لومړۍ 200 کرښې.
تمامي حقوق مادي و معنوي اين زيرنويس متعلق به رسانه ميکس مي باشد استفاده از اين زيرنويس توسط رسانه هاي داخلي پيگرد قانوني دارد ديگر رسانه ها ميتوانند بدون حذف نام مترجم و رسانه از ادامه انتشار زيرنويس ها حمايت کنند
"تام"
... بدترين قسمت همهي اينا اينه که
نميتوي چيزي که شروع کردي رو ببيني
اون خيلي جوان بود ، مگه نه ؟
تمام زندگيش رو پيشِ رو داشت
اوه خدا ، تمام زندگيش رو
ـ اوه خدا "ـ "گِرِچ" ، "گرچ
فقط صندوق رو ببنديد
ـ من خيلي متاسفم ـ صندوق لعنتي رو ببنديد
خانم "کِلاين" ، درسته ؟
سلام ، بله
من مسئول مصاحبه روانپزشکي با بستريها هستم
امروز بعد از ظهر حالتون چطوره ؟
خب ، من فکر ميکنم ، هر چند يه ... چراغِ در حال چشمک زدن اينجا وجود داره
که تا الان خيلي ناخوشايند بوده
خب ، الان به نظر مشکلي نداره
همچنين بگم که من دچار توهّم هم نشدم
گمون کنم بايد حواسم به چيزهايي که اينجا ميگم باشه
دوست ندارم از "راهنماي تشخيصي و آماري اختلالهاي رواني" برام استفاده کني
خب من متوجه شدم که شما در حال تجربهي سطح بيش از اندازهاي از اضطراب بودين
بله ، مربوط به کار ، بيشترِش
بهم گفته شده که همراه با برخي رفتارهاي خودآزاري
ميتونيد بهم بگيد اون رفتارها از کي شروع شد ؟
خب ، حدود چهار روز پيش بود که اون ... رفتارهارو خودشون رو نشون دادن
اما خيلي خفيفَن ، در واقع بيشتر شبيه به يه تيکِ عصبي هستن
... خب ، پس من بايد
اوه ، وقت تحويل وسايلِ ممنوعهست
تلفن ، کليد ، کمربند ، من روند رو بلدم
اون رو خيلي خيلي خوب بلدم
به خاطر شُغلَم
در واقع من در مورد اين چنين ... بخشهايِ بيمارستاني تحقيق کردهام
پس به عنوان يه حرفهاي آشنايي دارم
چه زماني ميتونم انتظار داشته باشم که دکتر رو ببينم ؟
ميدونم که به عنوان فوريتِ پايين ... پذيرش شدم که البته هستم
اما ترجيح ميدم که کل روز منتظر نباشم
... "اوه ، متاسفم خانم "کلاين
اما دکتر يک ساعت قبل سَرکِشي ... به بيماران رو تموم کرد
چي ؟
ايشون تا فردا صبح برنميگردن
ببخشيد ؟
تقويم براي کافه تريا
ـ نه ، چي ؟ ـ شانست زده
امشب مرغِ "آ لا کينگ" داره نوعي غذا که مرغ همراه با خامه ، قارچ و سبزيجات] [پخته و روي برنج ، نون يا رشته سرو ميشود
نه ، نه ، نه ، صبر کنيد ، من بايد صحبت کنم
... صبر کنيد ، صبر کنيد
اوه لعنت
بيايد داخل
"سلام "ليا
فقط ميخواستم يه سَري بزنم ببينم حالت چطوره
برات يه چند تا حواس پرت کُن آوردم
... جستجوي کلمه ، سودوکوي پيشرفته
که... پيشرفته ؟ بيخيال بابا
سودوکوئِه ، چتربازي که نيست
ميتونم بشينم ؟
خب داشتم به نمودارِت نگاه ميکردم
نشون ميداد که تو لبِ مرز عصبي بودن هستي
الگوي خواب نامنظم ، عصبي بودنِ خفيف و مواردي از اين دست
آره ، گمون کنم
چه چيزي آزارت ميده ؟
... خب ، سر رفتنِ حوصله عالي نيست
اما بيشتر اينه که هيچ کس نميتونه هيچ کدوم از سوالهاي من رو جواب بده
خب ، پس من خوشحالم که سَر زدم
