لومړۍ 191 کرښې.
سلام، «لکسی».
منم، «مایکی».
«مایکی».
نه، نه، نه. قطع نکن.
یه سورپرایز کیری خفن واست دارم.
کیه؟
- نظافتچی؟ - سلام، سورپرایز!
- سلام. - سلام، «لیل».
ای گوه بگیرن.
منم از دیدنت خوشحالم.
حالت چطوره؟
بد نیستم.
منم ها. «مایکی»ام.
من رو یادته؟
میدونم. واسه چی اومدی اینجا؟
خب، اومدم «لکسی» رو ببینم...
البته خودت هم میخواستم ببینم.
دلتنگ جفتتون بودم، ولی الآن خود «لکسی» هست؟
«لکسی»!
ممنون.
باورت نمیشه کی اومده.
وای خدا.
یا امام.
سورپرایز!
خدایا... تو دیگه چی میخوای؟
منم خوشحالم میبینمت.
واسه چی اومدی؟
از کجاش بگم؟ ببین...
اصلا پاتو هم این داخل نذار.
- درب و داغون. - آره.
- این چه کوفتیه؟ - خیلیخب.
خیلیخب پس...
بهتون میگم که...
چرا اومدی اینجا؟
- آره. - خب...
چرا اومدی؟
مامان، میشه یه دقیقه...
«لیل»، فقط میخواستم بیام...
یه چند روزی پیشتون باشم.
معلومه که نمیتونی پیش ما باشی.
مامان، میشه...
میشه بری داخل؟
چه مرگته، «مایکی»؟
میدونم، میدونم. خیلی یهویی شد.
همه کارهای توی یهوییه.
هنوزم حاضر جوابی.
ببین، نمیدونم چی میخوای.
ولی نمیتونم کمکت کنم.
پس فرقی نداره که چطوری...
یا چرا اومدی اینجا.
بزن به چاک!
سلام، «لیل».
مامان!
لعنتی!
خودم هم نمیخوام اینجا باشم، خب؟
داری آبروم رو میبری.
- منم نمیخوام اینجا باشی. - فکر کردی خوشم میاد اینطوری باشم؟
زدن دهنم رو سرویس کردن. فقط میخوام یه جایی خراب بشم.
- چرا گوش نمیدی؟ مگه... - اینجا کجاست؟ اومدی هتل؟
واقعا؟ حرفت همینه؟
جناب میشه از ملک شخصی خارج بشی؟
میخوای چی کار کنی؟ ناموسا؟
میخوای زنگ بزنم پلیس؟
- پس میرم زنگ بزنم. - نه، نزن...
میرم زنگ بزنم پلیس. ده، نُه، هشت، هفت. سریعتر.
عملا دیگه خارج شدم.
پس دیگه نمیتونی پلیس خبر کنی. چون توی محیط عمومیام.
- به حد و مرزت احترام گذاشتم. - میشه آروم باشی؟
میشه خودت بیای اینجا...
که مجبور نشم صدام رو بالا نبرم؟
کیر.
جدی میگم، فقط میخوام چند روز...
یه جا خراب بشم، مگه چی خواستم؟
«مایکی»، برو درت رو بذار.
بابا تو اصلا نمیدونی به من چی گذشته.
قیافه کیری من رو ببین.
دو روز کامل توی اتوبوس بودم.
از ایستگاه تا اینجا رو با پای پیاده اومدم...
چرا نمیری پیش مامان خودت؟
مامانم خانه سالمندانه، توی "لاباک".
خونه سالمندانه، نمیشه اونجا خوابید.
«مایکی»، چی میخوای؟
- خدایا... - چی میخوای؟
من که بهت گفتم.
فقط میخوام چند روز یه جا خراب بشم.
- چیه؟ پول میخوای نکنه؟ بفرما. - نه، کی پول خواست؟
من الآن... 22 دلار بیزبون دارم.
بیا، بیا خودت بگیرش دیگه.
من نمیتونم بیام داخل، تو بیا بگیرش.
باید زنگ میزدی.
اگه زنگ میزدم، درجا میگفتی نه.
هنوزم جوابم همونه،
پس فکر نکن فرقی کرده.
بیخیال بابا، تو که من رو میشناسی.
معلومه که میشناسم.
میدونی اگه جایی واسه موندن داشتم،
دست به دامن کسی نمیشدم.
و اگه نذاری من اینجا بمونم،
مجبورم برم توی پارک "تارپی" کیری بخوابم. نکنه همین رو میخوای؟
مگه نگفتی دیگه پات رو هم توی تگزاس نمیذاری؟
بعدش هم کائنات به گام داد.
حالا چی کار کنم؟
- دالی! - مامان.
