Pierwsze 199 wierszy.
- فکر میکنن، خودشه رو کشته. - تو اینو باور نداری؟
به نظر من، اون توی یه دنیای دیگه بود.
رفت جلوی کامیون
چون اصلاً خودش نبود.
چی دیدی؟
لندنم بودم. یه چیزی توی آسمون دیدم...
زیر یه گالری هنری زندگی میکردیم.
اون نقاشی هم رو دیوار بود.
آژانس فضایی اروپا، برام مقالهی
یه اخترشناس فرانسوی رو فرستاد.
به نظر اون، امواج گرانشی سیاه چاله
دارن روی آگاهی آدما تأثیر میذارن.
اگه اون طرف سیاه چاله
به یه دنیای دیگه وصل بودم، چی؟
اگه منحنی زمان و مکان، باعث باز شدن دربی به سمت جهان و زمان دیگه ای بشه، چی؟
این توضیح خوبی برای چیزهاییه که آدما میبینن.
شاید بشه با شتابدهنده ذرات
بشه که این پدیده رو تقلید کرد.
تو «الا وان کلیمپات» که آکسفورده رو می شناسی؟
دلش رو به دست بیار که
توی اون زمان، برم سر وقت شتاب دهنده ی ذرات.
از تموم اتفاقات اطرافم آگاه بودم.
ذهن هامون یه جوری در ابعاد و دنیاهای مختلفی دارن همساز میشن.
تونستم سوفیا رو بغل کنم.
تام.
این شمارهمه. دوست دارم باهات دربارهی امیلی حرف بزنم.
فکر کنم شناختم.
داره ضعیفتر میشه.
سیستم ایمنی بدنش، داره عضوهای جدید رو پس میزنه.
به خون بیشتری احتیاج داره.
باید یه اهداکنندهی دیگه پیدا کنیم.
اهداکننده باید از لحاظ ژنتیکی باهاش بخونه.
باید برادر امیلی باشه.
تام از قصدم خبردار میشه.
یه اتفاقی داره میفته.
قدرت امواج گرانشی داره افزایش پیدا میکنه.
زوئی؟ ویدئوی این سارهایی که
از آسمون افتادن رو دیدی؟
زوئی، اینجا رو.
امواج ذرات از اونی که فکر میکردم، قوی ترن
باید متعادلترشون کنیم.
شدنیه؟
بله.
یه مقدار زمان میبره.
قفس فارادیه.
واسه جلوگیری از امواج درون اتمه.
حتماً واسه پناهگاه ازشون استفاده می کردن
واسه زمانی که سارها رو داشتن پایین میآوردن.
احتمالاً دارن یه سلاح جدید رو آزمایش میکنن.
این سلاح، کارش چیه؟
فکر کنم شبیه به کاریه که در حملهی اول انجام دادن.
یه راهی برای تأثیرگذاری روی عصب پیدا کردن.
یه سری سند و مدرک بود.
قبل از رفتنشون، سوزوندنشون.
چه مدارکی؟
نمیدونم. یه سری عکسهای نصف و نیمه بود.
با برنامه، چکشون میکنم.
اگه بتونم یکی از این سارها رو پیدا کنم
و آزمایششون کنم،
میتونم از نقشهشون خبردار شم.
فکر نکنم اجازه بدن، همچین کاری کنی.
باید بفهمی که چطوری میخوان بهمون حمله کنن.
پس، برسونم به یه آزمایشگاه.
چی شد؟
هیچی. چند تا از دندههام شکستن.
میخوان واسه آزمایش ببرنم بیمارستان.
الو؟ کاترین؟
- ریچارد؟ - هستی؟
الو؟ الو؟
صدام رو میشنوی؟
سلام. سلام. از دیدنت خوشحالم.
سلام.
من کاترینم.
یه ویدیو ازت توی یوتیوب دیدم.
توی رصدخانه موج گرانشی با تداخلسنج لیزری داشتی در مورد مشاهدهی تابش زمینه کیهانی سخنرانی میکردی.
از سخنرانی متنفرم.
آره. کموبیش متوجهش شدم.
توی پیغامتون، گفتید که یه چیزی دیدید.
وسط راهپیمایی فضایی بودم.
داشتیم از کنار یه سیاهچاله رد میشدیم.
ایستگاه فضایی داشت قله قمع میشد.
انگار خیلی واقعی بود.
همیشه همینطوره.
تو هم تجربهش کردی؟
ماتریکس رو توی شتابدهندهی پارک علمی آکسفورد
بررسی کردم.
- خب، چی شد؟ - تکقطبی مغناطیسی، شکل پیدا کرد.
و شبکهی بار الکتریکی
صدها سیاهچالهی کوچیک درست کرد.
نمیدونستم جواب میده یا نه.
جواب میده
خودم در معرض خط پرتو گذاشتم.
جدی؟
امواج گرانشی چهار پنج برابر قویتر از
امواج گرانشی زمینن.
تونستم خودم رو باهاش وفق بدم.
حالت خوبه؟
فکر کنم توی...
یه جهان موازی بودم.
توی یه زمان و جهان دیگه ای بودم.
