Pierwsze 200 wierszy.
خودم میدونم چه فکری تو سرتونه.
انتخاب چنین مجریای اصلا عادی نیست، مگه نه؟
چه مجریای بهتر از پسر بد کوچولوی آب زیر کاهی...
چون خودم که همهجای شهر میچرخه؟
بذارین رک و راست بهتون بگم.
اینجا از اون جاهاست که احساس ناخوشآیندی بهتون دست میده.
بهتون قول میدم.
ممکنه بخندین.
ممکنه بهتون بربخوره.
نگران نباشین،
هدفمون هم همینه.
آخه ما اینجا به رویا اعتقادی نداریم.
به کابوس اعتقاد داریم.
هنوز هم درک نمیکنین،
مگه نه؟
حالا که حرف درک نکردن شد،
سمت راستم خونه خانواده تامپسونه.
خانواده تامپسون به ظاهر عین زوجهای جوان و عادی آمریکایی میمونن.
ولی این مسئله امشب عوض میشه.
آخه امشب...
مهمونی بازی گروهیه.
«سینمای کوچولو»
«قسمت یکم: مهمونی بازی گروهی»
ای وای.
اینها رو کی دعوت کرده بود؟ بیاین تو بچهها، خوش اومدین!
از دیدنتون خوشحالم، از دیدنتون خوشحالم!
شراب داریم دخترها، واسه این آقا هم...
آبجو داریم، چند مدل چیپس هم داریم.
قبلا اینطوری بود، ولی خودم یادم نمیاد.
- من اصلا... - من هر مدل مردی رو دیدم.
خب، نمیتونم حسابش کنم.
- نمیتونم حقهاش رو اجرا کنم. - من شعبدهاش رو بلدم.
ای وای. نوبت منه؟
- دستت راستت رو بذار رو آبی. - رو آبی.
خیلیخب، دماغتون رو بگیرین بچهها، این دفعه قراره خم بشم، اینه که...
دختره هم همین رو گفته بود.
دختره کیه؟
چه بامزه.
دختره کیه؟
جدی میپرسی؟
نه.
مترجم: «نـــامـــدار»
دست چپت رو بذار رو قرمز.
- شب به خیر بچهها! - منظورت چیه؟
- شبتون به خیر. - ممنون بچهها.
- شبتون به خیر! - خداحافظ!
آره، حرف نداشت، مرسی که تشریف آوردین.
- خوبی؟ - آره.
خیلیخب.
دختره هم همین رو گفته بود.
دختره کیه؟
دختره.
خیلیخب، پردهاش رو تو «ویفر» دیده بودم،
همون پرده فضاییه رو میگم.
به اسمش میخوره زشت باشه، ولی نیست.
خیلی نازه،
خلاصه تو فکرش بودم که واسه اتاقخوابمون...
پرده فضایی بگیریم و پرده اتاقخواب رو...
تو اتاقهای دیگه نصب کنیم که چشم کسی بهشون نخوره.
خیلی چندشه.
بعدش میتونیم...
- باشه. - بعدش هم...
متوجه منظورم هستی؟
بگذریم، آره، گمون کنم از پسش بربیای...
دختره کیه؟
[دختره کیه؟ دختره کیه؟ دختره کیه؟ دختره کیه؟]
سلام عزیزم.
اِم...
اینجا چه خبره؟
خیلیخب، آخه بحث ظرف نشستنت یه طرف،
ولی ظاهرا داری تو شیشه میشاشی، اینه که...
ظرف...
وای، ظرف...
آره، ظرف.
همین رو گفتم.
چی؟
رو یخچال ریدی؟
همین رو گفتی.
ببخشید.
خودت گفتی؟
عزیزم.
اصلا روحت خبر داره من اخیرا چی کشیدم؟
میدونم چه شرایط دشواری داشتم؟
- وای خدایا. - افکار خاصی به ذهنم خطور کرده.
ذهنم همینجوری درگیره.
دارم سعی میکنم بفهمم دختره کیه.
دختره کیه؟
تو هم اینجا وایستادی.
خودت...
همین رو گفته بودی.
همین رو گفته بودی.
همین رو گفته بودی عزیزم. همین رو گفته بودی...
- متوجه منظورت نمیشم... - همین رو گفته بودی!
همین رو گفته بودی.
خیلیخب، بس کن، خواهش میکنم بس کن، خب؟
یه نفس بگیر، خب؟ بیا نفس بگیریم.
خب؟
عزیزم، نگاهی به خودت بنداز.
منظورت چیه؟
عذر میخوام، ولی نمیدونم چیکار کردم.
