Pierwsze 200 wierszy.
«قتلعام در بالشپارتی»
میشه یهکم یواشکیتر بریزی؟
- بس کن دیگه. - بجنبین.
عه، ببخشید که نمیخوام مچم رو بگیرن.
خب، الان ملکه «تولو» امسال جلوت وایستاده سامانتا.
واقعا خیال کردی مچ من رو میگیرن؟
- مشکلی نیست. بیا. بیا. - باشه.
خیلیخب.
دیگه وقتشه همه مونتاگوهای عزیز کاپولتهاشون رو پیدا کرده...
و واسه آخرین رقص آروم امشب...
به پیست رقص تشریف بیارن.
یارتون رو محکم بغل کنین و اگه میشه،
محکم فشارشون بدین.
تا حالا بهت گفتم چقدر خوشگلی؟
امشب پنجاه بار بیشتر نگفتی. ایندفعه پنجاه و یکمین بارت بود.
آها، خب، هر دفعه جدی گفتم.
مطمئنی هیچجوره نمیتونم قانعت کنم...
- باهامون بیای بیرون؟ - کاش میتونستم.
اذیت نکن دیگه، یواشکی بیا.
بابام واقعا من رو میکشه.
میدونم، ولی میخوام باهات تنها باشم.
خودم میدونم دلت میخواد.
نظرت چیه به جای خلوتتری بریم؟
همین الان بریم؟ کجا بریم؟
حتما شوخیت گرفته.
میخوای بریم؟
بریم همدیگه رو تو آرامگاه جورابهای ورزشی کثیف...
و کلی کثافت دیگه ببوسیم؟
وای که چقدر قلبم تند میزنه.
من بدم نمیاد برم، تو هم دنبالم بیا.
- چطورین عوضیها؟ - سلام!
باید تا میکی و آلانا همه کارها رو نکردن، یه چیزی نصیبمون بشه دیگه.
انگار باورم میشه...
خودت سخاوتمندانه بهشون در این راه کمک نکردی.
خب، کارتر کجاست؟
آها، منتظرمه.
قراره مدتی با هم باشیم.
- اما از دستت اَش. - گفته بودم.
وای خدایا. من که قرار نیست باهاش از اون کارها بکنم.
صرفا قراره به دقیقه تنها باشیم.
اوهوم.
خیلیخب. باید اعتراف کنم.
دیگه تابلوئه که تو...
کارتر فیشر رو دست شناخته بودی و ما اشتباه میکردیم اَش.
آره.
میدونستم بالاخره به جناح شوم میپیونده.
همیشه میپیوندن.
وای اَش. وای اَش عزیزم.
خداحافظ.
کارتر؟
کارتر؟
اینجایی؟
- پشمهام! از این کارها نکن! - واسه چی؟
آخه قراره از هوش بری رفیق.
نگو که دلت به تاپتاپ نیفتاد.
- سلام خانمها. - وای خدا.
عذر میخوام. ممنون.
جانم؟ ای عجیبالخلقه.
راستش، حاضرم شرط ببندم...
با این که شبیه نانسی درو لباس پوشیدی،
سینهبندی چرمی بستی که مشتاقی بازش کنی،
- خب؟ - بزن به چاک عوضی.
ببین، همین الانش هم استاد دستور دادن به مردانی.
فقط یه شلاق کوچولو کم داری و...
گفت بزن به چاک، هری، رفع زحمت کن! به سلامت!
خب، هر موقع آماده بودی در خدمتم.
نظرت چیه بری باز هم «دپش مد»،
«سیگ سیگ اسپوتنیک» و از همون مزخرفات پخش کنی؟
- اصلا قرار نیست آماده باشم. - تلاش خوبی بود.
من عاشق دیجیام.
وایستا، شاید بهتر باشه...
آها، البته اگه خودت نمیخوای...
آخه لزومی نداره.
- ولی... - زود باش.
وایستا ببینم، چه سریع برگشتی. وسط پیست رقص دویدی؟
ملت میفهمن ما اینجاییمها.
شوخی آوریل بود!
- چه ممه قشنگی داری اَش. - پشمهام.
شرمنده اَش. خیلی وقت بود برنامهریزی کرده بودم.
وای، بیخیال!
پشمهام، عصبانی شد.
اَش رو میگی؟ نه بابا، چیزیش نمیشه.
آره. ملکه همین کارهاست.
وای، بهتره حواسمون رو جمع کنیم، آخه جبران میکنه.
درسته که دفعه قبل بدجوری اذیتت کرده بود،
ولی واقعا از تصورم خارج بود مایلز.
راستش، خودش چند هفته دیگه...
فیلمش رو به ملت نشون میده...
و عین خودمون میخنده.
عجب. اَش واقعا رفت خونه، ها؟
آره. حتما خیلی عصبانیه.
نه، چیزیش نیست. بیخیال.
خودش طی چند سال اخیر چند بار دستمون انداخته؟
خیلی دستمون انداخته. چیزیش نیست.
خیلیخب، آخرین آهنگ امشب رو پخش میکنم،
این آهنگ واسه خودم خیلی عزیزه.
پس همهتون باید بیاین وسط، عرق بریزین،
بترکونین و با این آهنگ قر بدین.
- باید برم مستراح. - وای پسر.
بلند شو. خیلیخب.
