته
میتونی اینکارو بکنی ؟
باشه، سفارش میدم - !متشکرم -
اما من وقتی داری استفراغ میکنی از پشت سرت رو نمی گیرم ها
این فقط خیلی عجیبه
حتی اگه چشمام یکم ضعیف تر شده باشه
و حتی اگه آهسته تر حرکت میکنم
حتی اگه به حد کافی تو این سیاره چیزبرگر وجود نداره
که منو سیر کنه
...منظورم اینه که، فقط، این فقط
این تماشایی هستش
...و سالی اینو از دست داد
و به این ترتیب، به خاطر من نابود شد
میخوام مطمئن بشم که نورا سیب زمینی سرخ کرده ات با سس چیلی سیراچا رو گرفته
!بیا اینجا، رفیق، بیا اینجا
تو یه پسر خوبی
...سالی
فکر میکردم میخوای ...اینجا باشی، باشه
No comments yet. Be the first to leave one.