The Last Movie Stars

The Last Movie Stars

Pobierz napisy Farsi Persian

Sezon 1

Informacje o wydaniu

The Last Movie Stars S01E05 720p HMAX WEBRip DD5 1 x264-KOGi
The Last Movie Stars S01E05 1080p HMAX WEBRip DD5 1 x264-KOGi
The Last Movie Stars S01E05 720p HMAX WEBRip x264-GalaxyTV
The Last Movie Stars S01E05 WEBRip x264-XEN0N
The Last Movie Stars S01E05 WEBRip x265-ION265
The Last Movie Stars S01E05 1080p WEBRip x265-RARBG
The Last Movie Stars S01E05 480p WEB x264-RMTeam
Komentarz od Namdar
🅱️🄼🅱️ نـــامـــدار | @Bamabinofficial ☚

Tagi

webrip
web
x264
BRip
720p
720
480p
480
1080
x265
Opublikowano: 2022-08-19
Pobrania: 29
Dla niesłyszących: No

Podgląd napisów Farsi Persian

Pierwsze 200 wierszy.

‫از سیر تا پیاز سینمای جهان رو با ما ببین! ‫تلگرام، اینستاگرام و توییتر: Bamabinofficial@

‫وقتی آدم رو واسه اثری استخدام می‌کنن، ‫مشکل از این قراره...

‫- که نمی‌دونه فیلمه راجع به چیه. ‫- آره.

‫یعنی راجع به خوش‌تیپ بودن پل نیومنه؟

‫راجع به تخریب زنان به دست...

‫فرهنگی مرد محوره؟

‫- آره. ‫- راجع به زندگی مشترک قشنگه؟

‫آره. یعنی فیلمه راجع به پله یا جوآن یا...

‫با این حرفت یاد حرف خودت افتادم...

‫که وقتی چند وقت پیش راجع به رابطه‌ام...

‫ازت مشورت خواسته بودم، ‫بهم گفته بودی؛

‫گفته بودی همیشه تو هر رابطه‌ای...

‫فرد سومی هم وجود داره...

‫و فرد سوم مذکور ‫خودِ رابطه است.

‫شخص متفاوتی ایجاد می‌کنه...

‫که ترکیب دو طرف رابطه است.

‫و با خودم می‌گم یعنی ‫فیلمه راجع به اینه که...

‫که اگه فقط رو یه نفر تمرکز کنیم،

‫راحت‌تر ساخته می‌شه یا نه.

‫راجع به همون آدمه، ‫همون آدمی که...

‫چیه؟

‫گمون کنم بهتره همین کار رو بکنم.

‫«گاهی فکری بزرگ.:

‫این مال صحنه فیلم‌برداریشه.

‫پل این فیلم رو به ارث برد.

‫داشت توش بازی می‌کرد،

‫ولی بعدش کارگردانش رو اخراج کردن...

‫و خودش مجبور شد ‫کارگردانیش رو به عهده بگیره.

‫«گاهی فکری بزرگ»...

‫تو دوران بد و ناآرامی ساخته شد.

‫با همه درگیر بودم.

‫با مدیر برنامه‌هام درگیر بودم.

‫با یونیورسال درگیر بودم.

‫رابطه‌ام با جوآن هم به مشکل خورده بود.

‫خیلی تحت فشار بودم.

‫بیش از حد مشروب می‌خوردم.

‫آبجو نداری؟

‫بیش از حد مشروب می‌خورد ‫و خیلی خسته بود.

‫همزمان کارگردانی و بازیگری می‌کرد.

‫بعدش که کارش تموم می‌شد، ‫نسخه تدوین‌نشده رو نگاه می‌کرد...

‫و بعدش شش هشت‌تا مارتینی می‌خورد.

‫اومده بودم نیویورک ‫که پل باهام تماس گرفت...

‫و گفت «گاهی فکری بزرگ»...

‫کاملا از کنترل خارج شده، ‫بعدش کارگردانیش رو به دست گرفت.

‫می‌خواست بدونه می‌تونم برم اونجا...

‫و کمی کمکش کنم یا نه.

‫واقعا بیش از حد مشروب می‌خورد.

‫ازش پرسیده بودم چقدر مشروب می‌خوره.

‫یادمه بهم گفته بود:

‫«هوم. خیلی زیاد می‌خورم.»

‫جرج که از راه می‌رسه، می‌بینه پل...

‫داره خودش را مشروب ‫به کشتن می‌ده.

‫خود جرج روی هیل...

‫هم خیلی مشروب می‌خورد.

‫آره. عین این می‌مونه ‫که ویلی نلسون به آدم بگه...

‫داری بیش از حد گل می‌کشی، متوجهی؟

‫وقتی چنین آدمی نگران آدم بشه، ‫می‌فهمه تو دردسر افتاده.

