The Last Days of Ptolemy Grey

The Last Days of Ptolemy Grey

د Farsi Persian ژباړه ډاونلوډ کړئ

1 فصل

د خپرونې معلومات

The Last Days of Ptolemy Grey S01E06 Ptolemy 1080p ATVP WEB-DL DDP5 1 Atmos H264-NOSiViD
د لخوا تبصره Bahador18B
🔴 30nama | بهادر و صـاحب 🔴

تګونه

Web-DL
web-dl
web
WEB-DL
1080
په خپور شو: 2022-04-10
ډاونلوډونه: 45
د اوریدلو معیوبیت: No

د Farsi Persian سرليکونو مخکتنه

لومړۍ 200 کرښې.

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫پیتی!

‫پیتی! پیتی!

‫- وایستا! وایستا! ‫- بذار برم! باید برم.

‫نه! باید نجاتش ‌‌بدیم، مامان! باید نجاتش بدیم!

‫- نه! دست بردار! وایستا! وایستا، عزیزم. ‫- نه! بذار برم!

‫پیتی! پیتی! پیتی!

‫ماود! ماود!

‫کمک!

‫پیتی! پیتی!

‫پیتی.

‫پیتی.

‫پیتی.

‫نترس، ماود.

‫نترس. بیا بریم.

‫نه، نه. ‫نه، ولم کنین! ولم کنین!

‫خواهش می‌کنم. عزیزم!

‫بذارین برم بچه‌م رو بیارم!

‫بذارین برم بچه‌م رو بیارم!

‫بچه‌م! یکی بچه‌م رو بیاره!

‫دیگه می‌تونیم وایستیم، پیتی.

‫کانال رسمی تیم ترجمه‌ی ۳۰نما ‫CinamaSub@

‫«کاری از بهادر و صاحب» ‫«Bahador_Sub & @SAHEB2485@»

‫صبح بخیر.

‫سلام.

‫داغی.

‫داشتم تو آتیش می‌دویدم.

‫ورقه‌های قیر آتیش گرفته بودن.

‫دوست‌دختر کوچولوم، ماود پتیت، ‫اون تو بود، کم‌کم داشت می‌سوخت.

‫دویدم داخل و نجاتش دادم.

‫انگار این دفعه خواب خوبی بوده.

‫مطئمن نیستم که بشه بهش گفت خواب خوب، ‫ولی دیگه وقتش رسیده بود.

‫آره، خب، هر چی که بوده، ‫خوب و آروم به نظر میای. اولین باره.

‫آره، خب، این بالا آروم نیستم.

‫یادمه 54، 55 سال پیش...

‫داشتم یه کتاب کمیک دربارۀ ثور، ‫خدای اسکاندیناویاییِ رعد و برق می‌خوندم.

‫پدرش، اودین، ‫صاحب تاج و تخت بود.

‫اسم تخت پادشاهیش «هلیدسکاف» بود.

‫و وقتی که اودین روی اون تخت می‌نشست...

‫می‌تونست همه چیز رو، ‫در همه جا، در آنِ واحد ببینه.

‫این بالا همچین حسی دارم.

‫ماود و مادرم. سنسیا. تو.

‫من؟

‫یه ماه هم نشده که من رو می‌شناسی.

‫اگه تو کنارم نبودی، ‫الان من؛ خودِ واقعیم نبودم که اینجا نشسته.

‫هنوز داغم؟

‫آره. یه‌کم از این آب بخور.

‫واسه قرصته.

‫من می‌رم دوش بگیرم.

‫خانم شرلی ورینگ زنگ زد.

‫و-ر-ی-ن-گ!

‫آره.

‫الو؟

‫منم، تالومی.

‫می‌دونستم کیه.

‫قبل از اینکه تلفن زنگ بخوره می‌دونستم توئی.

‫چه کمکی از دستم برمیاد، خانم ورینگ؟

‫- می‌تونی بگی «بله.» ‫- بله.

‫اصلاً نمی‌خوای بدونی داری ‫به چی جواب مثبت می‌دی؟

‫معلومه که ‌می‌خوام...

‫ولی اینکه بله رو الان بگم ‫یا بعدش فرقی نمی‌کنه.