خیلیخب، ردیفی. امان از دستت پسر.
اشلی؟
داری شوخی میکنی دیگه؟
همه بخوابین رو زمین!
- کجاست؟ کجاست؟ - متأسفم.
متأسفم، متأسفم. بهش شلیک کردن.
- چی؟ - بهش... بهش...
چی شده؟ چی شده؟
خانم فیشر، خانم فیشر.
ظاهرا بهش شلیک کردن.
متأسفم. دارن میبرنش بیمارستان.
- چی؟ نه، نه! - متأسفم، متأسفم.
نه! نه!
آره، خودم میدونم آلانا. من هم میخوام ببینمت.
ولی گمون نکنم زمان مناسبی باشه.
نمیخوام جو رو خراب کنم.
نه، خودم میدونم خوش میگذره. ولی مطمئن نیستم.
آخه الان نمیتونم جواب قطعی بدم.
ببین، همین الان فرود اومدم.
میشه لطفا بعدا بهت زنگ بزنم؟
آره. آره، آره.
آلانا، آره، قول میدم. بعدا زنگ میزنم، خب؟
خیلیخب. خداحافظ.
من هم خیلی دوستت دارم. خیلیخب، خداحافظ.
جوآن. جوآن!
خب، قراره تا آخر تابستون تو خونه مامانبزرگ...
- چهارنعل بری؟ - گه نخور.
نمیخوای صحبت کنی؟
البته این کارت هم واسه کنار اومدن مفیده.
خب، وقتی آدم اینقدر افسرده باشه،
حد و مرزش چقدره؟
اولی رو رفت بالا.
راستی، حالا که حرف از زندگی داغون شد، اسمش چی بود؟
مامان کارتر، خانم فیشر رو میگم. سلام رسونده بود.
چند روز پیش یه سر اومده بود اینجا.
با شنیدن تسلیتش حس عجیبی بهم دست داد.
ای خدا. خیلی خوشحالم که خونه نبودم.
- به نظرت حالش خوب بود؟ - آره، ظاهرا خوب بود.
صرفا میخواست حال شما دخترها رو بپرسه،
ببینه تابستون امسال چیکار میکنین...
وضع درستون چطوره.
ای خدا، دائما یه اتفاقی میافته. اصلا تمومی نداره.
نمیخوای بیشتر توضیح بدی؟
یعنی زندگیم به حد کافی بالا و پایین مزخرف نداشته...
که منظورم رو بفهمی؟
آها، آره، درسته. باید رمان بنویسی.
خیلیخب، مثلا همین امروز رو تعریف کنم.
مامان حتی از اون دنیا...
تونست سلامت روانم رو خدشهدار کنه.
مادرت خیلی عوضیه. تقاص بلایی که سرت آورده رو پس میده.
راستش، سعی میکنم کمی دوری کنم.
تابستون تو دانشگاه مونده بودم.
به درخواست دکتر ماکلی...
اومدم خونه که گذشتهام رو پشت سر بذارم، ولی بفرما!
آره.
باورم نمیشه مامان حاضر بود واسه اذیت کردنت بمیره.
گه نخور. خودت پرسیدی دیگه.
همهشون ازش متنفر بودن،
حداقل اینقدر ازش متنفر بودن...
که طردش کنن و مزخرفاتش رو به ما بسپارن.
ولی نهخیر، الان که از دنیا رفته، همهشون اومدن،
کلی ازش تعریف میکنن...
و میگن چه آدم خوبی بود، خاک بر سر درغگوشون.
آره، دقیقا واسه همین...
نمیخواستم مراسم بگیریم.
میدونستم همهشون میان.
تازه دقیقا بعدش...
کل دخترها و آلانا بهم پیام میدن...
که بریم دریاچه برنت بریج، انگار هیچی نشده.
واقعا فقط دلم میخواد...
از حقیقت ماجرا صحبت کنیم.
گیج شدم. هنوز داری از مامان شکایت میکنی؟
از همهچی شاکیام. نمیدونم.
گاهی اوقات واقعا حس میکنم تنهای تنهام،
انگار تنها کسیام که اینجا وایستاده...
و وانمود نمیکنه زمین نمیچرخه.
اونجوری بهتر میشه؟
چی رو میگی؟
اگه به رسمیت بشناسیش و خودت رو تو غمش غرق کنی،
حالت بهتر میشه؟
به نظرم اگه باهاش مواجه بشیم، ممکنه پروندهاش رو ببندیم.
ای گاو ماده کثیف. بخندونش.
راستش، مواجهه با مشکلات همیشه دلیل نمیشه...
آدم حلشون کرده باشه.
خودت که میدونی خیلی دوستت دارم، مگه نه؟
ولی باید بهت بگم...
اگه قرار باشه تا آخر تابستون...
تو خونه مامانبزرگ غر بزنی،
فعالیت مغزم خیلی زیاد میشه...
و تنها راه پاکسازیش...
اینه که یه گلوله توش خالی کنم.
خیلی بیشعوری.
پس اگه نمیخوای تو مراسم دیگهای شرکت کنی...
و شاهد چرت و پرتهای فامیلهامون باشی...
که میگن چه آدم خوبی بودم،
پیشنهاد میکنم...
دو سه تا نفس عمیق بکشی، خب؟
No comments yet. Be the first to leave one.