چون من خيلي ميدونم ، امتحان کن
... باشه خب ، ما الان حدودِ دو روزه که اينجاييم
پدر و مادرم تا الان نبايد ميرسيدن اينجا ؟
خب ، اونها به زودي در مسيرِ اينجا خواهند بود
... ما بايد با وزارت امور خارجه هماهنگ ميشديم
ترتيب گرفتن ويزاهاشون رو بدن
چرخدندههايِ کندِ زيادي وجود داره
جزئيات زيادي براي نگراني وجود داره
آبنبات نعنايي ميخواي ؟
تو هم مثل بقيهي آدمهايي اينجايي
... من يه سوال ميپرسم و يه جواب ميگيرم
... يا يه غيرِ جواب ميگيرم و بعد يکي
بهم آبنبات يا غذا ميده
... مثل اينکه ، احساس ميکنم که يه کودکَم
که در مورد خدا يا مرگ سوال ميکنه
و اين شکلي جوابش رو ميدن : "زيادي چيزي "بهش نگو و بعد هم حواسِش رو پرت کن
باشه خب ، حقيقتاً اين قصد من نيست
ميدوني چيه ؟ بيا فقط صحبت کنيم ، خب ؟
... من وقتم آزاده ، توئم آزادي
... و مطمئن شدن از اينکه تو راحتي
يه جوراييِ کُلِ کار من در اينجاست
... پس چطوره چند تا سوال جديد از من بپرسي
و من ميبينم که ميتونم در پاسخ دادن به اونها بهتر عمل کنم يا نه ؟
ـ ميتونم يه آبنبات نعنايي بخورم ؟ ـ آره
اين جواب چطور بود ؟
بقيه ، کي ميتونم اونهارو ببينم ؟
به زودي ، اميدوارم
... دستورِ قرنطينه رو هم در نظر نگيريم
نميتونيم اجازه بديم در طول تحقيقات شماها با هم مشورت کنيد
... جدا نگه داشتن شما
... کمک ميکنه تا گزارش کمتر فکر شده باشه
صادقانهتر باشه
واقعاً بايد دلتنگِ اونها باشي ، نه ؟
آره
شايد بيشتر از اون مقداري که فکر ميکردم دلتنگ بشم
... شايد
... مثلاً
خيلي زياد
... شايد اين فقط گذشت زمان بود
اما در يه نقطهاي ما يه جورايي يهويي جور شديم
... اينجوري نبود که دوست باشيم يا چيزِ ديگهاي اما
براي اولين بار ، ما واقعاً "ما" بوديم
ما قوانيني گذاشتيم
هر کدوم وظايفي داشتيم
مسخره به نظر ميرسه اما چنين حسي نداشت
قوانين عادلانه بود و... و وظايف ... به اشتراک گذاشته شده بود
... و هر کدوم حق يه روز استراحت داشتيم
... چون اونجا بيرحمانه بود
... و همهمون به فرصتي احتياج داشتيم
تا ريلکس کنيم ، تا با افکارمون تنها باشيم
همه به جز من
... از زماني که جسدِ "جنت" گم شد
همه چيز در مورد جزيره دوباره غيرِ عادي شد
همه چي تاريک شد
تو سَرَم
... يه سوال
چرا بابانوئل فرزندي نداره ؟
... چون اون فقط سالي يه بار مياد
و در دودکشِ شومينهي شما نمياد فقط سالي يه بار مَنيش مياد و اون يه بار هم) (در جايي که باعث باردار شدنِ کسي بشه نيست
چي ؟
فکر کردم شايد در زندگيت به يه جوکِ بي تربيتيِ کريسمسي احتياج داشتي
خودمَم نميدونستم اما کاملاً نياز داشتم
ازت نميپرسم چه چيزي تو ذهنِتِه
مردم هميشه از من اينو ميپرسن چون من ساکت هستم
... عاشقِ حرف زدن نيستم
اما اگر هر وقت خواستي حرف بزني من همين اطراف هستم
... پدربزرگم هميشه ميومد پيشِ من
ميگفت يه "پِني" ميدم فکرهات رو بهم بگي
ـ اين وحشتناکه ـ ميدونم
... وحشتناکترين و زشتترين راه
