لومړۍ 200 کرښې.
خب، پس اگه مغازه 10 تا سیبزمینی داشته باشه...
و تو ازشون 2 تا برداری...
چند تا سیبزمینی برای مغازه میمونه؟
از سیبزمینی خوشم نمیاد.
به اونش فکر نکن.
8 تا سیبزمینی میمونه.
مری، میدونیم که تو بلدی.
داشتم از سیدنی میپرسیدم.
چطوره بری چند تا مدادرنگی تیز کنی؟
سرت گرم میشه.
تو کلاسم شاگرد زیاد دارم...
و بعضی از اونها سیبزمینیهای باهوشی هستن.
واسه همین سعی میکنم خلاقیت بهخرج بدم و به بچههایی که تکالیفشون رو...
زودتر انجام میدن، پروژههای خاص بدم.
همۀ مدادها رو تیز کردم، خانم تیگز.
خب چطوره...
به من کمک کنی برگۀ امتحان بقیۀ بچهها رو تصحیح کنم؟
فقط به کسی نگو.
خب، پس اگه سیبزمینی معمولی دوست نداری...
چطوره بگیم سیبزمینی شیرینان؟
از سیبزمینی شیرین اصلاً خوشم نمیاد.
یهکم باید باهام راه بیای، سیدنی.
جنین، مگه بهت نگفتم که سیبزمینیهام رو از...
ناهارخوری برنداری؟
ولی یادگیری دیداری خیلی بهتره!
خب، حدس بزن حالا چی میشه.
حالا صفر عدد سیبزمینی داری.
آخ جون!
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
«کاری از بـهـادر» «Bahador_Sub@»
- صبح همگی بخیر. - صبح بخیر.
میخوام دانشآموز جدیدمون، مالکوم رو بهتون معرفی کنم.
تازه اومدن این محله.
در مدرسۀ خصوصی تیزهوشان، مدرسۀ عالی اِلوِی که...
کلاس اُرکستر و اینجور چیزا داره، درس میخونده.
پس واسه خودش یهپا بتهوون کوچولوئه.
پدر و مادرم میخواستن مدرسهای برم که بچههای سیاهپوست دیگه هم داشته باشه.
خب، پس خیلی خوششانسی چون اینجا سیاهپوست مثل نقلونبات ریخته.
مالکوم در تمام درسها نمرۀ کامل گرفته و عضو برنامۀ بچههای بااستعداد بوده.
خوش اومدی، مالکوم.
بله، به ابت خوش اومدی، مالکوم.
منم در برنامۀ بااستعدادها بودم.
تو چی استعداد داشتی؟ رومُخ بودن؟
نه.
به هر حال، مالکوم آیندۀ درخشانی داره.
از همین الان میتونم در کاخ سفید ببینمش که...
از خانم اِیوا ایوا کلمن...
واسه تبدیل کردنش به اُپرایِ علم، تشکر میکنه.
فقط کافیه که مالکومِ علم باشی...
و همین کافیه.
- هوم. - ممنون.
مالکوم، میخوای بری با بقیۀ بچهها...
صبحونه بخوری؟
آره! برو هر چی که اَبَرمغزت لازم داره بخور.
ما روغن ماهی و یا از اینجور چیزمیزا داریم.
راه رو باز کنین! بچه باهوش داره رد میشه.
با ضریبهوشی معمولیتون نگاش نکنین.
این آشغاله.
عجب!
واقعاً نابغهست.
ایوا، کاشکی راجعبه بچهها...
جلوی خودشون اینجوری حرف نمیزدی.
اینجا تو ابت بچۀ باهوش زیاد داریم.
- همیشه داشتیم. - اوهوم.
یه شاگرد تو کلاس من هست که یه وعده فستفود میده...
تا درعوض باهاش دوست بشن.
هی.
میدونین چیه؟ باید اینجا هم برنامۀ بچههای بااستعداد داشته باشیم.
من که باید غیر از تصحیص برگههای امتحان، یه کار دیگه...
برای بچههای کلاسم پیدا کنم که انجام بدن...
