لومړۍ 200 کرښې.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
پیتی!
پیتی! پیتی!
- وایستا! وایستا! - بذار برم! باید برم.
نه! باید نجاتش بدیم، مامان! باید نجاتش بدیم!
- نه! دست بردار! وایستا! وایستا، عزیزم. - نه! بذار برم!
پیتی! پیتی! پیتی!
ماود! ماود!
کمک!
پیتی! پیتی!
پیتی.
پیتی.
پیتی.
نترس، ماود.
نترس. بیا بریم.
نه، نه. نه، ولم کنین! ولم کنین!
خواهش میکنم. عزیزم!
بذارین برم بچهم رو بیارم!
بذارین برم بچهم رو بیارم!
بچهم! یکی بچهم رو بیاره!
دیگه میتونیم وایستیم، پیتی.
کانال رسمی تیم ترجمهی ۳۰نما CinamaSub@
«کاری از بهادر و صاحب» «Bahador_Sub & @SAHEB2485@»
صبح بخیر.
سلام.
داغی.
داشتم تو آتیش میدویدم.
ورقههای قیر آتیش گرفته بودن.
دوستدختر کوچولوم، ماود پتیت، اون تو بود، کمکم داشت میسوخت.
دویدم داخل و نجاتش دادم.
انگار این دفعه خواب خوبی بوده.
مطئمن نیستم که بشه بهش گفت خواب خوب، ولی دیگه وقتش رسیده بود.
آره، خب، هر چی که بوده، خوب و آروم به نظر میای. اولین باره.
آره، خب، این بالا آروم نیستم.
یادمه 54، 55 سال پیش...
داشتم یه کتاب کمیک دربارۀ ثور، خدای اسکاندیناویاییِ رعد و برق میخوندم.
پدرش، اودین، صاحب تاج و تخت بود.
اسم تخت پادشاهیش «هلیدسکاف» بود.
و وقتی که اودین روی اون تخت مینشست...
میتونست همه چیز رو، در همه جا، در آنِ واحد ببینه.
این بالا همچین حسی دارم.
ماود و مادرم. سنسیا. تو.
من؟
یه ماه هم نشده که من رو میشناسی.
اگه تو کنارم نبودی، الان من؛ خودِ واقعیم نبودم که اینجا نشسته.
هنوز داغم؟
آره. یهکم از این آب بخور.
واسه قرصته.
من میرم دوش بگیرم.
خانم شرلی ورینگ زنگ زد.
و-ر-ی-ن-گ!
آره.
الو؟
منم، تالومی.
میدونستم کیه.
قبل از اینکه تلفن زنگ بخوره میدونستم توئی.
چه کمکی از دستم برمیاد، خانم ورینگ؟
- میتونی بگی «بله.» - بله.
اصلاً نمیخوای بدونی داری به چی جواب مثبت میدی؟
معلومه که میخوام...
ولی اینکه بله رو الان بگم یا بعدش فرقی نمیکنه.
یهذره دیوونهای، مگه نه، تالومی گری؟
هستم، ولی همین دیوونگیه که باعث میشه یه تکونی بخورم.
خب، اگه باعث بشه تکون بخوری و بیای باهم ناهار بخوریم...
بهنظرم چایخونۀ مونیک در خیابون هیل، جای خوبیه.
فردا ظهر ساعت 2 تو خونهم منتظرتم.
میشه بذاریمش برای فردا؟
دارم داروهای جدید مصرف میکنم...
و الان یهجورایی زمینگیرم کردن.
- پس، فردا؟ - قطعاً.
- ساعت یک؟ - میام.
- خداحافظ، تالومی. - خداحافظ، شرلی.
خداحافظ، شرلی.
یه لحظه بیشتر کار ندارم.
فقط میخواستم یه نگاه تو آینه بندازم.
از لباست خوشم میاد.
واقعاً؟ اولش خیلی ازش خوشم نیومد، ولی نمیدونم، شاید.
خانم ورینگ چطوره؟
به صرف چای دعوتم کرد.
- چای؟ - امروز عصر.
خیلی خب، خب، اگه خودت دوست داری بری، پس…
تو و راجر امروز عصر تا چه ساعتی بیرون میمونین؟
نمیدونم. چرا؟
خب، تو این فکر بودم که شاید بعد از ناهار، بیایم خونه و یهکم خوش بگذرونیم.
«خوش گذروندن» رو توضیح بده.
آدم باید یه رازهایی رو پیش خودش نگه داره، مگه نه؟
خیلی خب، باشه، تمام رازهات رو پیش خودت نگه دار.
چقدر زمان لازم داری؟
خب، احتمالاً ناهار تا ساعت 3 تموم میشه.
بهنظرم، یکی دو ساعت بعد از اون.
یکی دو ساعت...
باشه. خب، فقط مراقب باش چیزیت نشه، دایی.
در اون مورد نمیتونم قولی بدم.
سلام.
چطوری؟
- خوبم، تو چی؟ - خوبم.
