لومړۍ 200 کرښې.
تيــم ترجــمــه .:: قــقــنـوس ::. .تـقـديـم مـي کـنــد
....::::هادي عليزاده و مهدي عليزاده::::.... تـيـم تـرجـمـه قـقـنـوس
نمیتونم ترسی رو تصور کنم
که وقتی بیدار بشی یه غریبه بالای تختت وایساده باشه
بزرگ شدن در دهه ۵۰ و ۶۰ میلادی
اون روزها هرگز به قتل فکر نمی کردم
هیچ وقت نگرانی بابت امنیت وجود نداشت
بعضیا میگند پرث منزوی ترین شهر جهانه
از همه جای یک میلیون مایل فاصله داره
هنوز هم هست
حس اجتماعی به خوبی توسعه پیدا کرده
مردم زیاد نگران بازی بچه ها بیرون خونه نبودند
یا اینکه چقدر برای چای دیر بیان
حس اعتماد بنفس وجود داشت
هیچکس درهای خونه رو قفل نمی کرد
به فکر بستن پنجره ها یا چیز دیگه نبود
در دهه 60، من یک کارآگاه بودم و این خیلی کسل کننده بود
اما چیزی فوق العاده شیطانی
در جامعه ما شروع شد
هفت دختر توسط یه راننده دیوونه مورد ضرب و شتم قرار گرفتند
من چراغ ها رو دیدم
فکر کردم خدایا داره منو میزنه
این جایی بود که اونو پیدا کردم و از خونریزی تا حد مرگ داشت می مرد
و یه خفه کننده بود
بیدار شدم این رقم پیداش شد
بلافاصله شروع به جیغ زدن کردم
بعد قتل هایی با تیراندازی صورت گرفت
یه عصر شنبه
به پنج نفر در منطقه شهری پرث تیراندازی شد
بدون هیچ انگیزه آشکاری
۸قتل و ۱۴ اقدام به قتل
شهر پر از قاتل زنجیره ای بود
پلیس برای دستگیری اون ناامید شده بود
...و پلیس معتقد بود آلن الیس
داریل بیمیش و جان باتن
پلیس برگشت و گفت : چرا این کارو کردی؟
سعی می کردم وحشت نکنم
اما حرفم رو باور نمی کردند
دروغ های احمقانه لعنتی
حالا اون پسر کوچیک گناهکاره
من فکر می کنم پوشش بزرگی وجود داشت
...و سه جوان در زندان
بی گناه بودند
مجرم قتل مقصر به قتل
اون در هیچ پرونده ای مقصر نبود
این پرث رو ترسونده بود
پرث کاملا تغییر کرد دیگه مثل قبل نبود
مثل سنگی در برکه بود
این موج ها تا مدتی طولانی روی همه تاثیر گذاشته بود
کارهای خیلی خیلی آزاردهنده ای انجام شده بود
برام سخت تره که ادامه بدم
یا ادامه میدی یا پایین میری
خب من انتخاب کردم که ادامه بدم
بابام از نظر عاطفی نبود من بغض داشتم
فکر نمی کنم هیچوقت بتونم آزادی خودمو پیدا کنم
اما پیدا نکردم
باور نمی کنم باتون گناهکاره
پاتریشیا وینیکو برکمن
پنینا و همچنین پنی صداش کردند
اون مامانم بود
یادم میاد که توی هشت سالگی فقط یه بار گریه کردم
و وقتی بود که فهمیدم مامانم رفته
و یه جا تنها نشستم و گریه کردم
و من گریه کردم و گریه کردم و گریه کردم
این تنها چیزیه که یادم میاد
پنینا برکمن اون یه مدل پاره وقت بود
اون در یک فروشگاه شهری در بخش لوازم آرایشی کار می کرد
خب اون شب اون با دوست پسرش برای شام رفته بود
گوینده برتر رادیو بود
مرد جوانی به نام فوتیس هانتیس
این زوج بعد به آپارتمان اون برگشته بودند
و با هم به رختخواب رفته بودند
بعد اون مرد رفت
فکر می کنم این آخرین باری بود که اونو دید
قتل توسط فوتیس کشف شد
اون در حال رانندگی به سمت محل کار بود دید که پنجره ای بازه
و در جلو باز بود
پس وایساد و بهش نگاه کرد و در کمال وحشت
دوست دخترش رو که در حال مرگ بود نزدیک در پیدا کرد
اون درواقع هنوز زنده بود وقتی که فوتیس اونو پیدا کرد
اما خیلی زود بعد از اون درگذشت
متجاوز یک بار به صورتش چاقو زده بود
و یک بار به قفسه سینه زده بود
و اون واقعا تا سر حد مرگ با مهاجم درگیر شده بود
اون مبارزه خیلی خیلی خوبی انجام داده بود
اما هیچکس نمیتونه در مبارزه ای که
تیغه ای هشت اینچی وارد قبلش میشه زنده بیرون بیاد
حتی بعد از خروج متهاجم
اون تونست به سمت در بره
اون نمیتونست بیشتر از این پیش بره
شب فاجعه من اونجا نبودم
...من با یه خانواده دیگه ای خوابیده بودم
خانواده میلیکان
اون پرچین اونجا نبود نه
همه جا کاملا باز بود
بهم بگو چه احساسی داری
