Pierwsze 200 wierszy.
حرفهایترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی «فیلامینگو» تقدیم میکند
همه بیاین پایین.
- باربارا اومده. - من باز میکنم.
موهام اونجوری نمیشه.
فکر میکردم میخوایم نذاریم اونجوری بشه.
نه، معلومه که نه.
باید بگیم باربارا رو دوست داریم، حتی اگه نداریم.
که اگه یه روز لازم شد بهش بگیم دوستش نداریم،
نتونه برگرده بگه: «شما از اول هم دوستش نداشتید.»
باشه.
این قراره کدوم فیلم باشه؟
این «حلقه» ـست. برای هالووین اکرانِ لباسمبدل دارن.
یه جورایی... یه جورایی فیلم خاصیه برای من و بابات.
ولی نمیتونیم هر دومون یه چیز بپوشیم،
- واسه همین... - ولی تو از ترسناک بدت میاد.
خب، قرار سوممون اینو دیدیم، پس با توجه به شرایط، رمانتیکه.
پس نقشهش این بوده بترسوندت تا بچسبی بهش.
- نه، نقشه نبود. - نه.
صددرصد نقشه بود.
نه، نه، من واقعاً از فیلم ترسناک بدم میاد.
مال روانیهاییه که دنیای واقعی بهاندازهٔ کافی نمیترسونتشون.
اگه میخوای بترسی،
یه چیزی بذار توی مایکروویو و یادت بره.
اون «پینگ» یهویی؟ واقعاً وحشتناکه.
- خدایا. - بهترن از...
- فیلمهای هنری تو، نه؟ - چی؟
اگه یه پایان کوفتیِ مبهم دیگه ببینم...
وسط یه صحنهای،
بعد یهو قطع میشه. یعنی چی اصلاً؟
ولی فیلم ترسناک آخرش همه مردن. یعنی پرونده بستهست.
عین زندگی واقعیه.
تو زندگی واقعی که کسی واقعاً نمیمیره.
وایسا. کجا... کجا داری میری؟
مهمونی خونهٔ مَدی.
- من گفتم نه. - ولی بابا گفت آره.
نه، وایسا. تو به من گفتی اون گفته آره.
ظاهراً یه مشکل فرایندیه که میتونیم حلش کنیم،
مثلاً وقتی از مهمونی برگشتم.
- خب. - خب، باشه. باشه.
- یه لحظه وایسا. این دیگه واقعاً... - این لباس دیگه چیه؟
انگار کمربنده.
- این بارباراست. - باربارا!
سلام باربارا. خوبی؟
- چه لباس فوقالعادهای. - سلام.
ببخشید...
فقط... فقط میخواستم بگم،
نمیدونم این سفر قراره...
- ببخشید، درواقع نوشتمش. - نوشتهش.
«نمیدونم این سفر برای شما دوتا کجا تموم میشه،
- ولی خیلی خوشحالم که...» - بابا، قول دادی.
باشه، باشه. به خانواده خوش اومدی، باربارا.
- باشه. نیک، لطفاً ولش کن. - آره، داریم میریم.
- باشه، ببخشید. - خوش بگذره، خوب برقصید.
از شکلاتجمعکردنتون هم لذت ببرید. باشه، و...
«باربارا، مشتاقیم این سفر رو کنار تو ادامه بدیم.» باشه؟
- خداحافظ! - میبینمتون!
خب، منم دیگه میرم.
نذار کسی...
منو ببره یه جای دیگه. آره، میدونم.
- این خونه یه تکیهکلام تازه میخواد. - خیلی زود میشه
- و بیخبر ازت... - میدونم. حواسم جمعه.
اصلاً همه منو به همین میشناسن.
خب، بریم با یه مشت احمق تمامعیار فیلم ترسناک ببینیم.
باشه!
یه کم بابت این استرس دارم.
چرا؟ صدبار دیدیمش.
نه، منظورم بردن خوراکیِ بیرون توی سینماست.
خوراکی قاچاقیهام رو میخوری، نه؟
خب وقتی دیگه رفت تو، حیفه نخورم.
تو زنِ مافیایی هستی.
بهش ایراد میگیری، ولی هنوز حاضر نیستی پالتوهای خز رو پس بدی، نه؟
چی؟
جلوی خودم داشتی براندازش میکردی.
من براندازش نکردم. چی داری میگی؟
من کنار خودت وایساده بودم.
- داشتم بچهٔ کنارش رو نگاه میکردم. - آره؟ کدوم بچه؟
یه بچهٔ بامزه کنارش بود، لباس روح پوشیده بود.
یعنی میگی یه روح کوچولو اون دوروبر بوده
که فقط تو میدیدیش؟
- خب بریم ببینیم، نه؟ - آره.
- آره، نه. هیچی نیست. - آره، بذار ببینیم.
راهروی دو، چی؟ آره.
کجان؟ شاید رفتن.
این رو پس بده. ممنون.
سلام رفیق. ببخشید.
- جیس. - سلام، آره، ببخشید مزاحم میشم.
یه بچهٔ کوچیک این دوروبر ندیدی؟
حدود چهار سالش بود، لباس روح تنش بود.
- نه رفیق، ببخشید. - دیدی؟
داداش، بچهشون گم شده. ندیدیش این دوروبر؟
- نه، نه، نه، نه! - نه، نه.
بچهمون گم نشده. ماجرا اینه که
خانمم فکر میکنه من داشتم یه زن جذاب رو برانداز میکردم،
درحالیکه نمیکردم. همین.
پس به نظرت جذاب بود؟
نه، تو گفتی... نه، وایسا. تو...
خب، از... از حرفت برداشت کردم.
چرا اینقدر گندهش میکنی؟
- ازش؟ - نه، اشکالی نداره.
