Pierwsze 200 wierszy.
بچهها، کلی حرف برای گفتن هست
اول از همه، جِین و راف. اونا یه پسر به اسم متئو دارن
که واقعاً بچهی شیطون و بازیگوشی بود
واسه همین ازتون میخوایم یه کمکمربی براش بگیرین
اونا هم براش یکی گرفتن
یکی دیگه هم که به کمک نیاز داشت
روخلیو، پدر جِین بود
ببینید، اون از ریالیتیشوی خودش استعفا داد
و ازش شکایت شده بود
و وکیلش؟ خب، اون نامزدِ «زو»، یعنی بروس بود
یا حداقل نامزدش بود، تا اینکه
هنوز به روخلیو حس داری؟ نمیدونم
میدونم. قشنگ شبیه سریالای آبکیه، نه؟
که میرسیم به پترا، اون یکی مادرِ بچهی راف
و خواهر دوقلوش، آنِزکا
ببینید، آنزکا قبلاً با اسکات دوست بود
اما جنازهی اسکات پیدا شد و آنزکا هم غیبش زده
باید با خواهرت تماس بگیریم
سه ساله باهاش حرف نزدم
خوشبختانه کارآگاه دنیس پیگیر قضیه بود
دنیس رو که یادتونه، نه؟ همکارِ قبلی مایکل بود؟
بگذریم، اون متوجه شد
که رفتارای پترا مشکوکه، که واقعاً هم بود
یه دلیلش این بود که استخونای اسکات رو جابهجا کرده بود
از زمین خودش برد و گذاشت تو هتل فِرویک
متأسفانه اونجا مالِ دوستپسرش بود
هتلِ چاک، و اونم خیلی عصبانی شد
و بعدش، خب این اتفاق افتاد
میدونم. یا خدا، مگه نه؟
اوه، راستی یادم رفت بگم؟
خورخه، کراشِ قدیمی آلبا، بالاخره ازش خواست با هم برن بیرون
آره خلاصه، اوضاع داره اینجا داغ میشه
باید بگم که جِین گلوریانا ویانوئوا
تو کل زندگیش عاشقِ
دقیقاً سه تا مرد شده بود
اولیش
راستش، هنوز آمادگی ندارم معرفیش کنم
به اونم میرسیم
دومی، معلومه که مایکل بود
بعدش رافائل
دوباره مایکل
و بعدش
خب، زندگی جِین دیگه اصلاً حول محورِ عشق و عاشقی نمیچرخید
اما سه سال و شش ماه و ۴۲ روز بعد
بالاخره حس کرد آمادگی داره
یا حداقل آماده بود که آماده باشه
چقدر عالی
وقتشه عشقم
بوی عشق میاد
آه، بله
واقعاً هم همینطور بود
این یه جورایی شبیه خورخهست
نه؟
یعنی... آره، یه کم
قطعاً بیشتر از
لکهی قهوهی دیروز روی رومیزی
صبح بخیر مامان. چطوری؟
خوبم
یادتون میاد که
سیومارا تازه با بروس بهم زده بود
باشه. خب، اگه چیزی لازم داشتی
بهمون خبر بده
خب، نظرت دربارهی لباس چیه؟ میتونم پسش بدم
عالیه. واقعاً؟
به نظر
خوشحال میای
مامان! مامان
نه. بارونیِ من کجاست؟
بارونی؟ تو این هوای به این خوبی؟
واسه برنامهی «ببین و بگو» لازمش دارم
جیبای داخلی هم داره
مامان گفت پیداش میکنه
آروم باش متئو
همه جا رو دنبالش گشتم
اینجا نیست ولی پیداش میکنم
و برات میارمش، باشه؟ قول میدم
حالا برو لباست رو بپوش
مامان باید بره سر کار
مادربزرگ هم میرسوندت مدرسه
چرا اینقدر خوشتیپ شدی؟
ای جان، مرسی متئو. فقط امروز حالم خوبه
بدون ژاکت
کسی که خودش رو نشون نده
جنسی که دیده نشه، فروش نمیره
مادربزرگ
و دوستان، انگار که
دنیا یهو درخشانتر شد
خب، انگار اوضاع داره روبهراه میشه
پس آره، همونطور که آلبا گفت
بوی عشق میاد
یا حداقل دیشب که اینطوری بود
تازه به پرستارا پیام دادم که دخترا رو ببرن مدرسه
عالیه
ممم. اه، راستی
خب دیشب
فقط یه بار بود. جفتمون مست بودیم
حالمون گرفته بود. دقیقاً
دیگه تکرار نمیشه، پس بیا فقط
آره... بیخیالش بشیم، خب؟
نیازی نیست به کسی بگیم
مخصوصاً به جِین. موافقم
فقط اینکه، لباسام... لباسام تو پذیراییه
هی راف، منم