شوخی میکنم.
ولی جدی، من که برنامۀ بچههایِ بااستعدادی که توش بودم رو خیلی دوست داشتم.
خیلی چیزا یاد گرفتم و نمیشه روی اون تجربهها قیمت گذاشت.
من هم عضو بودم. آره.
باید درمورد رسوایی شرکت مونسانتو رپ تسمخرآمیز میساختم.
اسمش بود: «شرکت موسانستو بیگناه نیست».
هی، اینجا رو داشته باشید.
بچه کوچیکۀ من، جینا... در یه...
برنامۀ مهندسان جوان شرکت کرد. براش معجزه کرد.
در تقاضانامۀ پذیرفته شدن برای دانشگاهها هم اهمیت داره.
اوهوم.
هی، گرگوری، نظر تو چیه؟
اوه، فکر میکنم حدوداً 5 دقیقه شده که اومدم این مدرسه...
پس در واقع نظر من مهم نیست.
تو باید نظرات بیشتری داشته باشی.
قبلاً برنامۀ بچههای بااستعداد داشتیم، به اسم انجمن آبنباتچوبی...
- ولی بعدش، میدونی که... - اوه، بذار حدس بزنم.
- «پولش رو نداریم.» - اوه، نه، مایه رو داریم.
تو یه حسابه. فقط نمیتونیم برش داریم.
باور کنین، من حسابی سعی کردم.
واسه... علم حسابکتاب میخواستم.
به هر حال، مشکل اینه که...
کسی رو نداریم که تدریس برنامه رو انجام بده.
- همهتون کل روز کلاس دارین. - درسته.
تا بیایم حضوروغیاب کنیم، عملاً زمان ناهار میشه.
کی وقتش رو داره؟
تسلیم شدن و نداشتن این برنامه آسونتره...
ولی من از برنامهای که عضوش بودم یه مخفف یاد گرفتم...
پ.ا.ک(پای)... پشتکار، ابتکار و کوشش.
من عاشق پایام.
با اینکه نمیتونم بخورمش.
دلم درد میگیره.
ولی چند سال امتحانش کردم.
این همون پشتکاره...
که واسه همینم باید برنامۀ بچههای بااستعداد داشته باشیم.
فیشال پاهاست.
مثل فیشال صورته، ولی برای پاهای آدم.
اوه! من که دوست دارم.
اوهوم.
- سلام، گِر. - سلام.
ماجرا چیه؟ این هفته چای سرد با طعم تمشک واسم نیاوردی؟
نمیخوای چیزی که میخوام رو بهم بدی؟
نه. تو ماشین یه جعبه دیگه دارم.
که اینطور.
برات... جای امن نگهشون میدارم.
وقتی نیستم خیلی دلتنگم نشو.
تو که از خداته.
دختر، اون مرد ازت خوشش میاد. باهاش قرار بذار.
نه.
شوهر سابقم آتشنشان بود، و اگه یه چیز ازش یاد گرفته باشم...
اینه که با مردهایی که یونیفرم میپوشن رابطه نداشته باشم، چون آخرسر...
قسطهای ماشینشون میافته گردن من...
و دعوا میکنیم و مجبور میشم برم خونۀ خواهرم بخوابم.
جرالد من هم یونیفرم میپوشه، و مرد خوبی هم هست.
بس کن ببینم. یهکم خوشی حقته.
این از پشت ماشین واسه تو افتاد.
پس عملاً تنها چیزی که برای اجرایی شدن برنامۀ بچههای بااستعداد لازم داریم...
یه آدم پرشور و علاقهست که وقت آزاد زیادی داشته باشه.
واسه تدریس برنامه یکی رو پیدا کردم.
چرا اینجوری نفسنفس میزنی؟
هیجانزدهام.
خب، عجیبه. باید بری دکتر معاینهت کنه.
باشه. خب، قرار شد جیکوب تو وقتهای آزادش...
برنامۀ بچههای بااستعداد رو درس بده.
دوست دارم در این خاک حاصلخیز کشاورزی کنم...