‫پل آدم خیلی خشمگینیه. ‫واقعا سرخورده است.

‫ولی خشم هم نوعی از زنده بودنه.

‫یعنی به نظرم خشمگین بودن ‫پیش‌نیاز زندگیه.

‫نمی‌شه که دست رو دست بذاریم ‫تا هرچی می‌خواد بشه،

‫پل هم چنین کاری نمی‌کنه. ‫اصول خاصی داره.

‫خشمگین بودن هم پیش‌نیاز ‫رفتار اصولیه.

‫آهای! بس کن...

‫باید آدم پوست‌کلفتی رو انتخاب می‌کردن.

‫آدم باید خودش تصمیم بگیره ‫از چه چیزهایی ناراحت بشه...

‫و از چه چیزهایی نشه.

‫احتمالا واسه همین اون‌قدر مشروب می‌خوردم.

‫ای حرومزاده! ‫میز پدرم بودها.

‫نمی‌دونم بهتره چنین حرفی بزنم یا نه.

‫تصمیمش با خودته ‫که حلش کنی یا نه.

‫ولی با جوآن یه خانواده تشکیل داده بود...

‫و شاهدخت‌های کوچولوش...

‫تو عمارتی خارق‌العاده اون طرف شهر...

‫ساکن بودن ‫و یه خونه هم تو ولی بود...

‫که دختر دیگه و یه پسر ساکنش بودن.

‫همیشه حس می‌کردم ‫لزومی نداره حسش کنم.

‫اطلاعاتی ندارم.

‫ولی همیشه حس می‌کردم ‫اون شرایط رو درک می‌کنم...

‫و اگه...

‫اگه خودم جاش بودم، ‫به شدت احساس گناه می‌کردم.

‫خب، پل، چرا طلاقت از جکی...

‫اون‌قدر دشوار بود؟

‫پنجاه درصد جمعیت آمریکا...

‫چون اصلا طلاق باکلاسی نبود استوارت.

‫چرا؟

‫اصلا افرادی رو که قرار بود ‫با این کارمون آسیب ببینن...

‫آروم نکردیم و بهشون توضیح ندادیم.

‫بهشون نگفتین جریان از چه قراره؟

‫آره، ولی باید طوری توضیح می‌دادیم ‫که درک کنن.

‫ولی دلیلش این بود ‫که خودم درک نمی‌کردم.

‫این‌طور نیست که اگه خودم درک می‌کردم، ‫چنین کاری نمی‌کردم.

‫الان چطوری توضیحش می‌دی؟

‫خب، نمی‌دونم استوارت.

‫نمی‌تونم تصور کنم.

‫مترجم: «نـــامـــدار»

‫وای!

‫خیلی خوب توقف کردیم.

‫کارت درسته پسر.

‫یه شب همین‌جوری ‫از تخت افتاد پایین.

‫دیدم رو زمین افتاده ‫و سرش خون میاد.

‫اون موقع دیگه چیزی نمونده بود که بگم:

‫«خب، دیگه بسه.»

‫شرمنده، ولی مجبور شده بودم ‫به خدمت یه...

‫اصلا طاقتش رو ندارم. ‫اصلا طاقتش رو ندارم.

‫- بیا بالا. ‫- یه چیزی رو جا گذاشتم.

‫دفعات زیادی چنین فکری کرده بودم.

‫- هنک. ‫- ولم کن لیلاند.

‫هنک، بـ...

‫حالت خوبه؟

‫یوهو! ‫یوهو، یوهو.

‫تو خواب‌هام هنوز بچه‌ام.

‫می‌تونم بدوم، ‫می‌تونم اسکیت‌سواری کنم.

‫دیشب دست پسری رو...

‫که تو کلاس خانم تریستروم...

‫پشتم می‌نشست، گرفته بودم.

‫ولی وقتی بیدار شدم، ‫دلم شکسته بود.

‫پیر شدم.

‫ای بابا.

‫این حرفت این‌قدر مسخره است ‫که حتی نظری هم نمی‌دم.

‫خدایا، تو که خیلی جوانی.

‫تو که هنوز زندگی نکردی.

‫چشم به هم بزنم، تموم شده.

‫فرصت هیچ کاری رو ندارم.

‫راستش، گاهی اوقات ‫وسط اتاقم می‌ایستم...

‫و با خودم می‌گم ‫واسه چی...

‫با قیچی اومدم اینجا؟

‫صبح تا ظهر می‌گذره،

‫ولی من صرفا...

‫جوراب‌های ساق‌بلند رو ‫از کشو درمیارم.

‫ببین.

‫اندازه یه فنجون زمان به آدم می‌دن،

‫حالا یا باید بخوردش، ‫یا بریزدش رو زمین.

‫خیال کردی واسه زمان ‫فرقی می‌کنه چیکار می‌کنی؟

‫تو که مجبور نیستی جای من باشی.

