لومړۍ 200 کرښې.
در قلمرو نیومکزیکو، در اواخر جنگ داخلی آمریکا
یه سرخپوست به اسم سیرا چاریبا و ۴۷ جنگجوی آپاچیاش
به منطقهای تقریباً سه برابر تگزاس هجوم بردن، غارتش کردن و هر چی بود رو چاپیدن
۱۸۶۴ در ۳۱ اکتبر
یه گروهان کامل از هنگ پنجم سوارهنظام ایالات متحده
که از قلعه بنلین واسه نابود کردن اون فرستاده شده بودن
در مزرعه روستز غافلگیر و قتلعام شدن
ما مدیون تیموتی رایان هستیم، شیپورچی هنگ پنجم سوارهنظام
تنها بازمانده گروهان که اینها رو توی دفتر خاطراتش نوشته
تنها سند موجود از این فاجعه و نبردی که بعدش راه افتاد
ولم کن! ولم کن! مامانمو میخوام
سربازِ سوار، من سیرا چاریبا هستم
حالا کیو میخوای بفرستی سراغم؟
ستوان! - قربان؟
دستههای اول، دوم و سوم رو بردار و جناحین این یال رو پوشش بده
بله قربان
اگه علامت دادم بیا، میای. اگه علامت حمله دادم، حمله میکنی
اگه علامت فرار دادم، دنبال من میای و با تمام توان فرار میکنی
در غیر این صورت، سر جات میمونی. - بله قربان
دسته اول به سمت راست. آقای پاتس
دسته دوم به سمت چپ
سرگرد
از گتیسبرگ خیلی دور شدم. پیشنهادی داری؟
آره
بیایم... یه نگاهی بندازیم، آروم و با احتیاط
به چپ. به راست
اول نوامبر
امروز صبح با ستون امدادی به صحنه قتلعام برگشتم
سرگرد امید چندانی نداشت
که هیچکدوم از غیرنظامیها یا سربازها زنده مونده باشن
اما ساموئل پاتس، دیدهبانِ سرگرد
آپاچیها رو خوب میشناخت و میگفت اونا هیچوقت بچههای پسر رو نمیکشن
اونا رو اسیر میگیرن و مثل جنگجو بزرگشون میکنن
فکر میکرد اون سه تا پسرِ روستز شاید هنوز زنده باشن
اما واسه خواهرشون، بث، هیچ امیدی نداشت
حق با اون بود
به جسدش نگاه کردم و با نفرت به ریاگو فکر کردم
دیدهبان آپاچیِ خودمون که ما رو به اینجا کشوند
جسدش هیچوقت پیدا نشد
و همیشه برام سواله که آیا از قتلعام فرار کرد یا خودش هم دست داشت
سر جاتون بمونید
اون شال مال ستوان برانین بود
اون مال شماست، سرگرد
هی
امیدوارم وقتی اون بلا رو سرش آوردن، مرده بوده باشه
اگه مرده بود که زحمت این کار رو به خودشون نمیدادن
گروهبان، برو طناب رو ببر بیارش پایین. برانین یه سرباز بود، آموس
اینم عاقبت اون دخترا و حقوق بازنشستگیه
چقدر احتمال داره بتونم اون بچهها رو پس بگیرم؟
میگم یک در هزار
اونم اگه حداقل یه لشکر و یک سال زمان بهت بدن
احتمال همچین چیزی هست، نه؟
پنج روز وقت میذارم تا آدم، اسب و مهمات جمع کنم
روز پنجم میخوام تو قلعه بنلین باشی و بهم بگی چاریبا کجاست
بچهها رو پس میگیرم، خودشم میگیرم. - آره، حتماً
هی، هی
سام. - بله؟
نذار کشته بشی. واسهام دردسر میشه
رایان
با اون همه سربازی که رفته بودن
پنج تا زندانی کنفدراسیون از قلعه بنلین زدن بیرون و فرار کردن
موقع برگشت، تو تله انداختیمشون
عصر بخیر، بن
عصر بخیر، آموس
باید قبل از اینکه من فرماندهی رو به دست بگیرم امتحانش میکردی
