لومړۍ 200 کرښې.
- من الان واقعاً «بوریتو» لازمم. - میشه...
- لطفاً یکی مسئول آهنگ بشه؟ - الو؟
فکر میکنم من باید برم خونه.
چیزی که لازم داری یه بوریتویِ کوفتیه.
دوستت دارم، لیمو.
- شاید بتونیم بعداً حرف بزنیم؟ - فقط سکسه دیگه.
عاشق این آهنگم.
بوریتو!
آهای، بوریتو میخوام!
- شاید بهتر باشه من برم خونه، بچهها. - بوریتوی کوفتی میخوام!
بوریتو!
بوریتو!
- «آلیسون» خوبه؟ - نه.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکههای اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
«کاری از: Bahador» «Bahador_SuB@»
«لنون» آگهی فوت «آلیسون» رو با یه...
پیام تقریباً زننده برام فرستاد.
خب، میتونی سرزنشش کنی؟
اونم بعد از کاری که تو کردی؟
من کاری که به نفع همه بود رو کردم.
خب پس چرا اینجایی؟
احیایِ مردگان در دنیای واقعی شدنی نیست.
دنیای واقعی تو.
دنیایی که مردم رو بهخاطرش دستگیر میکنن.
اومدم چیزی که «کلارا» برام گذاشته رو ببرم.
من که با وکیلت تماس گرفتم...
و بهش گفتم که به محض اینکه بفروشمش...
پول رو برات میفرستم.
پول برای من ارزشی نداره.
من «کتاب مقدس» رو لازم دارم.
- صحیح. - زمانش نزدیکه.
مسئولیت منه که پیشگویی رو امن نگه دارم.
میدونی حرفهات چقدر مسخره به نظر میاد؟
هنوز برای انتخاب دیر نشده.
زندگی بعدیت میتونه خیلی شادتر باشه.
خب، من واقعیت رو انتخاب میکنم.
و «لنون» چی؟
میدونه که یه حق انتخاب داره؟
من و تو توافق کردیم.
حق نداری نزدیکش هم بشی.
فکر میکنی «دیلن» این کار رو کرده؟
من که این رو نگفتم.
«چیتو»، تو گفتی پسری که کاردستیِ... «کابوسگیر» درست میکنه...
دیشب من رو هل داد تو پنجره؟
بیخیال دیگه «مارگو»، تمام این مدت تو میگفتی...
- فکر میکنی که مشکوکه. - تو گفتی فقط یهکم حساسه.
خب اینجوری فکر میکردم.
تا دیشب.
لطفاً نگو که خواست «صخرۀ نمکِ»ـش رو بهت نشون بده. [جایی که جانوران نمک میلیسند و در اینجا اشاره به آلت تناسلی هم دارد.]
پشت پنجرۀ اتاقم مچش رو گرفتم.
من واقعاً داشتم شوخی میکردم.
یعنی واقعاً داشت با خودش ور میرفت؟
فکر میکنی اول اومده بوده تو رو بکشه؟
نمیدونم. منظورم اینه که اون باهام کاری نداشت...
ولی وقتی نذاشتم بیاد تو خونه...
شروع کرد به گفتن اینکه چطوری کلارا رو آزاد کرده...
و میدونسته که من در واقع «آلیسون»ـم و...
- کُلی از اینجور مزخرفات. - صبر کن، وایسا.
وایسا. از اول بگو. فکر میکرد تو «آلیسون»ـی؟
- اوهوم. - دختری که عاشقش بود؟
سعی کردم بهش بگم که نیستم ولی اون حرفم رو باور نمیکرد.
و این همینطوری یهویی دَمِ پنجرهت...
- اتفاق افتاد؟ - آره.
منظورم اینه که معلومه هیچ شباهتی به «آلیسون» ندارم.
آره. تو قطعاً افسرده و رومُخ نیستی.
البته بیاحترامی نباشهها.
شاید آخرسَر عقلش رو از دست داده.
اگه فکر میکرده که تنها عشق واقعی زندگیش...
هنوز زندهست چرا باید بیاد و سعی کنه من رو بکشه؟
اگه اینجوری فکر کرده دیگه باید انگیزههاش برای قتل ماها از بین میرفت.
مگه اینکه همونطور که گفتی... کلاً روانی باشه.
من تو روانشناسی خیلی واردم.
ولی برای اولین بار تو زندگیم...
واقعاً امیدوارم اشتباه کرده باشم.
من هم همینطور.
میخوام یه جرم رو گزارش کنم.
میخوای بشینی؟
نه... ممنون.
میدونم که این ممکنه باورنکردی بهنظر بیاد...
ولی «آلیسون گرنت» خودش رو نکشته.
خواهرش... یعنی «لنون» مُرد...
و «آلیسون» هویت اون رو دزدیده.
باشه.
که با تحقیقاتی که من کردم غیرقانونیه.
- قطعاً میتونه باشه. - قانونش رو پیدا کردم.
حداقل... کلاهبرداری و جعل حساب میشه.
مدرکی برای اثبات این جُرم داری؟
خود لعنتیش زِر زد.
ببخشید.
یعنی... «آلیسون» دیشب من رو...
از فریبِش مطلع کرد.
این همون زمان بود که... بیرون خونهشون...
داشتی تهدیدش میکردی؟
چی؟
«بروس» زنگ زد.
گفت «لنون» نمیخواسته برات دردسر درست بشه...
ولی «بروس» نگران وضعیت احساسی تو بود.
نه. این هیچ ربطی به وضعیت احساسی من نداره.
«بروس» فیلم دوربینهای امنیتی رو داره که...
- نشون میدن چندین دفعه «لنون» رو تعقیب میکردی. - نه...