براي پرسيدن در مورد زندگي خصوصيِ يه نفره
بيا
... اگر سرت داره از فکر پُر ميشه
و ميخواي خاليش کني اينو امتحان کن
خدايا ، نه
دارم سعي ميکنم کمتر ديوونه باشم ، نوشتن راهِش نيست
... من هميشه يه فکرِ سَمي رو در نظر ميگيرم
... و تبديلِش ميکنم به يه چيزي حدود
مثلاً 11000 تا بيشتر
ميتونم يه نگاهي بندازم ؟
خيلي شخصي نيست
فقط مشاهدات و افکار ، نقل قولها
"نورا"
اين شگفت انگيزه
تو هم ميتوني به روش من امتحانِش کني
نه ، من بلد نيستم نقاشي بکشم
نه ، مثلِ کَندِه شدن
نه احساساتي ، نه وابستگياي
، فقط اون چيزي که ميبيني اون چيزي که ميشنوي رو بنويس
اون چيزي که ميدوني
ميتونه خيلي آرامش بخش باشه
پس به نظرت مفيد بود ؟
چيزي که اون پيشنهاد ميکرد ؟
بيشتر از هر چيزي عجيب بود
منظورم اينه که واضحه قبلاً دفترچه خاطرات داشتهام اما هيچوقت اين شکلي نه
هيچوقت بدون... احساس نه
رويکرد معمولِت چي بود ؟
منظورم اينه که من روحِ لعنتيم رو به زور بيرون ميکشيدم
... و عشق ، عشق ، عشق همهِي بهشته
... من به جنگل رفتم
... "چون ميخواستم "عَمداً زندگي کنم نامِ کتابي از هنري تورو با مفهوم) (براي خود و با آرامش زندگي کردن
اما احساس مي کنم که با مسمويتِ غذايي از اينجا ميرم
منظورم اينه که من واقعاً در مورد اون همبرگرها به "کُلبي" اعتماد ندارم
اون تريلياردِرِه ، ميدوني
پدرش فناورياي که پشتِ بلوتوث هست رو اختراع کرده
شرط ميبندم که در يک دههي گذشته هيچکس ... تو خانوادهشون مجبور نبوده براي خودش
غذا درست کنه ، با اين وجود ما اونو به عنوان اربابِ کباب کردن منصوب کردهايم
آره ، قطعاً از شام ميگذرم
تو خوبي ؟
آره
فقط خيلي گرسنه نيستم
راستي ممنونم
به خاطرِ اومدن
ميدونم که اينجور کارها خيلي با سليقهات جور نيست
دقيقاً با سليقهي تو هم جور نيست
آره ، ميدونم
... من فقط
... من وقت زيادي رو صرف پشتِ سرِ
بچههاي کلاس حرف زدن ميکنم ... و بعد يهو به ذهنم خطور کرد
من در واقع خيلي با اونها وقت نميگذرونم
خب هيچ کدومِشون غافلگيرت نکرده هنوز ؟
نميدونم
... ميدوني همهي بچههاي مدرسه ما تظاهر ميکنن
شبيه آدمهاي 25 ساله از "بروکلين" هستن ؟
مثلاً همه به "وينيل" گوش ميدن و کتاب "شوخي بينهايت" رو همراه دارن
... گمون کنم يه جورايي باحاله که ميبينم کتابي نوشتهي ديويد فاستر که به نوعِ] [غير معمول روايت کردنِ داستان معروفه
يه بارم که شده مثل بچههاي احمق رفتار ميکنن
صادقانه بگم گاهي اوقات احساس ميکنم 100 سالمه
... خب ، اگر ميخواي
زمان رو با هم به عقب برگردونيم
فکر ميکنم ميدونم چه چيزي ممکنه کمک کنه
چي ؟
ودکايِ قفسههاي پاييني معمولاً ودکاهايي که درقفسه پايين چيده] [ميشوند تندتر هستن و درصد الکل بالاتري دارند
چيه ؟ ببخشيد که چيزِ باکلاستري ندارم
هر چي گيرم بياد رو قبول ميکنم
واي ، در 15 دقيقه گذشته هيچ پيشرفتي نداشتي
ساکت شو ، گيرِ لعنتي کرده
No comments yet. Be the first to leave one.