- روبهراهی؟ - آره، خوبم.
سلام، پیتیپاپا.
اگه یه روز آزاد داشتی، اجارهت پرداخت شده بود و یهذره پول تو بانک داشتی…
چی کار میکردی؟
قبل از طلوع آفتاب بیدار میشدیم.
با اتوبوس میرفتیم دریاچۀ آلتونا.
جورابها و کفشهامون رو در میآوردیم، لب ساحل راه میرفتیم...
طلوع خورشید رو تماشا میکردیم.
فقط همین؟
بعد میرفتیم یه موزه...
خودمون رو در زیبایی هنر غرق میکردیم.
آره.
آقای، گری.
صبح بخیر.
- اسمت چیه؟ - هرناندز.
از آشنایی باهات خوشحالم، آقای هرناندز.
نه، آقای گری. آقای هرناندز نه، هرناندز خالی.
این اسم رو دوست دارم.
- اهل همین اطرافی، هرناندز؟ - 40 ساله اینجام. دقیق 38 سال.
هفت سالم بود که پدر و مادرم از مزرعهای در جنوب مکزیک اومدن اینجا.
هنوزم اسپانیایی صحبت میکنی؟
نه، فقط لهجهش رو دارم.
یه چند کلمه هم بلدم.
جالبه که چه چیزهایی با آدم میمونن، نه؟
آره.
آره، جالبه.
ببخشید.
اون چشمها رو نگاه کن، چی میبینی؟
نمی...
منظورم اینه که... وقتی چشمها رو... نگاه میکنی...
فقط بهم بگو چی میبینی.
نمیدونم.
مصمم بودن، شاید؟
- اعتقاد. مبارزه طلبی. - نه، نه، نه.
یعنی آره، تو... احتمالاً درست میگی.
ولی منظور من این بود که…
چه رنگی؟
وقتی دور چشمهاش رو نگاه میکنی، چه... چه رنگی رو میبینی؟
آبی؟
- آبی؟ - آبی.
آبی…
- بله، آبیه. - آره.
آبی.
ممنون، خانم.
خواهش میکنم.
آبی.
آبی.
آبی.
نگاش کن.
همینه. بگیرش.
بنداز. بندازش.
یه ماهی خوب بگیر.
بیخیال. بهتر از اینها میتونی بندازی.
- چرا... وایستادیم؟ - چون رسیدیم، آقای گری.
- اینجا کجاست؟ - دریاچۀ آلتونا.
گفتین میخواین بیان اینجا، مگه نمیخواستین؟
آره، آره، درسته.
قشنگه.
قشنگتر از اینم دیدم، ولی همینم خوبه.
تقریباً وقتش شده.
میدونم.
بهتره برگردی خونه.
میرم ولی قبلش یه کاری دارم.
قول میدم.
زیاد طولش نده، باشه، پیتی؟
سعیم رو میکنم.
رسیدیم، آقای گری.
دوباره برگشتیم خونه.
مرسی، هرناندز. خوشحال شدم.
همچنین.
این…
این برای توئه.
ممنون، ولی انعام نمیگیریم. برخلاف مقرراته.
خب، بهعنوان انعام درنظر نگیر...
بهعنوان... یه لطف... یا تشکر بیشتر درنظر بگیر.
یه مرد با قیافۀ خشن و موهای سیخسیخ...
قراره... بیاد اینجا، بیاد دم در خونهم.
موضوع چیه، آقای گری؟
موضوع خاصی نیست.
فقط وقتی اومد داخل...
میخوام حدوداً پنج دقیقه صبر کنی...
و شروع کنی به بوق زدن، انگار اومدی دنبالم.
یهجوری بوق بزن که انگار دنیا داره به آخر میرسه.
یهجوری که انگار روز قیامته، باشه؟
- فقط همین؟ فقط میخواین همین کار رو بکنم؟ - بله، آقا. فقط همین.
اگه لطف کنی و این کار رو برام انجام بدی...
یه پیرمرد رو خوشحال میکنی.
براتون انجامش میدم، آقای گری.
لازم نیست بهم پول بدین.
ممنون. ممنون، هرناندز.
خیلی لطف داری. خیلی ممنونم.
خواهش میکنم، آقا.
- شب خوبی داشته باشی. - شما هم همینطور.
2 به علاوۀ 9 میشه 11.
2 به علاوۀ 9 میشه 11.
رابین.
اینجا نشستم و... منتظر حقیقت هستم.
حتی با وجود اینکه الان همه چیز رو یادم میاد...
نمیدونم واقعاً چه اتفاقی افتاده.
و یه مرد باید حقیقت رو بدونه.
میدونم که من احتیاج دارم بدونم، تا بتونم با توجه به حقیقت عمل کنم.
بابت... اتفاقی که قراره امروز اینجا بیفته، معذرت میخوام.
ولی باید اوضاع رو راستوریس کنم.
اون حرومزاده باید تقاص کاری که کرده رو بده.
No comments yet. Be the first to leave one.