‫یه‌ذره دیوونه‌ای، مگه نه، تالومی ‌گری؟

‫هستم، ولی همین دیوونگیه ‫که باعث می‌شه یه تکونی بخورم.

‫خب، اگه باعث بشه‌ تکون بخوری ‫و بیای باهم ناهار بخوریم...

‫به‌نظرم چای‌خونۀ مونیک ‫در خیابون هیل، جای خوبیه.

‫فردا ظهر ساعت 2 ‫تو خونه‌م منتظرتم.‏

‫می‌شه بذاریمش برای فردا؟

‫دارم داروهای جدید مصرف می‌کنم...

‫و الان یه‌جورایی زمین‌گیرم کردن.

‫- پس، فردا؟ ‫- قطعاً.

‫- ساعت یک؟ ‫- میام.

‫- خداحافظ، تالومی. ‫- خداحافظ، شرلی.

‫خداحافظ، شرلی.

‫یه لحظه بیشتر کار ندارم.

‫فقط می‌خواستم یه نگاه تو آینه بندازم.

‫از لباست خوشم میاد.

‫واقعاً؟ اولش خیلی ازش خوشم نیومد، ‫ولی نمی‌دونم، شاید.

‫خانم ورینگ چطوره؟

‫به صرف چای دعوتم کرد.

‫- چای؟ ‫- امروز عصر.

‫خیلی خب، خب، اگه خودت ‫دوست داری بری، پس…

‫تو و راجر امروز عصر تا چه ساعتی بیرون می‌مونین؟

‫نمی‌دونم. چرا؟

‫خب، تو این فکر بودم که شاید بعد از ناهار، ‫بیایم خونه و یه‌کم خوش بگذرونیم.

‫«خوش گذروندن» رو توضیح بده.

‫آدم باید یه رازهایی رو ‫پیش خودش نگه داره، مگه نه؟

‫خیلی خب، باشه، ‫تمام رازهات رو پیش خودت نگه دار.

‫چقدر زمان لازم داری؟

‫خب، احتمالاً ناهار تا ساعت 3 تموم می‌شه.

‫به‌نظرم، یکی دو ساعت بعد از اون.

‫یکی دو ساعت...

‫باشه. خب، فقط مراقب باش چیزیت نشه، دایی.

‫در اون مورد نمی‌تونم قولی بدم.

‫سلام.

‫چطوری؟

‫- خوبم، تو چی؟ ‫- خوبم.

‫- روبه‌راهی؟ ‫- آره، خوبم.

‫سلام، پیتی‌پاپا.

‫اگه یه روز آزاد داشتی، اجاره‌ت پرداخت ‫شده بود و یه‌ذره پول تو بانک داشتی…

‫چی کار می‌کردی؟

‫قبل از طلوع آفتاب بیدار می‌شدیم.

‫با اتوبوس می‌رفتیم دریاچۀ آلتونا.

‫جوراب‌ها و کفش‌هامون رو در می‌آوردیم، ‫لب ساحل راه می‌رفتیم...

‫طلوع خورشید رو تماشا می‌کردیم.

‫فقط همین؟

‫بعد می‌رفتیم یه موزه...

‫خودمون رو در زیبایی هنر غرق می‌کردیم.

‫آره.

‫آقای، گری.

‫صبح بخیر.

‫- اسمت چیه؟ ‫- هرناندز.

‫از آشنایی باهات خوشحالم، آقای هرناندز.

‫نه، آقای گری. ‫آقای هرناندز نه، هرناندز خالی.

‫این اسم رو دوست دارم.

‫- اهل همین اطرافی، هرناندز؟ ‫- 40 ساله اینجام. دقیق 38 سال.

‫هفت سالم بود که پدر و مادرم ‫از مزرعه‌ای در جنوب مکزیک اومدن اینجا.

‫هنوزم اسپانیایی صحبت می‌کنی؟

‫نه، فقط لهجه‌ش رو دارم.

‫یه چند کلمه هم بلدم.

‫جالبه که چه چیزهایی با آدم می‌مونن، نه؟

‫آره.

‫آره، جالبه.

‫ببخشید.

‫اون چشم‎ها رو نگاه کن، ‫چی می‌بینی؟

‫نمی...

‫منظورم اینه که... وقتی ‫چشم‌ها رو... نگاه می‌کنی...

