Trying

Trying

Pobierz napisy Farsi/persian

Sezon 5

Informacje o wydaniu

Trying S05E06 1080p WEB h264-ETHEL Filamingo Fa
Komentarz od filamingo_official
◥◣🔶 𝗙𝗶𝗹𝗮𝗺𝗶𝗻𝗴𝗼.𝗮𝗽𝗽 ● ZIMO 🔶◢◤

Tagi

webdl
Opublikowano: 2026-08-16
Pobrania: 17
Dla niesłyszących: No

Podgląd napisów Farsi/persian

Pierwsze 200 wierszy.

‏حرفه‌ای‌ترین اپلیکیشن پخش آنلاین ایرانی‏ ‏«فیلامینگو»‏ ‏تقدیم می‌کند‏

‏همه بیاین پایین.‏

‏- باربارا اومده.‏ ‏- من باز می‌کنم.‏

‏موهام اون‌جوری نمی‌شه.‏

‏فکر می‌کردم می‌خوایم‏ ‏نذاریم اون‌جوری بشه.‏

‏نه، معلومه که نه.‏

‏باید بگیم باربارا رو دوست داریم،‏ ‏حتی اگه نداریم.‏

‏که اگه یه روز لازم شد‏ ‏بهش بگیم دوستش نداریم،‏

‏نتونه برگرده بگه:‏ ‏«شما از اول هم دوستش نداشتید.»‏

‏باشه.‏

‏این قراره کدوم فیلم باشه؟‏

‏این «حلقه» ـست.‏ ‏برای هالووین اکرانِ لباس‌مبدل دارن.‏

‏یه جورایی... یه جورایی فیلم خاصیه‏ ‏برای من و بابات.‏

‏ولی نمی‌تونیم هر دومون‏ ‏یه چیز بپوشیم،‏

‏- واسه همین...‏ ‏- ولی تو از ترسناک بدت میاد.‏

‏خب، قرار سوممون اینو دیدیم،‏ ‏پس با توجه به شرایط، رمانتیکه.‏

‏پس نقشه‌ش این بوده بترسوندت‏ ‏تا بچسبی بهش.‏

‏- نه، نقشه نبود.‏ ‏- نه.‏

‏صددرصد نقشه بود.‏

‏نه، نه، من واقعاً از فیلم ترسناک بدم میاد.‏

‏مال روانی‌هاییه که‏ ‏دنیای واقعی به‌اندازهٔ کافی نمی‌ترسونتشون.‏

‏اگه می‌خوای بترسی،‏

‏یه چیزی بذار توی مایکروویو‏ ‏و یادت بره.‏

‏اون «پینگ» یهویی؟ واقعاً وحشتناکه.‏

‏- خدایا.‏ ‏- بهترن از...‏

‏- فیلم‌های هنری تو، نه؟‏ ‏- چی؟‏

‏اگه یه پایان کوفتیِ مبهم دیگه ببینم...‏

‏وسط یه صحنه‌ای،‏

‏بعد یهو قطع می‌شه.‏ ‏یعنی چی اصلاً؟‏

‏ولی فیلم ترسناک آخرش همه مردن.‏ ‏یعنی پرونده بسته‌ست.‏

‏عین زندگی واقعیه.‏

‏تو زندگی واقعی که کسی واقعاً نمی‌میره.‏

‏وایسا. کجا... کجا داری می‌ری؟‏

‏مهمونی خونهٔ مَدی.‏

‏- من گفتم نه.‏ ‏- ولی بابا گفت آره.‏

‏نه، وایسا. تو به من گفتی‏ ‏اون گفته آره.‏

‏ظاهراً یه مشکل فرایندیه‏ ‏که می‌تونیم حلش کنیم،‏

‏مثلاً وقتی از مهمونی برگشتم.‏

‏- خب.‏ ‏- خب، باشه. باشه.‏

‏- یه لحظه وایسا. این دیگه واقعاً...‏ ‏- این لباس دیگه چیه؟‏

‏انگار کمربنده.‏

‏- این بارباراست.‏ ‏- باربارا!‏

‏سلام باربارا. خوبی؟‏

‏- چه لباس فوق‌العاده‌ای.‏ ‏- سلام.‏

‏ببخشید...‏

‏فقط... فقط می‌خواستم بگم،‏

‏نمی‌دونم این سفر قراره...‏

‏- ببخشید، درواقع نوشتمش.‏ ‏- نوشته‌ش.‏

‏«نمی‌دونم این سفر‏ ‏برای شما دوتا کجا تموم می‌شه،‏

‏- ولی خیلی خوشحالم که...»‏ ‏- بابا، قول دادی.‏