میدونم غریزیه که هدفت رو مثل «پردیتور» زیر نظر بگیری؛ شکارچی جنسی.
وای خدای من. یه بچهٔ بامزه رو نگاه کردم،
یهو شدم شکارچی جنسی.
اسکات!
اسکات؟
اسکات. قول داده بودی امروز از جات بلند شی.
اگه میدونستم رواندرمانی میندازتت تو افسردگی،
هیچوقت پیشنهادش نمیدادم.
این بیماریِ غربه.
مغزهای نازکنارنجی.
خدای من. تو دیگه دائماً اینجایی؟
این خونه که نمیتونه اینقدر کثیف باشه.
چرا ناراحته؟ هیچ اتفاقی نیفتاده.
خرس زیادی نزدیک روستا شده؟ نه.
برف اونقدر زیاده که نتونی مرده دفن کنی؟ نه.
پسرعموش خونه رو با چوبی که زیادی خشکه ساخته؟
- نه! - نادیا،
تو مسکو بزرگ شدی و بابات کارشناس رسمی ساختمان بود.
فکر میکنی حالش خوب میشه؟
نه.
خواهرت اونجا میاد پیشمون؟
خواهرم نمیاد.
چی؟
- مَدی، گفتی میاد! - نه، گفتم قبلاً میاومده اینجا.
از همین میدونم مهمونیش خوبه. - وای خدای من.
اگه کسی رو نمیشناسیم چطوری بریم تو؟
هیچکس دو تا دختر جذاب رو پشت درِ مهمونی نگه نمیداره.
مثل اینه فروشگاه رولکس راه پولدارها رو ببنده.
- خدایا، خیلی بزرگ به نظر میاد. - چه بهتر.
یه مهمونی میخوایم که گوشهش داداش دوازدهسالهای نباشه
که «چون باید تحویلش بگیریم» «ماریو کارت» بازی کنه.
بیا. همین پایینتره.
مرسی.
نمیشه بهتر قایمشون کنی؟ میبینن.
نه. نه، نمیشه.
ببخشید، قیمت پاپکورن رو دیدی؟ واقعاً دزدیه.
قرارداد اجتماعی رو شکستن. میدونی چیه؟
وسوسه شدم یه رول دستمال توالت
- از دستشویی بردارم موقع رفتن. - این کارو نمیکنی.
میدونی جیس، اشکالی نداره نگاهش کردی،
- فقط قبولش کن. - وای خدای من.
- نیک، خواهشاً. - کاش مردها هم سینهشون پیدا بود
تا زل بزنم و بعد دروغ بگم.
واقعاً فکر میکنی با دیدن یه زن با یقهٔ باز ذوق میکنم؟
خواهشاً. اگه بخوام زن برهنه ببینم،
همین الان یه میلیاردشون توی جیبمه.
خب، پس متوجه شدی یقهش باز بوده.
تو دربارهٔ سینه حرف زدی...
نه، فقط میگم این همه اطلاعات...
دربارهٔ زنی که حتی ندیدیش، خب...
- میشه ازش رد شیم؟ - فقط گفتم.
آره؟ لطفاً؟
- آره؟ عالی. - باشه، خوبه.
خوبه.
خب، تا تریلرها تموم شن نیم ساعت وقت داریم.
- بریم. - چی؟ کجا میری؟
- میریم پرونده رو ببندیم. - نیکی.
نیکی.
هیچکس لباس نپوشیده. مثل بچهها شدیم.
نه، خوبه.
شاید جارو رو بذاری کنار.
آره.
بریم یه نوشیدنی بگیریم و برقصیم.
- همه از ما بزرگترن، مَدی. - فقط مثل بزرگترا رفتار کن.
مثلاً اگه چیزی خندهداره، نخند.
فقط بگو،
«وای خدای من، خیلی بامزه بود.»
اون پسرا دارن نگاهمون میکنن.
نگاه نکن! میان سمتمون.
بعیده مردهای اون سن بخوان با دخترهای کمسن مثل ما حرف بزنن.
اوه، لعنتی.
چه خبر؟ خوبی؟
- یو، چه خبر؟ - سلام.
- وقت تلفکردنه. - نیست.
بیا زود تمومش کنیم. سلام.
- ببخشید رفیق، یه سؤال عجیب داریم. - سلام.
ما قبلاً اینجا بودیم، یه بچهٔ کوچیک ندیدی؟
- لباس روح پوشیده بود. - بچهتون گم شده؟
نه. باید دست برداری اینجوری گفتن.
نه، کسی رو ندیدم، تازه رسیدم.
- خب. - باشه، ولی... ببخشید.
- ببخشید مزاحم شدیم. - سلام.
ما قبلاً اینجا بودیم. یه بچه با لباس روح ندیدید؟
با یه زن قدبلند بود که لباس گربه پوشیده بود.
چکمههای گنده هم داشت.
نه. اون...
خانمم فکر میکنه من داشتم نگاهش میکردم
ولی نمیکردم. داریم روشنش میکنیم.
چی میگه؟
میگه فکر میکنه میخواید ازمون دزدی کنید و خیلی ترسیدن.
نه، ما...
- نه، ما میریم. - ببخشید.
کدوم راهرو بود؟
همین راهرویی که خودتون هستید، درواقع.
اینجا همهش شویندهست.
بچه چرا باید توی این راهرو باشه؟
دقیقاً. دقیقاً.
- ممنون. از این خانمه خوشم اومد. - بیا. بیا.
از اونجا غرفهٔ شکلات دیده میشه. شاید اونو نگاه میکرده.
- شاید. - به کدوم طرف نگاه میکرد؟
نمیدونم رفیق. یه ملحفه رو سرش بود.
No comments yet. Be the first to leave one.