Pierwsze 200 wierszy.
هفته آخر یه اتفاقی افتاده
- انگار ذهنش مشغول بود - رئیسجمهور بود خب
و تو دفتر من داشت مست
و با تنپوش حموم تلو تلو میخورد
وقایع روز وایلدکت رو بهم نشون بده. چیز غیرعادیای بود؟
بعد از یه هفته
بالاخره تنپوش حمومش رو درآورد
صبح رو به پاستا درست کردن گذروند
همین؟
بعدظهر هم با سیناترا قهوه خورد
اونی که میدونی هم مثل هرروز اومد و خوشحالش کرد
بچهش شام رو نیومد پیشش
دیروز پیچوندمش
بهش گفتم کاش مردی بودی
- بابات چطوره؟ - هنوز یه زوال عقل ریزی داره
کال! پسرم کجاست؟
برای همین این چهار جستجوگر شجاع رو میفرستیم
به دنیای ناشناخته
اونطور که فکر میکردیم نیست. حیات هست
و یه کارایی کردم که بنظرم مربوطه به
- اتفاقی که برای رئیس افتاده - چه کارایی رفیق؟
ببین، فردا همهچی رو بهت میگم. به خدا قسم میگم
فکر کردی تو تنها آدمکشی هستی
که محض احتیاط آوردم این پایین؟
میخوای کسی رو بفرستی سراغ من؟
پس به نفعته گندهترین مادرقحبهای که داری رو بفرستی
«من رویایی داشتم، رویایی که رویای محض نبود
خورشید درخشان خاموش شده بود
و ستارگان در فضای بینهایت سرگردان بودند
و تمام دلها سرد بودند
و خودخواهانه برای دیدن نور دعا میکردند»
ترجمه از حسین رضایی H o s s e i n T L
میکستون رو میخواین قربان؟
نه، مال خودت. من فقط درست کردنشون رو دوست دارم
ممنون
سلام!
چرا انقدر لفتش دادی؟
خلبان و جت مال خودت بودن. خودت بگو
بازیِ این یارو رو دیدی؟
- تایگر وودز؟ - آره
همه بازیش رو نگاه میکنن
پدرش چه شاهکاری بار آورده
شاید پسره هم استعداد ذاتی داشته
هرچیزی ممکنه
- نوشیدنی میزنی؟ - ساعت یازده صبحه
حتما یه جایی سرشبه
پروژه اوکلاهما یه قطره نفت هم پیدا نکرد
پیش میاد
من بیشتر روی داکوتای شمالی
و باکن شیل اصرار دارم
به گوشم رسیده که خیلی کم رفتی تو زمینها
آنتنهات بهت آمار میدن، ها؟
میخوام از این کار خارج شم بابا
هیچوقت اهل حفاری و شکاف هیدرولیکی نبودم
یه چیز سادهتر میخوام
میخوام دبیر دبیرستان بشم
هوم
اوه! وای پسر
نه
نه، نه، نه
مگه از نعش من رد بشی کال
یه چیز رو قبول دارم، نفتیابیت خیلی تخمیه
و برای همین قراره بری تو سیاست
البته که از کنتاکی شروع میکنی
حتی یه اسب لکنتزبوندار هم
میتونه با نام خانوادگی ما تو کنتاکی انتخاب بشه
یا میتونی بعنوان دموکرات برای سنا اقدام کنی
یا بعنوان جمهوریخواه برای فرمانداری
در هر صورت، بعد از چند دوره خدمت
کم کم میبریمت سمت مقامهای بهتر
من دیگه نوجوون نیستم
- نمیتونی منو کنترل... - بسه!
رو حرفم حرف نزن کال
تو قراره یه زندگی داشته باشی، یه زندگی بزرگ
زندگیای که توش قرار نیست هر سال «ناطور دشت» رو...
برای کلاس نهمیهای لندهور تدریس کنی
تو از نسل مردانی هستی
که زندگیهای بزرگی داشتن
مردانی که کم و بیش با دست خالی
دنیا رو ساختن
و نمیذارم این بشاشی به این شجره!
وقتی این زندگی رو ترک کنی، قراره با افتخار
به دستاوردهات ترکش کنی
حتی اگه پاش بیفته که
اون دستاوردها رو به زور بکنم تو حلقت!
یه روز ازم تشکر میکنی
و حتی اگه نکنی، بچههای آیندهت قطعا میکنن
برخلاف تو، اونا شاید قدردانِ
اسم بردفورد باشن
« بـهـشـت »
[ به بیلی: تو مراسم همدیگه رو ببینیم؟ باید صحبت دیشب رو ادامه بدیم ]
خوشگل شدی. بزرگ شدی
تو هم انگار داری تظاهر میکنی که مأموری
فقط بهم مرخصی دادن. هنوزم مامورم
- برادرت کو؟ - رفته همین بغل خونه کارل با همون که میدونی
حاضری؟ برو!