دیدی مامانت میگه بذار بیاد داخل؟
بذار بیاد داخل دوش بگیره.
سگت هم داره میگه وای چه مرد خوبی.
از انرژیاش مشخصه.
تو رو خدا بذار یه دوش بگیرم.
اوضاع از کنترل خارج شد.
اگه با چشم خودم نمیدیدم،
عمرا اگه باورم میشد.
اونجا جلوی چشم خودم...
تبدیل به گُهدونی شد.
«اسپیگلر» مادرسگ یه جنده ناقص...
از اوهایو فرستاده پیشم،
که قرار بود همه چیز خوب باشه.
همون شب اول دعواشون میشه،
میزنه زنیکه جنده رو بیهوش میکنه.
جلو چشم خودم میزنش.
منم گفتم یا خدا.
بگذریم، دختره هم گذاشت رفت...
منم باید اجاره کامل میدادم که بتونم بمونم.
بعد رفیقش اومده اونجا بمونه،
که صبح تا شب نشئه میکرد.
چرا زنیکه رو ننداختی بیرون؟
هفت تا جنده اونجا بودن که...
"اماس13" میذاشت مواد جا به جا کنن.
«لیل»، اماس13 از اون گنگهاییه که نباید باهاشون در افتاد.
نمیخوای؟ خیلیخب. تو قهوه نمیخوای؟
خیلیخب، شرمنده.
بگذریم، خلاصه کنم...
آخرش منم تو اتاقم قایم شده بودم،
چون اون یاروها قاتل بودن...
منم نمیخواستم کشته بشم،
پس تمام مدت واسه خودم بازی میکردم.
- اون خونه توی "چتسورث" رو یادته؟ - اوهوم.
خب... اینجا هم تقریبا پنج برابرش بود.
واقعا خونه نازی بود.
قرارداد دو ساله داشتم که بتونم بعد...
اتمام قرارداد بخرمش، خب؟
خب، مثل همیشه اوضاع کیری شد. منم از کوره در رفتم.
رفتم سراغ اون گنگهای مکزیکی آمریکایی.
چون ترسو و بدبخت نیستم.
انقدر مونده بود تیر بخورم.
همین قدر که میبینی.
بعد رفتم پیش «کندی» خراب شدم.
«کندی» رو یادته؟
یادته؟
«کندی» رو یادته؟
بگذریم، منم سه هفته پیش «کندی» خراب شدم،
تا اینکه خودش پرتم کرد بیرون...
چون یکی در پشتی رو باز گذاشت
و گربه کوچولوش رفت بیرون و مُرد.
تقصیر من هم نبود.
کار اون جندههایی بود که شب قبلش گاییده بود.
شرمنده، نمیخواستم فحش بدم.
ولی کار من نبود.
همه من رو مقصر میدونن، میگن «مایکی» آدم بدیه.
منم گفتم حالا هر چی، کسشعره.
حالا بگذریم، باید پیشش میموندم،
اونم پرتم کرد بیرون.
تقریبا سه شب توی خیابون موندم.
توی یه کوچه میخوابیدم.
کفشهام رو مثل بالش میذاشتم زیر سرم.
واقعا کسشعر بود.
گردنم درد گرفته بود. کتک هم خوردم.
این طوری به اینجا کشید.
دو تا بیخانمان کون نشور مثل سگ کتکم زدن.
همه چیزم رو به جز گوشی و کیف پولم رو گرفتن.
تنها دلیلی هم که اونا رو نگرفتن،
این بود که پلیس اومد دستگیرم کرد.
واسه چی دستگیر شدی؟
یه حسی بهم میگه داستانش خیلی طولانی تره.
معلومه که هست.
چی؟ حالا اینش مهم نیست. آقا، من که میگم خوش میگذره.
خیلی خفن میشه. یه برنامه دارم.
توی اتوبوس که بودم، درموردش فکر کردم.
خیلی بهش فکر کردم. «لیل»...
تو که میدونی من سربار نیستم، نه؟
- تا وقتی اینجا هستم... - تا کِی؟
- چی تا کِی؟ - تا کِی قصد داری بمونی؟
خب اینش که بستگی به تو و «لکسی» داره، ولی ببین...
دیدم چند تا آگهی زده بودن. فردا میرم مرکز شهر
یه کاری پیدا میکنم که پول در بیارم.
اگه مجبور بشم کاراته آموزش میدم.
تازه هم کمربند سبز گرفتم، خب؟
میرم پول در میارم که بهتون کمک کنم.
تو این خونه یه مرد باید باشه.
نمیبینین چه وضعیت تخمیای شده؟
من میتونم توی همشون کمک کنم، خب؟
حداقل هفتهای 200 دلار میخوام.
No comments yet. Be the first to leave one.