Pierwsze 194 wierszy.
اوبه؟
اوبه
پسرِ رگنار
و توروی
شما رو یادمه
باورم نمیشه تویی
فلوکیِ عزیز
تو رو یادم نمیاد
ببخشید
اسمش ناده
و اسمِ تو اوتره
تو رو یادم میاد، مگه نه؟
!بله، البته، فلوکی. البته
بیا، اوبه. بیا
بیا بشینیم - خوشحال میشم -
این جماعت همیشه از من مراقبت کردن
بدونِ اونا زنده نمیموندم
،وقتی به اینجا رسیدم، ضعیف بودم
نمیتونستم رو پاهای خودم وایسم
یه احمقِ ورّاج بودم
اونا به بیماریِ روح و جسمم رسیدگی کردن
اونا من رو درمان کردن
تا جایی که ممکن بود
چرا ایسلند رو ترک کردی؟
قصههای زیادی راجع بهش هست
وقتی غم و اندوه زیاد شد رفتم
دیگه تحملش رو نداشتم
اسیرِ غم و اندوه شده بودم
احساس کردم خدایان من رو رها کردن
،من صداشون زدم
ولی دیگه صداشون رو نمیشنیدم
دنیا بیمعنی شده بود
هر چیزی که زمانی فکر میکردم واقعیه
،داشت وا میرفت و زایل میشد
تا شکلِ خودش رو تغییر بده
و دوباره یأس و درد وجودم رو فرا گرفته بود
و واسه همین یه کشتی پیدا کردم
،چون اون موقع هنوز وایکینگ بودم
همیشه میتونستم یه کشتی پیدا کنم
چی انقدر غمگینت کرده بود؟
...همیشه
همیشه یادم نمیاد
یه چیزهایی از یادم میرن
ولی میتونید از اون بپرسید
میتونید از اوتر بپرسید
چه چیزی فلوکی رو اینقدر ناراحت کرد ؟
راه و روش مردم .
خون تاریک انتقام رویاهاش رو تباه کرد
به جایی رسید که، نه تنها فقط خدایان بلکه خودش هم مردد شد .
- سنت های قدیمی،خون تیره دقیقا
تو چی میبینی وقتی که به این دنیای جدید نگاه می کنی
من امکانات بی پایان رو می بینم .
من مناظر طلایی رو می بینم .
خاک های قابل کشت غنی، مواد معدنی ،
رودخانه ها، بنادر، خونه های بزرگ، خیلی چیزها .
هر چیزی که راگنار رویاش رو داشت .
همه چیزهایی که وفتی برای اولین بار از کتگات دور می شد آرزوش رو داشت
این دقیقا همونیه که دنبالش بود
و من پیداش کردم .
واقعا می خوای توی این دنیای جدید بر طبق سنت های قدیمی زندگی کنی ؟
وقتی سرزمین جدیدی رو کشف می کنی، اما دقیقا همانطور رفتار می کنی،
مثل قبل
اونوقت درست مثل سرزمینی میشه که پشت سر گذاشتیش
!موضع بگیرید !سلاحهاتون رو جمع کنید
بذارید رد شه
هی
درود
تو این بازی رو بهم یاد دادی
تو خیلی خوب بازی میکنی، آیوار
خیلی وقته که ندیدمت
پدرهامون مُردن
هردو شاه شدیم
ولی هنوز داریم مثلِ پدرهامون میجنگیم
امیدوارم این چرخهی بیپایانِ رنج و جنگ پایانی داشته باشه
موافقم
واسه همین به خاطرِ خودت پیشنهاد میکنم
که الان این نبرد رو تموم کنیم و با هم صلح کنیم
مبادلهی اُسرا کنیم
با حسنِ نیّت مذاکره کنیم
زنده بمونیم تا یه روز دیگه بجنگیم
نظرت چیه؟
باید پیشنهاد صلحت رو رد کنم
تو بیدعوت و ناخونده اومدی اینجا
و حالا فقط واسه این تقاضای صلح داری چون میترسی شکست بخوری
،تو واقعاً دنبالِ صلح نیستی مگه نه، آیوارِ بیاستخوان؟
تو در سراسرِ این دنیا مظهرِ وحشت بودی
تو قادر به دیدن یا احساس کردنِ افسوسِ آدمهای معمولی نیستی
نه
تو فقط دنبال یه تنفسِ کوتاهی تا بتونی تجدید قوا کنی
شاید تعدادی از شمالیها رو برای کمک به خودت احضار کنی
تنها میلِ تو کُشتن و پیروز شدنه
،خدای من خدای صلح و عشقه
ولی خدایانِ شما وحشی هستن
اونا تقاضای قربانی میکنن