این ارتباط بین آگاهی ما
و درهمتنیدگی کوانتومی رو ثابت میکنه.
مدت کوتاهی اون جا بودم.
باید دوباره امتحانش کنم.
سیاه چاله ها، بی ثبات بودن.
- میخوای دوباره این کارو بکنی؟ - مجبورم.
ما دوباره با سنسورهای الکترومغناطیسی هم تراز شدیم.
داده های بیشتری جور میکنیم.
سعی میکنم ماتریکس رو بهتر کنم.
- قربان. - بله؟
ریچارد داره داده های بیشتری جور میکنه.
میتونیم واسه تنظیم فرکانس خط پرتو ازش استفاده کنیم
کاترین. آروم باش.
ما نزدیک به نظریه کوانتوم گرانش هستیم.
ممکنه همه چی رو عوض کنه.
در معرض خط پرتو قرار گرفتن، کار بسیار خطرناکیه
دستکاری کردن فرمول، متعادل ترش میکنه.
تو نمی دونی ممکنه چه بلایی سرت بیاره.
باید این کارو بکنم.
ببخشید.
عیب نداره.
بذار اول چند تا آزمایش انجام بدیم.
باید مطمئن بشیم که امنه.
خب؟
خیلی خب. میخوای چیکار کنم؟
چی شده؟
همه چی رو واسه رئیسم بردم.
خواستم متوجه ی اتفاقات بشه.
چی گفت؟
تعلیقم کرد و گفت باید منتظر ارزیابی روانی باشم.
یعنی قشنگ فکر کرده که من روانیم.
متأسفم.
توی مسیر که داشتم میومدم یه گروه زن دیدم.
توی بار بودن. می خندیدن و پروسکو می خوردن.
نمی دونستن ممکنه چه اتفاقی بیفته.
خیلی حسودیم میشد.
به نظرت اگه مثلشون بودی، الان شادتر بودی؟
نمیدونم. به نظر که شاد بودن.
چون چیزی که تو می دونی رو اونا نمی دونن.
شاید این طور راحت تر باشه.
تا اینکه، هر کی رو که میشناسی، مُرده باشه.
باید بیل رو از زندان بیارم بیرون.
شک دارم تنهایی بتونم.
لازم نیست.
همه چی رو به خطر میندازی. ممکنه دیپورتت کنن.
وقتی خانواده ام کشته شدن،
هیچ راهی برای جلوگیری از اون اتفاق رو نداشتم.
- چه اتفاقی افتاد؟ - سربازها به روستامون اومدن.
و همه رو کشتن.
ترسیده بودم.
فرار کردم.
دیگه فرار نمیکنم.
باید به کنترل مأموریت بگیم که داریم چیکار میکنیم.
به نظر من که فکر بدیه.
چرا؟
چون بهمون میگن که بیخیال شیم.
شاید تا زمانی که نفهمیدیم با چی سر و کار داریم، باید بیخیال شیم.
اگه مشکلی پیش بیاد، خودم گردن می گیرم.
اگه مشکلی پیش بیاد، ممکنه همین جا بمیریم.
ممکنه این، هر چی می دونیم رو عوض کنه.
مشخص نیست چیکار کنه.
روحت هم خبردار نیست.
اگه ما این کارو نکنیم، یکی دیگه توی گردش بعدی، انجامش میده.
اون موقع، ما نشستیم خونه و به حرف هاشون در مورد
کشف تئوری
کوانتوم گرانشی گوش می کنیم.
اون موقع میگی، کاش من کشفش کرده بودم.
میتونم باهاش کنار بیام.
ممکنه خیلی گنده باشه.
دردت علمه یا خودت؟
باید یه سر به فیلترهای شبکه آبیاری بزنم.
داده ها رو واسه ش فرستادی.
حق با تو بود. مأموریت آخرمه.
وقتی برگردم به زمین، دیگه فضانورد نیستم.
فضانورد نیستی؟
- واقعاً؟ - بچه های مدرسه ای رو می چرخونم
و بهشون از زمانی که توی کلاهم...
آب بود، میگفتم.
میدونم عین بچه های لوس شدم.
یه ذره شدی.
کل عمرت رو وقف چیزی میکنی
و به همین سادگی، تموم میشه.
پس، یه بخش جدید رو توی زندگیت شروع کن.
جدی؟
مثلاً چیکار کنم؟
هر کاری که دوست داری.
میدونی این خلاف قانونه؟
به نظر من که خیلی وقته بیخیال قوانین شدیم.
ماتریکس رو بهتر کردم.
سیاه چاله هایی که درست میکنی، الان دیگه باید متعادل تر باشن.
وقتی داشتم به زمین نگاه می کردم، به تو فکر کردم.
خورشید از پشتش در اومده بود.
دور زمین، یه هاله ی آبی کم رنگ بود.
کم کم، تیره تر و تیره تر شد.
اول فیروزه ای بود، بعد آبی تیره شد.
بنفش...
و بعد، سیاه.
خیلی زیبا بود.
کاش می تونستی ببینیش.
No comments yet. Be the first to leave one.