لومړۍ 200 کرښې.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
دارم میبینمت.
وقتی دختربچه بودم...
فکر میکردم از هیچی نمیترسی.
فکر میکردم فناناپذیری.
هیچکس و هیچی وجود نداشت که بتونه بهت صدمهای بزنه.
هیچکس و هیچی نبود که اجازه بدی به من صدمهای بزنه.
وقتی من دختربچه بودم، تو یه پادشاه بودی.
و هر جایی رو که بلد بودم قلمروی پادشاهیت بود.
گمونم اینو دارم میپرسم که...
اون مرد چی شد؟
خب...
اصلاً دلم نمیخواد اینو بهت بگم، ولی...
بچگیهات خیلی باهوش نبودی، امیلی.
میتونستم هر چی دلم میخواد بهت بگم، تو هم باورت میشد.
اوه، فکر میکنم هر دومون میدونیم که اینجوری نیست.
و واسه چی فکر میکنی...
وقتی بچه بودی من از هیچی نمیترسیدم؟
وقتی بچه بودی از هر چی که به زمین میخ نبود میترسیدم.
فقط دروغ گفتن بهت رو خوب یاد گرفتم.
آره، درسته.
تا همین تازگیا.
متوجه شدم.
انگار خودت نیستی.
وقتی حرف میزنیم، حواست جای دیگهست.
نمیخوابی.
فقط سؤالم اینه که چی عوض شده؟
نمیدونم. میدونی، یه چیزی سر جاش نیست.
گوش کن، اگه این به چیزی که فکر میکنم ربط داره...
میفهمم که چرا میترسونت.
ولی بهنظرم چیزیت نیست.
مگه اینکه چیزی هست که ازم مخفی میکنی.
- چیزی هست که بهم نمیگی؟ - اوه، ببخشید.
نه، معلومه که نه. اوه...
باید برم، عزیزم. هر وقت بتونم بهت زنگ میزنم.
- باشه. - باشه.
- خداحافظ، دوستت دارم. - خداحافظ، دوستت دارم.
اوه، تقریباً مطمئنه که همهچی روبهراهه.
خب...
بریم.
آقای چیس؟
- بله. - امروز حالتون چطوره؟
دیو و کارول.
کی... درسته. درسته، متوجه شدم.
دیو و کارول سگهاتون هستن.
یه لحظه یهکم گیج شدم.
چرا؟ چون اسم دارن؟
خب، چون اسم آدم روشون گذاشتین.
میدونین، اینا اسمهای آدمهاست.
اوه، تو این مورد واسه سگهاست.
صحیح. اصلاً میدونین چیه؟
چطوره از اول شروع کنیم؟
اوه، عصر بخیر، آقای چیس.
- میبینم سگهاتون رو آوردین داخل... - اوه، دکتر هاوارد...
مشکلی نداشت. با خودم همهجا میبرمشون.
آره، دکتر هاوارد منم.
خب، ولی من نظر دیگهای دارم.
- باشه. - اوه...
گمونم انتظار داشتین مادرم بیاد.
انتظار داشتم دکتر هاواردی بیاد که...
17 سال تحت نظرش هستم.
ایشون کجان؟
خب، دیگه فقط پنجشنبهها مریض میبینه.
- پنجشنبهها؟ - آره.
تو سن اون...
براش سخت شده که بهطور دائم کار کنه.
ولی حتماً شما خودتون میدونین، درسته؟
خب. اوه...
ازتون خواستیم بیاین تا درمورد جواب آزمایشهاتون صحبت کنیم.
مثل اینکه این اواخر یه سری آزمایش کامل...
جهت پیشگیری از هر نوع بیماری انجام دادین.
آره، آزمایشهای جسمانی، ادراکی و آزمایش خون کامل.
معمولاً آزمایش ادراکی رو بدون درخواست انجام نمیدیم.
- بله، خودم درخواست کردم. - اوه، باشه.
ام...
علائم خاصی دارین؟
مگه ماهیت اختلالات ادراکی این نیست...
که آدم ازش هیچ آگاهیای نداره؟
همیشه اینطوری نیست.
خب...
پس بعضیوقتا اینطوری هست.
نه، علائم خاصی نداشتم.
- بیشتر حس دلواپسی و اضطراب دارم. - هوم.
پریشونی. ام...
شایدم یه چیزاییم رو گم کرده باشم.
همسرم...
همین مشکل براش پیش اومد، پس...
اگه من بیماریش رو متوجه نمیشدم، فکر نمیکنم خودش میفهمید...
واسه همین میخواستم... میخواستم مطمئن بشم.
متوجهم.
خب، مطمئنین؟
ببخشید؟
تست ادراکی.
بله. بله، جواب آزمایشتون نرماله.
هیچی غیرعادی نیست؟
نه.
چطور؟ دلتون میخواست باشه؟
یادم بندازین که از این به بعد باید پنجشنبهها بریم دکتر.
