Pierwsze 200 wierszy.
مترجم: «نـــامـــدار»
تو که ازم متنفر نیستی.
چه زیاد مهربون شدی.
من که همیشه مهربونم.
چی شده؟
ضربان قلبت خیلی تند شده.
چه عجیب.
اِم، باید تا نه حرکت کرده باشم.
به بری گفتم زودتر میرسم.
مطمئنی نمیخوای من هم بیام؟
نمیخواد. مطمئنم حوصلهسربره.
در واقع به جای جشن نامزدی،
مراسم تجدید دیدار دانشگاهیه.
ولی در واقع تجدید دیدار نیست. تو که همیشه دوستان دانشگاهت رو میبینی.
آره، بعضیهاشون رو میبینم.
وبال گردنی.
هنوز دوستم داری؟
قول میدم...
به ایوان التماس کردم امروز دعوتش نکنه.
وای بری، بس کن، بس کن.
حتی لزومی نداره باهاش صحبت کنی.
قراره کلی مهمون داشته باشیم.
ضمنا، خودم به ایوان گفتم نذاره بهت نزدیک بشه.
من مشکلی ندارم.
خب؟
- خیلیخب. - ردیفم.
- خیلیخب؟ - باشه.
ضمنا، وضعت از اون موقع خیلی بهتر شده.
آره.
به همین زودی حرف استیون رو پیش کشیدیم؟
- وای! - واقعا خیلی خوشگل شدی.
خیلی خوشحالم که اومدی.
سلام پیپا.
- سلام. سلام. - سلام.
خیلی وقت بود که ندیده بودمت.
آره.
بری، میشه بیای بیرون؟
برو. باید بری.
واقعا خیلی خوشگل شدی.
خیلی خوشگل شدی.
میخوای من برات درست کنم؟
آره.
هنوز با اون معمارهای؟
نه بابا، تموم کردیم.
نمیدونم خودم الان چطور میتونم یکی دیگه رو در اولویت قرار بدم.
آره، باید زمانت رو مدیریت کنی دیگه.
زمانت رو مدیریت کنی؟ چقدر جذاب توصیف میکنی لوسی. خیلی منحرفی.
نه، منظوری ندارم. یعنی از پسش برمیام.
حالا که حرفش شد، مکس امروز نمیاد؟
نه، نه، نتونست بیاد.
آره، احتمالا هوشمندانهتره که نذاری امروز بیاد.
خیلی میخواستم بیاد. ولی کار داشت.
خیلیخب. یه بار بیشتر نمیگم،
بعدش هم بیخیالش میشم.
واقعا امیدوارم امروز توانش رو داشته باشی...
که دوباره اسیر استیون نشی.
ای خدا، اسارتی در کار نیست.
چهار سال گذشتهها.
از پس دو ساعت دیدنش...
تو جشن ناهار نامزدی برمیام.
صرفا به خاطر بری میگم. امروز جشن خودشه دیگه.
اگه یه بار هم بخوایم تو رفاقت باهاش تخمی نباشیم،
موعدش همین امروزه.
پس بیا طبق انتظارات عمل نکنیم، خب؟
من که گفتم مشکلی ندارم، جدی هم گفتم. بیا...
- ممنون. - خواهش.
خبر خوش از این قراره که از این بیشتر دیگه نمیشه گند بزنیم.
اصلا نمیخوام حرفش رو بزنیم.
- به سلامتی. - به سلامتی.
از دیدنت خوشحال شدم.
- پوف. - یوهو.
خوشمزه بود. خیلی خوشگل شدی.
- خیلی دوستت دارم. - امیدوارم داشته باشی.
- خب لوسی... - عروسمون رو پیدا کردم!
- همسرت رو میدزدم. - نهخیر...
- همسرت رو میدزدم. - خیلیخب، خیلیخب.
ریگلی!
چه جشن خفن مفنی برگزار کردین، نه؟
- خفن مفن؟ - آره.
- سلام لوسی! - سلام ریگلی.
لوسی. وای، چه خوشگل شدی.
خیلی خوشگل شدی.
- بیا بغلم. - آخی.
باید عروس رو دوباره طولانی بغل کرد.
وای، ممنون.
پسر، نشئهای؟
چی؟ نه بابا.
به پیپا نگین.
راستی، پیپا کجاست؟ اومده؟
گمون کنم...
- نمیدونم هنوز رسیده یا نه؟ - اونجاست.
- دیدیش؟ - سلام پیپا.
ریگلی، فقط...
- لطفا اذیتش نکن. - ریگلی، آروم راه برو. لطفا آروم راه برو.
- عین بچهها میمونه. - خیلی بدجنسی لوسی.
منظورت چیه؟
هر دختری آرزو داره...
یه گوریل نشئه تو مهمونی دنبالش بیفته.
دیروز تولد برادرش بود،
پس شاید بهتر باشه بهش سخت نگیری.
خیلیخب. ببخشید.
الان برمیگردم. خیلی دوستت دارم.
خیلی عذر میخوام. چیزی نیست.
مرسی که زودتر بهم خبر دادین بچهها.