فرماندهی چی؟ واحدِ دفنِ مردهها؟
ببرشون بیرون ستوان. حرکتشون بده
جوخه، به راست! دو به دو، به راست
خب، پسرای فراریت رو برگردوندم، کاپیتان
حالا بهم بگو چطوری ول شدن
دو تا نگهبان رو با چماق زدن و از دیوار رفتن بالا
آموس، لازم میدونم بگم که موقع فرار
نفر از سربازای تحت امر، به اندازه نصف روز پیادهروی از اینجا فاصله داشتن ۱۳۱
یا داشتن قبر میکندن، یا زیر آفتاب میپوسیدن و منتظر دفن شدن بودن
تا ده دقیقه دیگه، هر زندانی که میتونه راه بره رو تو این میدون صبحگاه میخوام
حتی اونایی که زنجیر شدن
شیپورچی، شیپورِ تجمع رو بزن
کاپیتان، انگار میخوان واسمون پارتی بگیرن
معلومه که همینطوره
شما دزدها، خائنها، فراریها
شما نجیبزادههای جنوبی. چند تا داوطلب میخوام
داوطلب میخوام واسه جنگ با سیرا چاریبای آپاچی
سوارهنظام لازم دارم. مردایی که بتونن اسبسواری کنن و تیراندازی بلد باشن
در عوض، هیچ قولی بهتون نمیدم
زخمِ زینِ اسب، جیره غذایی کم و شاید یه گلوله تو شکمتون
و هوای آزاد واسه نفس کشیدن، سهمِ منصفانه تنباکو، یکچهارم حقوق
و حسن نیت من
وقتی برگشتیم، بهترین افسرها رو واسه عفو و آزادی مشروط به کار میگیرم
نمیدونم اینا چقدر واسهتون ارزش داره
اما اینو خوب میدونم که اگه کسی با من قرارداد ببنده و بعد بخواد فرار کنه
همونجا بدون معطلی بهش شلیک میکنم
از بین شما، یه نفر رو که تجربه فرماندهی داشته باشه قبول میکنم
به عنوان ستوان موقت
کاپیتان تایرین
آیا فکر دوباره خدمت کردن زیر پرچم کشورت
جذابتر از کشیدنِ زنجیرهای این زندان نیست؟
این کشور من نیست، سرگرد داندی
لعنت به پرچمش و لعنت به تو
ترجیح میدم دار زده بشم تا خدمت کنم
قربان، سرجوخه ویچ همین الان مرد
دار هم زده میشی
تو و اون چهار تا دوستِ خوبت
شما به اتهام قتل محاکمه میشید
اون نگهبانی که با چماق زدینش، مرد
شما در مورد اتهامات و جزئیات ذکر شده، مجرم شناخته شدین
حکم این دادگاه اینه که در تاریخ ۶ نوامبر، ساعت ۶ صبح
از گردن آویخته بشید تا زمانی که بمیرید
زندانیها رو ببرید، به جز بنجامین تایرین
به راست راست، قدمرو
ختم جلسه
بشین
پنج سال
هنوزم به جای خودت، منو مقصر میدونی، هان؟
یه چیزی رو بهت بگم بن، اصلاً پختهتر نشدی
کی میخوای بفهمی که همه این دردهسرا رو خودت واسه خودت درست کردی؟
کی باعث شد من از هنگ اخراج بشم؟
من فقط یک رای از پنج رای رو دادم
دو تا از اون رایها واسه تبرئه من بود
اما نه تو. نه کاپیتان خودم
نه رفیق خودم
وجدانِ دادگاه به من ربطی نداشت
پس چی بهت ربط داشت، آموس؟
اینکه اون آدمی که کشتم یه یانکی بود؟ اون همرزمِ خودت بود
اون یه دوئلِ ناموسی بود
تو متولدِ جنوبی، میدونی اون چی بود
اگه اون منو کشته بود و فرصتش رو داشت
اونوقت محکومش میکردی؟ - آره، میکردم
دروغ میگی
تو واسه خوشخدمتی به ژنرالهای واشینگتن رای دادی
تو واسه ترفیعِ آموس چارلز داندی رای دادی