بگو نباید نگران باشم.
چون آخرین بار...
هر سؤالی که کردم گفتی...
«من خوبم، امیلی، راست میگم.»
و دقیقاً زمانی بود که اوضاع مامان بد شد.
میفهمم چرا حس میکردی...
نباید من میفهمیدم موضوع چی بود...
ولی الان دیگه بچه نیستم.
شرایط همینجوریشم برامون سخته...
دیگه لازم نیست حس کنم میخوای یه چیزایی رو ازم مخفی نگه داری...
چیزایی که باید براشون کنارت باشم.
بگو نباید نگران باشم...
چون نگرانم.
باشه.
لطفاً بهم زنگ بزن.
وای، ابی.
عزیزم.
اوه.
ببخشید.
نمیدونم چهجوری اومدم اینجا.
بعدش ترسیدم اگه برگردم تو تخت...
- تو میفهمی. - اوه، نه، طوری نیست.
بیا بریم تو تخت.
بذار اینو از تنت دربیارم.
بیا بریم.
عشقم...
باید منو بذاری یه جایی.
آره، میخوام بذارمت تو تخت.
- بیا. - نه، نه.
باید منو بذاری یه جایی که ازم نگهداری کنن.
اینطوری در حق تو انصاف نیست. نیست.
من چیزی نیستم که باهاش ازدواج کردی.
اوه، لطفاً این حرف رو نزن.
بیا بریم تو تخت.
ممکنه برات خطرناک باشم.
لااقل اینطوری حوصلهمون سر نمیره.
من کیام؟
تو زنی هستی که قول دادی از من مراقبت کنی.
همون زنی هستی که من قول دادم ازش مراقبت کنم.
حالا دیگه بیا بریم.
من کیام؟
میدونم تو کی هستی.
میدونم چی هستی.
میبینمت.
گردن.
ولش کنین.
میخوای اسمت رو بهم بگی؟
آفرین سگهای خوب. مرسی.
- موارد اضطراری. مورد اضطراریتون چیه؟ - بله...
من دن چیس هستم.
در نوریچ، خیابان نویل، پلاک 92 هستم.
یه مرد با تفنگ وارد خونهم شد.
بهم شلیک کرد، منم بهش شلیک کردم.
من... با تیر زدمش.
فکر... فکر میکنم مرده.
آقا، لطفاً پشت خط بمونین.
مجدد اسمتون رو بگین.
دن چیس هستم.
پس شنیدین که سگها طبقۀ پایین دارن پارس میکنن.
رفتین تفنگتون رو برداشتین.
از پلهها اومدین پایین...
که همون موقع مهاجم تیراندازی کرد.
شما هم بهش شلیک کردین و تیرتون به سینهش خورد.
درسته. بله.
سگها همیشه شبها طبقۀ پایین هستن؟
نه، معمولاً تو اتاق من میخوابن.
حتماً تو طبقۀ پایین صدایی شنیدن.
من از صدای پارس سگها بیدار شدم.
ماجرا... ماجرا چی بوده؟ قصدش دزدی بوده یا...
نمیشه قطعی گفت.
خوشلباستر از اینه که ولگرد یا اوباش بوده باشه...
- پس حدس من دزدیه. - شما...
شما رو که خطری تهدید نمیکنه؟
- خطر؟ - بله.
- مثلاً رقیبهای تجاری، مسائل شخصی. - اوه، نه، نه.
این اواخر کسی شما رو تهدید نکرده؟
نه، نه، من بازنشستهام، پس...
اگه مسئلهای نیست میشه بگین...
- قبل بازنشستگی شغلتون چی بوده؟ - اوه، معاملات ملکی...
اکثراً تو منهتن.
ولی با خانوادهام اینجا زندگی میکردیم.
هیچوقت هیچ مشکلی نداشتیم.
فکر میکردم که اگه با شهر به اندازۀ کافی فاصله داشته باشیم...
از اینجور مسائل برامون پیش نمیاد.
آره، اینجا خیلی هم آروم و بیدردسر نیست.
این روزها دیگه همهجا همینه.
صداخفهکن... اون عجیبه.
- خیلی کم پیش میاد. - جدی؟
ولی خب اون موردِ هفتۀ پیش هم بود که...
- تو یه مرکز خرید با کلاشینکف گروگان گرفته بود. - با کلاشینکف.
پس دیگه اصلاً نباید از هیچی تعجب کرد.
- بله. - همکارهامون رو صبح میفرستیم...
یه بررسی دقیقتر انجام بدن، البته اگه مسئلهای نیست.
میدونم که براتون شب سختی بوده.
میدونین، راستش...
تو میلتون فامیل دارم.
اگه کلید رو بهتون بدم...
اشکالی نداره برم پیش فامیلهام؟
کلید رو میذاریم زیر پادری.
بله؟
سلام، دختر، منم.
ببخشید که اینقدر دیروقت بهت زنگ زدم.
No comments yet. Be the first to leave one.