من هیچوقت اون رو تعقیبش نکردم. دارن دروغ میگن تا واقعیت رو مخفی کنن.
«لنونِ» واقعی رو «آلیسون» کشت.
من...
قول دادم که نگم.
این اتفاقیه که افتاد.
- ما اون رو کشتیم. - باشه.
درک میکنم که ناراحتی، باشه؟
اگه میخوای بشینی من میرم برات نوشابه میارم...
- یا... - نه، من نوشابه نمیخوام.
ما... ما «لنون» رو کشتیم.
ما فکر میکردیم راننده «لنون»ـه، ولی در واقع «آلیسون» پشت فرمون بود.
و ما با ماشین زدیم بهش، «لنون» واقعی، بعد از اینکه من باهاش خوابیدم...
و ما... ما «کتامین» مصرف کردیم...
و ما جسدش رو تو غار گذاشتیم.
و تو باید... باید دستگیرش کنی.
و اگه بخوای میتونی من رو هم دستگیر کنی.
- احتمالاً بهتر باشه بشینی. - نه، نمیخوام بشینم!
گوش کن، «دیلن»...
من میدونم که آدمهای زیادی که برات مهم بودن رو از دست دادی...
و معلومه که خیلی خستهای...
ولی داری چیزهایی میگی که در واقع منطقی نیستن...
و میتونه برات مشکلات زیادی درست کنه.
و... با خدمات اجتماعی تماس میگیرم، باشه؟
میخوای به مادرهات...
- هم زنگ بزنم؟ - نه، لازم ندارم به مامانهام زنگ بزنی!
لازم دارم که کار کوفتیت رو انجام بدی!
باید حواست باشه که چهجوری با من صحبت میکنی.
مدرکی برای چیزی که میگی داری؟
کسی که بتونه داستانت رو تأیید کنه؟
همه... همهشون مردهن.
به جز «مارگو».
بعد از جشن فارغالتحصیلیِ اون بود.
اون هم تو ماشین بود.
همون ماشینی که «آلیسون» پشت فرمونش بود...
در حالی که تظاهر میکرد که «لنون»ـه؟
چرا یهجوری باهام حرف میزنی که انگار چهار سالمه؟
دارم بهت میگم، افراد بیشتری قراره بمیرن.
از کجا میدونی؟
میدونم دیگه.
سلام.
خدایا... من چه قهوههای مزخرفی درست میکنم.
پس چه خوب که بغل خونه یه رستوران داری.
میخواستم ببینم تو چطوری.
خوب نیستم.
باور... باورم نمیشه به «دیلن» گفتم.
اشکال نداره. درستش کردیم.
فقط باید یه مدت حواست رو بیشتر جمع کنی.
«مارگو» چطوره؟
اگه داری میپرسی که بهش گفتم یا نه، لازم نیست نگران اون باشی.
فقط من...
فقط فکر میکردم «دیلن»...
منظورم اینه که... من چه مرگمه؟
بعضی وقتها آدمها اونجوری که ما میخوایم نیستن.
اگه حرفش شد میگی که اون گیج شده و اشتباه میکنه.
همیشه دوقلوها رو با هم اشتباه میگیرن.
به جز اینکه الان دیگه فقط یکیمون مونده.
کلاً تنها کارش متنفر بودن از تمام آدمهای اینجا بود.
میتونیم ببریمش به غار.
و بعدش میگیم که فرار کرده؟
اگه بذاریمش تو غار هیچکس پیداش نمیکنه.
کلاً هیچ دوستی هم که نداشت.
فکر میکنی خود «آلیسون» چی میخواست؟
عزیزم؟ میتونی ملاقاتی داشته باشی؟
یهکم بیشتر طول نمیکشه.
ام... البته.
ام...
همه چی روبهراهه؟
فقط میخواستم موضوع خودکشی «آلیسون گرنت» رو پیگیری کنم.
من قبلاً بهتون گفتم...
در اصل من با «آلیسون» دوست نبودم.
آره... یادمه.
ما فقط سعی میکنیم تا جایی که میتونیم اطلاعات جمع کنیم...
تا از همچین اتفاقاتی در آینده جلوگیری بشه.
خب...
آموزش بیشتر در مورد بیماریهای روانی مطمئناً کمک میکنه.
منم موافقم.
- چیزی برای خوردن یا نوشیدن نمیخوای برات بیارم؟ - نه.
ممنون. قبل از اینکه ناپدید بشه...
چیز غیر عادیای در مورد «آلیسون» یادت نمیاد؟
شب فارغالتحصیلی شماها ناپدید شد، درسته؟
«آلیسون» همیشه یهجورهایی غیرعادی بود.
یه نوع غیرعادی بودنِ ناراحتکننده.
- آره، افسردگی با آدم همین کار رو میکنه. - بله.
من... خودم هم مشکل داشتم.
مشکل افسردگی و اضطراب.
میفهمم.
پس... وقتی که شماها بعد از...
مهمونی با هم بودین، متوجه چیزی نشدی؟
ما بعد از مهمونی با هم نبودیم.
مهمونی طولانی شد، یادته؟
خودت اونجا بودی.
با «بروس» چشم تو چشم میکردی.
آره، من که اینطوری یادم نمیاد.
پس... بعد از اینکه «آلیسون» رفت، دیگه اصلاً ندیدیش؟
چرا باید میدیدمش؟
بهتون گفتم که من با «لنون» دوستم...
نه «آلیسون».
اون خانوادۀ بینوا.
حتی نمیتونم تصور کنم که بچهم رو از دست بدم.
ممنون، «می».
No comments yet. Be the first to leave one.