تو به کشورت خیانت کردی بن. میخوای بابت اونم منو مقصر بدونی؟
گروهبان
بله قربان
باید میدونستم که حرف زدن با تو فایدهای نداره
باز هم امتحان میکنی، سرگرد
سرگرد دزدها، خائنها و فراریها رو خواسته بود
و همونا رو هم نصیبش شد
بعد از چهار ساعت، فقط سه نفر رو قبول کرد
رایان، تو اینجا چیکار میکنی؟
منم داوطلب میشم قربان. حقمه که بیام
به یه شیپورچی نیاز دارید، قربان
همونجا بایست. - بله قربان
بنجامین پریام، قربان
چیکارهای؟
چی گفتی؟
بلندتر بگو، نمیشنوم. - من اسبدزدم
اسبدزدِ خوبی هستی؟
بهترینِ موجود، قربان
اسمت رو بنویس یا اثر انگشت بزن
آقای پریام، من اسب و قاطر لازم دارم
این مقدار پولی که میتونی خرج کنی، اینم اماننامهات
اسکورت لازم داری؟ - نه قربان
برمیگرده قربان
بله قربان. برمیگردم
سرجوخه. - بله قربان
ستوان آندرین رو بیار. - سرِ پسته، سرگرد
ستوان فردریک؟ - بیمارستانه
لویسون؟ - افسر نگهبانِ روزه
گروهبان کیبل؟ - گشتزنی
ستوان گراهام رو بیار پیشم. - بله قربان
پنج ساعت، پنج نفر. تو یه هنگ لازم داری
چاریبا رو نمیشه با یه مشت سربازِ پادگانی که از اینور اونور جمع شدن، گرفت
دیگه تا الان باید اینو میفهمیدی
فرانک، منظورت چیه؟
حرف بزن دیگه. حرفتو بزن
نمیخوام بگم که اون قتلعام تقصیر تو بود
میخوام بگم باید بفهمی که انتقالت به اینجا
صرفاً یه اقدام انضباطی بوده
و اگه بخوای دوباره جنگِ شخصیِ خودت رو راه بندازی
همونطور که تو گتیسبرگ کردی، این بار نابودت میکنن
اگه چاریبا و اون بچهها رو بگیرم، نمیتونن نابودم کنن
سرگرد، به این فکر کردی
که اون آپاچی واسه زمستون بدون شک میره مکزیک؟
مکزیک در حال حاضر یه ارتش ۳۰ هزار نفری از سربازای فرانسوی داره
آره، بهش فکر کردم
فرانک، من یه سرباز حرفهایام، نه زندانبان
این کاریه که باید انجام بشه
و همین حالا هم انجامش میدم
سرگرد، دنبال اون آپاچی هستی یا دنبال ترفیع؟
دلیلم هرچی که هست فرانک، بهتره زانو بزنی
و از خدا بخوای که تو رو با خودم نبرم
لابد میخوای این پادگان رو خالی کنی
فقط ده نفر از افراد تحت امر رو با خودم میبرم
اونا هم داوطلب
بخش اصلیِ نیروهای من رو زندانیها تشکیل میدن
به نفعته که زندانیهای کنفدراسیون رو قبول نکنی
حتی اگه خودشون هم جلو بیان
در غیاب من، فرماندهی پادگان با توئه
تمام وظایفِ مربوط به اون فرماندهی رو انجام بده
همونطور که میبینی
به دستوراتت، یه بیانیه با امضای خودم ضمیمه کردم
با این مضمون که من مسئولیت کامل و تمامعیارِ
تمام این اقدامات رو به عهده میگیرم
بیا. این کافیه؟
نه قربان
وظیفه خودم میدونم که به ژنرال کارلتون خبر بدم
که به نظرم این راهی که داری میری، غیرمسئولانه و خطرناکه
هر غلطی میخوای بکن. آموس، ممکنه به خاطر این کار تیرباران بشی
جوخه اعدامم باید تو صف منتظر بمونن
همین بود، کاپیتان
No comments yet. Be the first to leave one.