‏باشه، باشه.‏ ‏به خانواده خوش اومدی، باربارا.‏

‏- باشه. نیک، لطفاً ولش کن.‏ ‏- آره، داریم می‌ریم.‏

‏- باشه، ببخشید.‏ ‏- خوش بگذره، خوب برقصید.‏

‏از شکلات‌جمع‌کردنتون هم لذت ببرید.‏ ‏باشه، و...‏

‏«باربارا، مشتاقیم این سفر رو‏ ‏کنار تو ادامه بدیم.» باشه؟‏

‏- خداحافظ!‏ ‏- می‌بینمتون!‏

‏خب، منم دیگه می‌رم.‏

‏نذار کسی...‏

‏منو ببره یه جای دیگه. آره، می‌دونم.‏

‏- این خونه یه تکیه‌کلام تازه می‌خواد.‏ ‏- خیلی زود می‌شه‏

‏- و بی‌خبر ازت...‏ ‏- می‌دونم. حواسم جمعه.‏

‏اصلاً همه منو به همین می‌شناسن.‏

‏خب، بریم با یه مشت احمق تمام‌عیار‏ ‏فیلم ترسناک ببینیم.‏

‏باشه!‏

‏یه کم بابت این استرس دارم.‏

‏چرا؟ صدبار دیدیمش.‏

‏نه، منظورم بردن خوراکیِ بیرون‏ ‏توی سینماست.‏

‏خوراکی قاچاقی‌هام رو‏ ‏می‌خوری، نه؟‏

‏خب وقتی دیگه رفت تو،‏ ‏حیفه نخورم.‏

‏تو زنِ مافیایی هستی.‏

‏بهش ایراد می‌گیری، ولی هنوز حاضر نیستی‏ ‏پالتوهای خز رو پس بدی، نه؟‏

‏چی؟‏

‏جلوی خودم داشتی براندازش می‌کردی.‏

‏من براندازش نکردم.‏ ‏چی داری می‌گی؟‏

‏من کنار خودت وایساده بودم.‏

‏- داشتم بچهٔ کنارش رو نگاه می‌کردم.‏ ‏- آره؟ کدوم بچه؟‏

‏یه بچهٔ بامزه کنارش بود،‏ ‏لباس روح پوشیده بود.‏

‏یعنی می‌گی یه روح کوچولو‏ ‏اون دوروبر بوده‏

‏که فقط تو می‌دیدیش؟‏

‏- خب بریم ببینیم، نه؟‏ ‏- آره.‏

‏- آره، نه. هیچی نیست.‏ ‏- آره، بذار ببینیم.‏

‏راهروی دو، چی؟ آره.‏

‏کجان؟ شاید رفتن.‏

‏این رو پس بده. ممنون.‏

‏سلام رفیق. ببخشید.‏

‏- جیس.‏ ‏- سلام، آره، ببخشید مزاحم می‌شم.‏

‏یه بچهٔ کوچیک این دوروبر ندیدی؟‏

‏حدود چهار سالش بود، لباس روح تنش بود.‏

‏- نه رفیق، ببخشید.‏ ‏- دیدی؟‏

‏داداش، بچه‌شون گم شده.‏ ‏ندیدیش این دوروبر؟‏

‏- نه، نه، نه، نه!‏ ‏- نه، نه.‏

‏بچه‌مون گم نشده.‏ ‏ماجرا اینه که‏

‏خانمم فکر می‌کنه من داشتم‏ ‏یه زن جذاب رو برانداز می‌کردم،‏

‏درحالی‌که نمی‌کردم. همین.‏

‏پس به نظرت جذاب بود؟‏

‏نه، تو گفتی... نه، وایسا. تو...‏

‏خب، از... از حرفت برداشت کردم.‏

‏چرا این‌قدر گنده‌ش می‌کنی؟‏

‏- ازش؟‏ ‏- نه، اشکالی نداره.‏

‏می‌دونم غریزیه که هدفت رو‏ ‏مثل «پردیتور» زیر نظر بگیری؛ شکارچی جنسی.‏

‏وای خدای من. یه بچهٔ بامزه رو نگاه کردم،‏

‏یهو شدم شکارچی جنسی.‏

‏اسکات!‏

‏اسکات؟‏

‏اسکات. قول داده بودی‏ ‏امروز از جات بلند شی.‏

‏اگه می‌دونستم روان‌درمانی‏ ‏می‌ندازتت تو افسردگی،‏

‏هیچ‌وقت پیشنهادش نمی‌دادم.‏

‏این بیماریِ غربه.‏

‏مغزهای نازک‌نارنجی.‏

‏خدای من. تو دیگه دائماً اینجایی؟‏