اوه، جِین! یـ... یه لحظه صبر کن
اومدم
نگران نباش، فقط اومدم یه چیزی واسه متئو بردارم
قبل اینکه شیفتم شروع شه. قهوه هم دارم
خب، چیِ متئو رو میخوای؟ خودم میتونم برات بیارمش
بارونی زردش رو. واسه برنامهی «ببین و بگو» لازمش داره
واو
این بیشتر «ببین»ـه تا «بگو»
صبح بخیر جِین
میشه بیای کنار؟
جِین، گوش کن، بیخیال. هی، جِین
اون فقط یه اشتباه دوطرفه بود، باشه؟
نه، میدونم چی بود. به من مربوط نیست
لازم نیست بهم توضیح بدی. میشه اصلاً دربارهش حرف نزنیم؟
آره. کلاً حرف نزدن بهتره
عالیه
خب، ببین کی لباس پوشیده
ای وای، باز نه
دیگه چی شده؟
اومدیم بهت یه پیشنهاد بدیم
چرا باید به پیشنهاد نیاز داشته باشم؟
من که هر چی دربارهی دفترچهی خاطرات اسکات میدونستم بهتون گفتم
شب ناپدید شدنش هم که مدرک داشتم کجا بودم
میدونیم که استخوناش رو جابهجا کردی
منظورتون از استخون...؟
اسکلتش. از چاک چِسر اعتراف گرفتیم
که میگه تو بهش گفتی، نقلقول مستقیم: «یه کم هولشون دادم اونور.»
دانا! اسمش همین بود
میدونستم با «د» شروع میشه
حالا میتونیم به جرم
دستکاری مدارک متهمت کنیم، ولی این کار رو نمیکنیم
اگه کمکمون کنی خواهرت رو پیدا کنیم
قبلاً هم گفتم که سالهاست باهاش حرف نزدم
آخی، چقدر ناراحتکننده ست وقتی خونوادهها از هم دور میشن
مخصوصاً وقتی یه خواهر اون یکی رو فلج میکنه
خب، باهاش تماس بگیر
اما چرا میخواید ازش بازجویی کنید؟
داشتیم با آدمایی که
اسمشون تو اون دفترچه بود حرف میزدیم و یکی یادش اومد
که آنزکا و اسکات شب ناپدید شدنش
داشتن با هم بدجور دعوا میکردن. این شاهد کیه؟
تو فقط خواهرت رو پیدا کن
آهان، پیداش کردم
آخ خداروشکر. چون این مردِ کوچک
خیلی دلش میخواست اون بارونی رو به همه نشون بده
داستانی پشتش هست؟
الان دیگه هست
روحم خبر نداره. چی شده؟
تصادف با اسکیتبورد
بابا بارکالله مامان
چه لباس شیکی پوشیدی
فقط میخواستم یه تنوعی بدم
سعی نکن، فقط انجامش بده. تو هم که ترکوندی
در طول روز
فکر کنم داشت باهام لاس میزد
منظورم اینه که، زیرپوستی بود ولی
اونقدرها هم زیرپوستی نبود
انتخاب جات عالی بود، خورخه
واقعاً جلب توجه میکنه
به این میگن لاس زدن
کسی که خودش رو نشون نده
چیزی نمیفروشه
پاریس، بهترین غذاها
میامی، بهترین ساحلها
مکزیک، بهترین مردم
تو چقدر جهاندیدهای
من تا حالا هیچ جا نرفتم جز
فلوریدا و ونزوئلا
خب، پس
من دنیا رو بهت نشون میدم
سلام. خوش اومدین
خب
داشتی دربارهی لاس زدن چیزی میگفتی؟
مطمئنی آمادگی شنیدنش رو داری؟
آره
داشتم میگفتم که فکر کنم
کمکمربیِ متئو داره باهام لاس میزنه
چی؟
اون باید حواسش به کمک کردن به متئو باشه
نه اینکه بخواد مخِ مامانش رو بزنه
میدونم، دقیقاً نمیدونم باید چیکار کنم... اوه
داشتم دربارهی چی حرف میزدیم؟
باید به کمکمربیِ متئو بگی
که اصلاً و ابداً
میدونم. اگه دوباره تکرار شد، بهش حالی میکنم
خوبی مامان؟
آره
فقط بابت اینکه دل بروس رو شکستم ناراحتم
اون خیلی آدم خوبی بود
ولی نمیتونستی باهاش ازدواج کنی
خب، نه وقتی که هنوز به اون... حس داری
یادت باشه تا وقتی پروندهی دادگاه تموم نشده
حرفی از بروس یا جدایی نزنی
نمیخوام اوضاع معذبکننده بشه
میشه فقط بگم
من چقدر بروس رو دوست دارم
خیلی دیر گفتی
No comments yet. Be the first to leave one.