وقتی دافین خبر رو فهمید گفت : خدایا
اولش نمیتونستم باور کنم
چون منظورم اینه برای آدمایی که میشناختی تا حالا اتفاق نیفتاده بود
میدونید؟
وحشتناک بود
اون و شوهرش از هم جدا شدند
و اون از ایالت های شرقی به اینجا اومد
فکر می کنم اون میخواست اینجا زندگی جدیدی شروع کنه
اون خیلی سرزنده بود
خیلی خیلی صمیمی بود
خیلی زیبا بود
درست مثل یک ستاره سینما ؛ آره
واقعا نبود؟ آره
پس اون برام مثل یه خواهر بزرگتر بود
و ما فقط اونو دوست داشتیم ؛ میدونید
...اما چیزی که واقعا غم انگیز بود پسر پنی ؛ مارک
مادرم در خونه ما از مارک مراقب می کرد
...آره پلیس ازم بازجویی کرد و
یادم میاد که چندتا چاقو نشونم داد
و ازم پرسید که میتونم چاقویی رو ببینم
که مال من باشه و من گفتم نه
و بعد مامان از اون خواست پیش ما بمونه اما پلیس
سازماندهی کردند تا باباش بیاد و اونو ببره
تنها چیزی که از بابام پرسیدم این بود که
مامان چی شد؟
و گفت : یه دیوونه با مامان کاری کرد
اون حتی کلمه اش رو نگفت
چیزی از مادرم به خاطر ندارم
من دچار فراموشی کامل شدم
...آره ؛ میخوام ببینم
میخوام چهره اونو در ذهنم ببینم و نمیتونم
به یکباره مادری رو از دست میدی
یه روز اونو می بینی و بعد نمی بینی
و بعد اتفاقی در ذهنت میفته
خب در اون نقطه
قاتل پنینا برکمن پیدا نشده بود
اما پلیس فکر کرد که میدونه کیه
دوست پسر اون، فوتیس هانتیس
و یه خارجی دیگه بود
اون از یونان اومده بود یکی از ما نبود
اما شب قبل با اون بود
همسایه ها درواقع تایید کردند که اون شب قبل اونجا بود
و به یونان برگشت
اون واقعا با خروج از کشور در اون روزها
خودشو مشکوک کرده بود
کشور رو ترک کرد و دور از دسترس بود
پس پلیس اعلام کرد که میدونه کی این کارو انجام داده
اونا فقط مدرکی برای دستگیری اون نداشتند
این یکی رو یادته؟ ...خب راستش
یادمه آره
میتونی اون عنوان رو بخونی و بهم بگی
چی ازش یادت میاد؟
طلاق برهنه ۳۳
کشته شد آره خیلی غم انگیزه
ما به اینجور چیزها عادت نداشتیم
نه همچین اتفاقاتی در پرث نمیفته
نحوه قتل اون وحشتناک بود
...فکر می کنی با خودت میگی چیزی که اونا از سر گذروندند
...آره حتما ترس وحشتناکی داشته
البته
پنینا برکمن هشدار دهنده بود
اما روش ما رو تغییر نداد چون اون یکی از ما نبود
و افرادی که در حومه غربی پرث زندگی می کردند
به اون ربطی نداشت
بهش به چشم یه بداخلاق نگاه می کردند
اون یه مطلقه بود
کاری که اون روزها انجام دادنش مرسوم نبود
خدای من ؛ قبل از ازدواج سکس داشت اون لو رفت
این برای ما تا ابد کار وحشتناکی بود
یه نه بزرگ البته
دنیا عوض شده آره
و اون در جنوب پرث زندگی می کرد
که در اون روزها مسیری طولانی
از حومه غربی داشت که به راحتی در دسترس بود
اون طرف رودخونه که خوب بود
حومه غربی نیست
شنیدم که مردم درباره پرث صحبت می کنند
بعد حومه غربیه
حومه غربی چیه؟
کاتسلو ؛ اسوانبورن ؛ پپرمینت ؛ گرو
دالکیث، ندلندز، کلرمونت
اگه از مثلث طلایی خوشتون میاد
منظور اونا چیه
وقتی مردم حومه غربی رو تشخیص میدند
فکر می کنم اونا معمولا به ...این معنا هستند که
شاید اونا بیشتر حومه های طبقه بالا باشند
من واقعاً مطمئن نیستم
اگرچه ما مردم جنوب پرث رو در نظر میگیریم
من در جنوب پرث زندگی می کنم
بدون هیچ دلیل دیگه ای
ما اقیانوس داریم
و رودخونه خیلی نزدیک محل زندگی ماست
والدین بچه ها
...معمولا حرفه ای بودند
معلمان، مهندسان، مدیران حسابداران، معماران
تفکیک کلاسی متفاوتی وجود داشت
ما اینجا در حومه غربی یکم منزوی بودیم
و رودخونه مثل یه مانع بزرگ عمل می کرد
و ما افرادی که اون سمت رودخونه زندگی می کردند
تقریبا انگار توی یه کشور دیگه زندگی می کردند
پس بقیه حومه پرث
...انگار فکر می کردند که ما یکم
که فکر می کردیم بهتر از اونا هستیم
یعنی درواقع مردم می گفتند
No comments yet. Be the first to leave one.