نمیخواستم کاری کنم.
خیلی عذر میخوام،
خب؟
فقط میخوام شوهرم عین سابق بشه.
میشه عین سابق بشه؟
میشه شوهرم عین سابق عادی بشه؟
درست میگی.
خیلی عذر میخوام.
اشکالی نداره...
خب، رفتارم اخیرا اصلا عادی نبوده.
اِم، رفتارم...
خیلی عجیب بوده، اینه که...
خجالتآوره.
اِم...
خیلیخب.
دچار بحران میانسالی شدم، میرم ظرف بشورم.
عذر میخوام.
اِم...
نمیدونم چی شده بود، اینه که...
بذار صرفا...
نه. نه عزیزم، باید مسئلهای رو...
راجع به ظرف بهت بگم.
اگه یه دستی برسونی، بد نمیشه.
- دستت رو بکن تو سوراخش! - کمک کنین!
- خواهش میکنم! - دستت رو بکن تو سوراخش!
دستت رو بکن تو سوراخش دیگه!
عین خوک جیغ بکش عزیزم! عین نوزاد جیغ بزن!
ای نوزاد ترسو!
امشب مهمونی بازی گروهیه.
بادبزن دستشه.
نه.
دختره خودم هستم.
وای خدایا.
خیلی عذر میخوام بچهها...
داری چیکار میکنی رفیق؟
من دخترهام، دختره خودم هستم.
دختره همیشه خودم هستم.
زنگ میزنین 911؟
خواهش میکنم.
خیلیخب...
چیزی نیست عزیزم، ما هم پشت سرت میایم، خب؟
خیلیخب.
همسرت خیلی نازه پسر.
باید حالت رو خوب کنیم،
وگرنه خودم مجبور میشم بقاپمش.
ضربان قلبش رو به کاهشه، ظاهرا الان بیهوش میشه.
جناب، صدامون رو میشنوین؟
جناب، اگه صدامون رو میشنوین، سر تکون بدین، خب؟
ظاهرا تازه داره میفهمه جریان از چه قراره.
با شماره سه، اینجاتون کمی میسوزه، خب؟
یک... دو... سه...
اینجوری حالتون خیلی بهتر میشه.
حالتون چطوره؟
حالم...
حالم خوبه.
حال میده.
دختره هم همین رو گفته بود.
مردی رو تحویل گرفتیم که معلوم نیست...
به نظر نمیاد اوضاع روبهراه باشه.
میبینین، واسه همین نباید اینقدر شیفت شب بردارم.
از من بشنوین.
هیچوقت بعد از ده شب اتفاق خوبی رخ نمیده.
بگذریم.
گرسنهام.
ایشون ادناست.
کلی آرزو و رویا داره که اصلا به حقیقت نپیوستن.
اکثر شبها رو تو همین آشپزخونه خاکگرفته...
میگذرونه و تنهایی گریه میکنه.
خاطرات بهترش رو مرور میکنه.
خیلی غمانگیزه، مگه نه؟
تنها فکر واضحی که دائم به ذهنش خطور میکنه...
اینه که کاش مردی داشت که کنارش زندگی کنه...
و شاید اونجوری شرایط بهتر میشد.
کاش مردی داشتم که کنارش زندگی میکردم.
شاید اونجوری شرایط بهتر میشد.
سفر امسالمون به اسپن حرف نداشت.
خیلی خارقالعاده بود، آره، دم همون صحنه ساکن شده بودیم.
- آره. - وای خدایا، خیلی قشنگه.
خیلی خوب بود.
«قسمت دوم: ادنا»
آره، ولی راستش مرکز ماساژش خیلی بهتره.
خیلی بهتره. استیون هم پارسال مشتریهاش رو برده بود اونجا...
دیگه نمیخواست اینجا باشه.
واسه همین پلی رو انتخاب کرد.
منتظر بود صدایی بشنوه که جلوش رو بگیره.
ولی هیچ صدایی نشنید.
فقط زمزمه دلهرهآور باد به گوشش میرسید که به لبه پل نزدیکترش میکرد.
بعدش...
وقتی اصلا انتظارش رو نداشت...
چیزی توجهش رو جلب کرد.
وای خدایا، چه خوشگل شده.
راستی، داشتم به چند اسم هم فکر میکردم.
نظرت راجع به ریکی چیه، هوم؟
موافقی یا نه؟
موافقی!
آماده باش! هواپیما اومد.
بالاخره مردی پیدا کرده بود که کنارش زندگی کنه.
اوضاع بهتر شده بود.
No comments yet. Be the first to leave one.