و ذهنهای آینده رو پرورش بدم.
مثل اون یارو تو اون فیلمه میشم.
- «مربی کارتر». - نه، ام...
- «رویاهای جیرو دربارۀ سوشی». - نه، نه.
اسم اون فیلم صخرهنوردیه چی بود؟ وایستا. بهم نگو.
- نه، هیچکدوم از اینها نیست. اون... - نگو بهم. نگو.
هی، ایوا؟ نظرت چیه؟
فرصت پرورش اُپراهای علم؟
«27 ساعت». فیلم صخرهنوردیه اسمش همینه.
- میدونستم. میدونستم. - نه.
- هی، ایوا. ایوا. - با...
- صحیح. برنامۀ بااستعدادها. - آره.
میدونی، دوستهام که با هم تو انجمن خواهری بودیم...
دائم پز بچههای باهوشی که دنیا آوردن رو میدن.
میتونم «چالرز اگزِیویر»ی بشم که پا داره...
با صد تا بچۀ باهوش که خودم بهدنیا نیاوردم.
خب مشخصه دیگه.
برین و آکادمی بچههای جهشیافتهتون رو راه بندازین.
آره! مرسی.
حالا بمیر، کریستال.
زنگ زدم که رزرو کنم ولی گفتن که...
فیشال پا انجام نمیدن.
گفتن فقط پدیکور دارن.
«دکتر آز» که یه چیز دیگه گفت.
ایناهاش.
میدونی، همیشه از رسیدن پنجشنبه خوشحال میشم...
و تنها دلیلش آوردن چیپسهای نیمهپُر واسه پر کردن دستگاه نیست.
«نیمهپُر». مرد خوشبینیه.
داستانت چیه، گری؟
رویایی چیزی نداری یا...
صاحب کسبوکار خودمم، ماشینهای فروش خودکار.
دارم رویام رو زندگی میکنم.
بله، زندگی کردنِ رویاهامون، چه مزهای داره.
خب، یادته اون چای سرد رو برام آوردی؟
تو این فکر بودم که بذارم شام مهمونم کنی که اون چای سرد رو تکمیل کنه.
خیلی... فوقالعاده میشه.
میبرمت بیرون و برات یه شبی میسازم...
که هیچوقت فراموش نکنی.
من و تو، میریم دیو و باسترز.
میدونی چیه؟ من فقط...
فکر میکنم این روزها خیلی سرم شلوغه.
شاید بهتر باشه کلاً این قرار رو فراموش کنیم.
سعیم رو کردم.
ببینین، یاد گرفتم وقتی صدای زنگ خطر درمیاد، خطر رو جدی بگیرم.
وقتی یکی واسه قرار اول یه جایِ بهدردنخور رو پیشنهاد میده...
یعنی خودشم بهدردنخوره و آخرسر باید ولش کرد.
پیشنهاد شوهر سابقم واسه قرار اول «استریپ کلاب» بود.
وقت بچههای باهوش رسیده!
تایرل، نادیا و دنیل رو میخوام.
یعنی چی؟
برای برنامۀ بااستعدادها.
داری تنها بچههایی که تو کلاس من صحبت میکنن رو میبری.
الان جای تو بودن چهقدر بده.
همه سوار قطار مغزها بشن! هوهوچیچی!
نظر من راجعبه برنامه چیه؟
خب ببینین، اگه همه نظر مثبتی بهش دارن، خیلی هم عالیه.
فقط فکر میکنم بچهها نرسن آخر فیلم رو ببین.
ولی اصلاً کی لازم داره پایان فیلمها رو ببینه؟
میدونی، بخش مهم هر فیلمی شروعش...
و بعد وسطش و...
خیلی خب، بچهها، آرومتر. آرومتر.
بیاین چند تا مسئلۀ ریاضی حل کنیم تا حواسهامون جمع بشه.
رونالد، 9 ضربدر 10، چند میشه؟
- جوجه! - چی؟
تو کتابخونه جوجه هست!
No comments yet. Be the first to leave one.