‫- همه‌چی رو برداشتی؟ ‫- آره.

‫اون‌قدر از دستش ناراحت شده بود...

‫که همه‌شون رو سوار ماشین کرد ‫و با هم رفتیم ملیبو.

‫یعنی در واقعش ترکش کرد ‫و گفت «من دیگه نیستم».

‫می‌ره خونه‌اش، ‫در می‌زنه،

‫می‌بینه کل بچه‌هاش تو خونه‌ان ‫و خودش هم خونه است، ولی می‌گه:

‫«نه‌خیر، اینجا خونه تو نیست. ‫اینجا محل سکونتت نیست.»

‫«اینجا محل سکونت خودمونه.»

‫اون هم می‌گه: ‫«دارم میام خونه.»

‫در جوابش می‌گه: ‫«باید اول مشروب رو ترک کنی.»

‫اون هم می‌گه: ‫«من از اتمام حجت خوشم نمیاد.»

‫اِم، همون‌جا خوابید...

‫نمی‌دونم همون شب بود یا نه،

‫نمی‌دونم یه شب بود، دو شب بود، ‫یا چهار هفته بود.

‫ولی جلوی پارکینگ خونه می‌خوابید...

‫و نمی‌ذاشت بیاد تو خونه.

‫می‌گفت: ‫«مذاکره بی مذاکره.»

‫«مذاکره نمی‌کنیم. ‫همینه که هست.»

‫در نهایت مجبور شدم ‫زنگ در اصلی رو بزنم.

‫در رو باز کرد، ‫من هم گفتم:

‫«من جای دیگه‌ای رو ندارم.»

‫بعدش گفت:

‫«نظرت چیه مشروبات سنگین رو ترک کنم؟»

‫«فقط آبجو بخورم؟»

‫در جوابش می‌گه «خیلی‌خب» ‫و در رو باز می‌کنه.

‫خودش هم خیلی سرسخت بود.

‫غر می‌زد که «خیلی از این شرایط متنفرم».

‫«از سر تا پای تورهای تبلیغاتی متنفرم.»

‫«در واقع فقط از همون بازیگری خوشم میاد.»

‫قابل پیش‌بینی نبود. ‫اضطراب داشت.

‫گاهی اوقات کینه‌ای می‌شد.

‫گاهی اوقات خیلی عصبی و ترش‌رو می‌شد.

‫گاهی اوقات خیلی دلربا می‌شد.

‫به شدت عشق می‌ورزید، ‫کل این خصوصیات رو داشت.

‫نمی‌شد راحت باهاش کنار اومد.

‫شرمنده. ولی به محض این که فیلم رو ‫با حضورم معرفی کردن، برمی‌گردم هتلم...

‫و امروز دیگه کار نمی‌کنم.

‫خودم می‌دونم... ‫خب، حتما فیلم درامه.

‫ولی پیامش چیه؟

‫وای خدایا. ‫از من نپرس.

‫موضوع فیلم چیه؟

‫تقریبا دو ساعته.

‫اون هم باهاش کنار می‌اومد.

‫گمون کنم یکی از دلایل ‫علاقه‌اش هم همین بود.

‫مسلما، همه می‌خواستن بدونن...

‫زندگی با پل نیومن واقعا چه شکلیه.

‫با صبوری می‌گفت: ‫«اصلا راجع به همدیگه...»

‫«و فیلم‌های همدیگه صحبت نمی‌کنیم.»

‫بالاخره جفتشون هنرمند بودن...

‫و واسه همین، هر وقت دعواشون می‌شد،

‫کلی داد می‌کشیدن، چیز پرت می‌کردن ‫و جفتشون می‌رفتن بیرون.

‫خیلی رمانتیک و پرشور بود.

‫التماس می‌کرد ‫که سر آخرین سانس،

‫بعد از معرفی فیلمش،

‫بره و کار دیگه‌ای نکنه.

‫ساعت شش و نیم ‫تو انستیتوی فیلم آمریکا نمایش داشت.

‫بعدش رفت هتلشون...

‫و قرار بود شوهرش، پل نیومن، ‫هم بهش ملحق بشه.

‫خبرنگاران حق ندارن وارد هتل بشن.

‫سالی کوئین از «سی‌بی‌اس نیوز».

‫برنده این جایزه جوآن وودوارد...

‫برای بازی در ‫«آرزوهای تابستان، رویاهای زمستان»ـه.

‫فیلم به شدت مهم دیگه‌ای هم هست...

‫که اسمش «آرزوهای تابستان، ‫رویاهای زمستان»ـه.

‫به نظر خودم یکی از بهترین ‫نقش‌آفرینی‌هام رو ارائه داده بودم...

The Last Movie Stars subtitles in other languages

More Farsi Persian subtitles for The Last Movie Stars

Komentarze

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left