‫فقط بهم بگو چی می‌بینی.

‫نمی‌دونم.

‫مصمم بودن، شاید؟

‫- اعتقاد. مبارزه طلبی. ‫- نه، نه، نه.

‫یعنی آره، تو... ‫احتمالاً درست می‌گی.

‫ولی منظور من این بود که…

‫چه رنگی؟

‫وقتی دور چشم‌هاش رو نگاه می‌کنی، ‫چه... چه رنگی رو می‌بینی؟

‫آبی؟

‫- آبی؟ ‫- آبی.

‫آبی…

‫- بله، آبیه. ‫- آره.

‫آبی.

‫ممنون، خانم.

‫خواهش می‌کنم.

‫‌‌آبی‌‌.

‫آبی‌‌.

‫آبی‌‌.

‫نگاش کن.

‫همینه. بگیرش.

‫بنداز. بندازش.

‫یه ماهی خوب بگیر.

‫بیخیال. بهتر از این‌ها می‌تونی بندازی.

‫- چرا... وایستادیم؟ ‫- چون رسیدیم، آقای گری.

‫- اینجا کجاست؟ ‫- دریاچۀ آلتونا.

‫گفتین می‌خواین بیان اینجا، مگه نمی‌خواستین؟

‫آره، آره، درسته.

‫قشنگه.

‫قشنگ‌تر از اینم دیدم، ولی همینم خوبه.

‫تقریباً وقتش شده.

‫می‌دونم.

‫بهتره برگردی خونه.

‫می‌رم ولی قبلش یه کاری دارم.

‫قول می‌دم.

‫زیاد طولش نده، باشه، پیتی؟

‫سعیم رو می‌کنم.

‫رسیدیم، آقای گری.

‫دوباره برگشتیم خونه.

‫مرسی، هرناندز. ‫خوشحال شدم.

‫همچنین.

‫این…

‫این برای توئه.

‫ممنون، ولی انعام نمی‌گیریم. ‫برخلاف مقرراته.

‫خب، به‌عنوان انعام درنظر نگیر...

‫به‌عنوان... یه لطف... یا تشکر بیشتر درنظر بگیر.

‫یه مرد با قیافۀ خشن ‫و موهای سیخ‌سیخ...

‫قراره... بیاد‌‌ اینجا، ‫بیاد دم در خونه‌م.

‫موضوع چیه، آقای گری؟

‫موضوع خاصی نیست.

‫فقط وقتی اومد داخل...

‫می‌خوام حدوداً پنج دقیقه صبر کنی...

‫و شروع کنی به بوق زدن، ‫انگار اومدی دنبالم.

‫یه‌جوری بوق بزن که انگار دنیا داره به آخر می‌رسه.

‫یه‌جوری که انگار روز قیامته، باشه؟

‫- فقط همین؟ فقط می‌خواین همین کار رو بکنم؟ ‫- بله، آقا. فقط همین.

‫اگه لطف کنی و این کار رو برام انجام بدی...

‫یه پیرمرد رو خوشحال می‌کنی.

‫براتون انجامش می‌دم، آقای گری.

‫لازم نیست بهم پول بدین.

‫ممنون. ممنون، هرناندز.

‫خیلی لطف داری. ‫خیلی ممنونم.

‫خواهش می‌کنم، آقا.

‫- شب خوبی داشته باشی. ‫- شما هم همینطور.

‫2 به علاوۀ 9 می‌شه 11.

‫2 به علاوۀ 9 می‌شه 11.

‫رابین.

‫اینجا نشستم و... ‫منتظر حقیقت هستم.

‫حتی با وجود اینکه الان همه چیز رو یادم میاد...

‫نمی‌دونم واقعاً چه اتفاقی افتاده.

‫و یه مرد باید حقیقت رو بدونه.

‫می‌دونم که من احتیاج دارم بدونم، ‫تا بتونم با توجه به حقیقت عمل کنم.

‫بابت... اتفاقی که قراره امروز ‫اینجا بیفته، معذرت می‌خوام.

‫ولی باید اوضاع رو راست‌وریس کنم.

‫اون حرومزاده باید تقاص ‫کاری که کرده رو بده.

تبصرې

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left