- آره - آفرین. اینجا
خوبه، خوبه
- واقعا به حرفت گوش میده - جیمز
زیویر، جیمز میخواست بیاد با لوسی بازی کنه
- فقط یکم دیگه - همین الان پسرم
- کتت رو بردار، یالا - اشکالی نداره جیمز
امروز تو برج خیلی سرمون شلوغه
خودمم باید دیگه برم
- باید بیشتر مراقب باشی کارل - بیا!
قانون میگه حیوون خونگی ممنوعه
میدونم. میدونم. فقط...
یالا! برش گردون. یالا!
ببین چقدر همدیگه رو دوست دارن
خیلی دل داری که انتظار داری
یه بچه دهساله رازت رو نگه داره
اون لامپ خیابونی که دارن روش کار میکنن رو ببین
لامپش دیشب خاموش نبود
چقدر راحته که یه دوربین بذارن توش؟
بیخیال زیویر، دیگه یکم بدبین شدی، نه؟
مطمئنی؟
فقط بیشتر مراقب باش
راست میگی. باشه
بهت مدیونم زیویر. هر چی نیاز داشتی بهم بگو
میتونم چمنت رو کوتاه کنم، پرچینت رو تمیز کنم
تا ابد بهت خمیرترش مولد بدم
تو فقط لب تر کن
دمت گرم کارل
برج؟
ایوا هستم از بخش آمادهسازی رویدادها
امکانش هست یه پوشش ابری بیارین؟
تعطیلات بهاری که نیست. باید دلگیر باشه
دریافت شد
این یکی رو امتحان کن
بفرما
- ممنون - تمام
وقتی بچه بودم، بابام همیشه
آخر روز دعوتم میکرد به دفترش که...
یکم گلف بازی کنیم
خیلی ناراحت شد وقتی فهمید
که من تایگر وودز بعدی نیستم
عه...
همیشه میگفت پاتینگ خوشحالش میکنه
و ذهنش آزاد میشه و تمام استرس
و فشارها محو میشن
و مطمئنم این پایین بیشتر از همیشه به گلف نیاز داشته
خب، میدونین، تعارف که نداریم
این هفتههای آخر داشت از هم میپاشید
بعضیهاتون شاید حتی در حال
اینور اونور دوییدن با تنپوشش دیده باشینش
آره، اون...
اون روزای آخر سخت بود
پسر، راکی سه رو آماده کردم
یکم پاپکورن و بوربن هم زدم تنگش
پایهای؟
یکم کلابر لنگ و آقای تی نگاه کنیم؟
میتونیم یه راست بریم سراغ آهنگ «چشم ببر». حرف نداره
قهرمان داستان تو بدترین شرایط خودش رو جمع و جور میکنه
و میزنه میترکونه، عاشقش میشی
- نظرت؟ - نظرم اینه که سلیقهت تو فیلم
هم به اندازه سلیقه موسیقیت خزه
باشه، باشه، اینا رو نگه دار واسه بیوگرافیم
یالا
با پدرت یه فیلم قدیمی نگاه کن
بیوگرافیای که گفتی...
زیاد نیازی به زحمت نداره، نه؟
بخش یک، یه پسر باباییِ الکلی تو سن 42 سالگی بیدار میشه
و تصمیم میگیره که رئیسجمهور بشه
خیلیخب، حوصله این نصیحتهای نوجوانانه رو ندارم، باشه؟
بخش دو، پس از سقوط تمدن
میشینه تو کاخش
و تو یه شبیهساز گلف پبل بیچ بازی میکنه
در حالی که یه مشت خرمایه دستشون رو میکنن تو کونش
- که دهنش رو باز و بسته کنن - جرمی
ولم کن!
به من دست نزن بچهجون!
هی!
- چی شده؟ بابا - فقط...
فقط میخواستم برم...
- خیلیخب، باشه - متأسفم قربان
بهمون هشدار دادن که خانه مهمان رو ترک کرده
- تو خونه همسایهها پیداش کردیم - میخوام برم اتاق مطالعهام!
- این نمیذاره برم اتاق مطالعهام! - خیلیخب
اونجا اتاق مطالعه منه بابا. تو توی خانه مهمان زندگی میکنی، یادته؟
- چجوری اومده بیرون؟ - نمیدونم
بابابزرگ، من اتاق مطالعه رو نشونت میدم، خب؟
- فقط میخوام کتابم رو بردارم - باشه
این تکتیرانداز نمیذاره برم اتاق مطالعهام
حرومزاده
بنظرم دیگه وقتشه که
- یه قفل کودک بذاریم روی... - نه، نه. هنوز نه
- فقط گفتم اگه... - هنوز نه
بله قربان
نه، جرمی. اسمم جرمیـه
- نه کال - هه
کال اسم پسرش رو گذاشته «جرمی»
چه اسم شُل و بیتأثیری
این اسم مال یه سوسول
یا یه دلقک یا یه پزشکه
پرل جم که چیز دیگهای میگه بابا
آره، همینجا گذاشتمش
خیلیخب، بابا نمیتونی ملک رو ترک کنی
گوش میدی؟ اونم بدون خبر دادن
No comments yet. Be the first to leave one.