درست و حسابی گپ زدین؟
آره، از نظر افرادی که مجبور نیستن گندکاریهاش رو جمع کنن بامزه است.
تو که دیگه مجبور نیستی گندکاریهاش رو جمع کنی.
بهتره برم به ایوان کمک کنم ریگلی رو جمع کنه.
ببین.
خودت که میدونی واقعا خیلی برات خوشحالم دیگه، نه؟
آره. آره، معلومه که میدونم.
دیوانه.
رازت بین خودمون میمونه.
کاش میتونستم صبح تا شب بکنمت.
- عذر میخوام. - خودم عذر میخوام. عذر میخوام.
عذر میخوام. عذر میخوام.
تو که ازم متنفر نیستی.
«بهم دروغ بگو»
«فصل یکم، قسمت یکم» «برخورد آذرخش»
آخه به نظرم منطقی نیست اول دانشگاهم...
با کسی رابطه راه دور داشته باشم.
چرا زودتر بهم نگفته بودی...
و گذاشتی روز رفتنت بگی؟
چون اجتنابی بیشعوری هستم. چه بدونم.
چته؟ حتی بهت نمیاد ناراحت باشی.
چیه؟ نمیدونم میخوای چی بگم.
ببخشید که در حد انتظارت ناراحت نیستم.
خب، ناراحت که هستم. فقط...
نهخیر، واقعا روانت مشکل داره.
به نظرت «روانم مشکل داره»؟
نه بابا. فقط دختر «احساساتیای» نیستی.
نه که احساسات نداشته باشی، فقط بروزشون نمیدی.
خیلیخب، لطفا دیگه چیزی نگو.
نگران نباش، یه روزی پسری چنان دلت رو به دست میاره...
که اصلا از یادت نمیره و من هم بهت میخندم.
- عه، سلام لیدیا. - سلام.
- حالت چطوره؟ - خوبم.
ولی دخترت ممکنه ضداجتماعی باشه.
- متوجه نشدم. - چیزی نیست بابا. شوخیه.
نه، با پارکر به هم زدم. همین.
همین الان به هم زدی؟
- آره، مسئله خاصی نیست. - واسه چی؟
خب، آخه اصلا متوجه نمیشم.
مطمئنم لوسی خودش میدونه چی به صلاحشه مامان.
میدونم، ولی تو که عاشق پارکری.
میشه حرفش رو نزنیم؟
خب، اِم، من دیگه میرم.
ولی از دانشگاه بهم زنگ میزنی؟
- آره. - خیلیخب.
- خیلی دوستت دارم. - خیلی دوستت دارم.
خب، اِم، دیگه به فکر برداشتن...
کلاسهای کسب و کار بیشتری نبودی؟
واقعا لزومی نداره دانشجوی انگلیسی کلاس کسب و کار برداره.
خودم میدونم، ولی چه بدونم، پشتت گرم میشه دیگه.
آدم با حداقل تلاش پیشرفت زیادی نمیکنه.
بابت همیشه همین رو میگفت. یادت میاد؟
آره، ولی منظور بابا تو دبیرستان بود.
همه تو دبیرستان فعالیتهای فوقبرنامه میکنن...
که بتونن برن دانشگاه.
ولی من که الان دیگه دانشجو شدم.
دیگه لزومی نداره کسی رو تحت تأثیر قرار بدم.
من اگه جات بودم، در این حد خیالم راحت نبود.
خب، خودم میدونم در این زمینه اختلاف نظر داریم.
عه، کدوم زمینه رو میگی؟
تحت تأثیر قرار دادن ملت؟
از این نظرت خوشم نیومد.
خب، من هم خوشم نمیاد هر دفعه که دقیقا...
طبق انتظاراتت پیش نمیرم، حرف بابا رو پیش میکشی.
خب، سعی دارم کمکت کنم.
اصلا هم خبر ندارم...
چرا دیگه عین سابق دختر مهربونی نیستی.
ولی حالا که حرف بابات شد، اگه میدید چقدر عوض شدی،
خیلی ناامید میشد.
باشه.
لابد عین سابق مهربون نیستم دیگه.
معلومه که مهربونی.
امیدوارم دانشگاه برات مفید باشه.
شاید صرفا باید مدتی از هم دور باشیم.
وای خدایا.
سلام.
سلام. میسی هستم.
تو هماتاقیم هستی؟
گمون کنم باشم. لوسی هستم.
سلام.
- سلام. - خیلی مشتاق آشناییت بودم.
آره، همچنین.
اِم، اشکالی نداره چندتا پوستر بچسبونم؟
نه، خیلی خوب میشه.
خودم یادم رفت از این چیزها بیارم.
پس لطف میکنی.
راستی، اهل کجایی؟
اهل بیویلم. تو لانگ آیلنده.
آره، خودم میدونم بیویل کجاست. خونه خودم بیست دقیقهای بیویله.
اهل کولد اسپرینگ هاربرم.
- جدی میگی؟ - آره.
همیشه با ماشین از اونجا رد میشم.
جای قشنگیه.
خیلی حوصلهسربره.
برگشتیم!
عه. هماتاقیت اومده.
No comments yet. Be the first to leave one.