برای اونا، عشقِ انسانی غیرقابل درک و ضعیفه
...و فکر میکنی من ضعیف و مطیع و بُزدلم
اما افسوس به حالت که کاملاً در اشتباهی
خدایانِ تو فریبت دادن
اونا معتقدن مرگ همیشه به زندگی چیره میشه
اما اینطور نیست
درست همونطور که زمستان ،مرگِ جهانی به همراه میاره
بهار هم همیشه زندگیِ ابدی به همراه میاره
و خورشید هم طلوع میکنه
«پس این یعنی: «نه
اوه، مطمئن نبودم
فکر میکردم به عنوانِ یه مسیحی جنگجویانِ بینوات بیشتر برات مهم باشن
،آلفرد
تعداد نفراتت کمتر از ماست
شما آخرین جنگجویانِ وسکس هستید
...آیوار
جنگجویانِ بینوام انقدر برام مهم هستن
که قبول نمیکنم اونا رو تسلیمِ حیلهها و استبداد تو بکنم
اونا به خاطر عشقِ خدا و سرزمینِ خودشون میمیرن یا زنده میمونن
چرا نمیذاری بری؟
از نبرد دست بکش
مردمِ خودت رو نجات بده
من تصمیمِ خودم رو گرفتم
چیکار میکنی؟
!طلا
طلا کجاست؟
!از اینجا برو - !طلا! من طلا میخوام -
دزد
!دزد
!نه، نه! جلوش رو بگیرید !من کمک لازم دارم
نه! نه
!ویجتو کشته شده
!جلوش رو بگیرید !ویجتو کشته شده
!کمک
پسرِ من مُرده
اون برادرِ عزیزم بود
مستحقِ چنین مرگی نبود
این بدترین جنایتِ ممکنه
ما نادیده نمیگیریمش
نمیتونیم ببخشیمش
باور کنید این جنایت بدونِ اطلاع ما انجام شده
ما بابتِ مرگ پسرت متأسف و منزجر شدیم
این مرد یکی از شماست
،این مرد رو به ما بدید
و ما مطمئن میشیم به خاطرِ جنایتش مجازات شه
چرا به من زُل زده؟
تو چشمهای آبی داری
برای این آدما، چشمهای آبی یعنی خطر
پروردگارمون عیسی مسیح همراه ماست
اون اینجا و تو میدانِ نبرد حاضره
و من تنهاش نمیذارم
!منجنیقها
!پرتاب کنید
!پرتاب کنید
ناد، تو اتهامِ قتل رو انکار میکنی؟
چرا باید انکارش کنم؟
این چیه؟ یه جور محاکمهست؟
آره
تو نمیتونی مردمِ خودت رو مجازات کنی
واقعاً حرفِ این اسکریلینگها رو باور میکنی؟
اونا دروغگو هستن
من تک و تنها بودم
یکیشون به من حمله کرد
،من در دفاع از خود کشتمش .و حقیقت اینه
من حرفِ سرقبیله رو باور میکنم
به نظرم اون داره حقیقت رو در مورد پسرش میگه
پس تو یه احمقی
اگه به این وحشیها اعتماد دارید همهتون احمق هستید
فلوکی، نظرِ تو چیه؟
این روزها، اظهارِ نظر نمیکنم
دنیا خیلی مهمتر از ماست
باید ازش مراقبت کنیم
همین
اگه باور داریم ناد جرمی که بهش متهم شده رو مرتکب شده
پس باید مجازات بشه
،اگه قتل قابلِ چشمپوشی باشه
اون موقع دیگه هرگز عدالت یا اعتمادی توی این دنیای جدید برقرار نمیشه
من جریمه میدم
هر کاری که برای بهتر کردنِ حالش لازم باشه انجام میدم
قبوله؟
قبوله؟
اوتر بهم میگه اینجا باید یه جورِ دیگه رفتار کنیم
اینجا دنیای جدیدیه
،باید مثل زنها و مردهای متفاوتی رفتار کنیم
که در آستانِ این دنیای جدید از نو متولد شدن
اما من خیلی قانع نشدم
به نظرم قوانینِ قدیمیمون اینجا خیلی خوب به کار میان
خدایان حاضر هستن
خدایان دارن نگاه میکنن
،این مجازاتِ شدیدیـه
،اما در این شرایط
فکر میکنم مناسبه
،پس، ناد
دزد، قاتل، من تو رو به اعدام به روشِ عقاب خونین محکوم میکنم
همه موافقن؟
موافقم - موافقم -
موافقم - موافقم -
تو متوجه نیستی
اوبه بهت فرصتی داده که به والهالا بری
ولی باید خیلی شجاع باشی
No comments yet. Be the first to leave one.