‏این خونه که نمی‌تونه این‌قدر کثیف باشه.‏

‏چرا ناراحته؟ هیچ اتفاقی نیفتاده.‏

‏خرس زیادی نزدیک روستا شده؟ نه.‏

‏برف اون‌قدر زیاده که نتونی مرده دفن کنی؟ نه.‏

‏پسرعموش خونه رو‏ ‏با چوبی که زیادی خشکه ساخته؟‏

‏- نه!‏ ‏- نادیا،‏

‏تو مسکو بزرگ شدی‏ ‏و بابات کارشناس رسمی ساختمان بود.‏

‏فکر می‌کنی حالش خوب می‌شه؟‏

‏نه.‏

‏خواهرت اونجا میاد پیشمون؟‏

‏خواهرم نمیاد.‏

‏چی؟‏

‏- مَدی، گفتی میاد!‏ ‏- نه، گفتم قبلاً می‌اومده اینجا.‏

‏از همین می‌دونم مهمونیش خوبه.‏ ‏- وای خدای من.‏

‏اگه کسی رو نمی‌شناسیم‏ ‏چطوری بریم تو؟‏

‏هیچ‌کس دو تا دختر جذاب رو‏ ‏پشت درِ مهمونی نگه نمی‌داره.‏

‏مثل اینه فروشگاه رولکس‏ ‏راه پولدارها رو ببنده.‏

‏- خدایا، خیلی بزرگ به نظر میاد.‏ ‏- چه بهتر.‏

‏یه مهمونی می‌خوایم که گوشه‌ش‏ ‏داداش دوازده‌ساله‌ای نباشه‏

‏که «چون باید تحویلش بگیریم»‏ ‏ «ماریو کارت» بازی کنه.‏

‏بیا. همین پایین‌تره.‏

‏مرسی.‏

‏نمی‌شه بهتر قایمشون کنی؟ می‌بینن.‏

‏نه. نه، نمی‌شه.‏

‏ببخشید، قیمت پاپ‌کورن رو دیدی؟‏ ‏واقعاً دزدیه.‏

‏قرارداد اجتماعی رو شکستن. می‌دونی چیه؟‏

‏وسوسه شدم یه رول دستمال توالت‏

‏- از دستشویی بردارم موقع رفتن.‏ ‏- این کارو نمی‌کنی.‏

‏می‌دونی جیس، اشکالی نداره نگاهش کردی،‏

‏- فقط قبولش کن.‏ ‏- وای خدای من.‏

‏- نیک، خواهشاً.‏ ‏- کاش مردها هم سینه‌شون پیدا بود‏

‏تا زل بزنم و بعد دروغ بگم.‏

‏واقعاً فکر می‌کنی با دیدن یه زن‏ ‏با یقهٔ باز ذوق می‌کنم؟‏

‏خواهشاً. اگه بخوام زن برهنه ببینم،‏

‏همین الان یه میلیاردشون‏ ‏توی جیبمه.‏

‏خب، پس متوجه شدی یقه‌ش باز بوده.‏

‏تو دربارهٔ سینه حرف زدی...‏

‏نه، فقط می‌گم این همه اطلاعات...‏

‏دربارهٔ زنی که حتی ندیدیش، خب...‏

‏- می‌شه ازش رد شیم؟‏ ‏- فقط گفتم.‏

‏آره؟ لطفاً؟‏

‏- آره؟ عالی.‏ ‏- باشه، خوبه.‏

‏خوبه.‏

‏خب، تا تریلرها تموم شن نیم ساعت وقت داریم.‏

‏- بریم.‏ ‏- چی؟ کجا می‌ری؟‏

‏- می‌ریم پرونده رو ببندیم.‏ ‏- نیکی.‏

‏نیکی.‏

‏هیچ‌کس لباس نپوشیده.‏ ‏مثل بچه‌ها شدیم.‏

‏نه، خوبه.‏

‏شاید جارو رو بذاری کنار.‏

‏آره.‏

‏بریم یه نوشیدنی بگیریم و برقصیم.‏

‏- همه از ما بزرگ‌ترن، مَدی.‏ ‏- فقط مثل بزرگترا رفتار کن.‏

‏مثلاً اگه چیزی خنده‌داره، نخند.‏

‏فقط بگو،‏

‏«وای خدای من، خیلی بامزه بود.»‏

‏اون پسرا دارن نگاهمون می‌کنن.‏

‏نگاه نکن! میان سمت‌مون.‏

‏بعیده مردهای اون سن‏ ‏بخوان با دخترهای کم‌سن مثل ما حرف بزنن.‏

‏اوه، لعنتی.‏

‏چه خبر؟ خوبی؟‏

‏- یو، چه خبر؟‏ ‏- سلام.‏

‏- وقت تلف‌کردنه.‏ ‏- نیست.‏

‏بیا زود تمومش کنیم. سلام.‏

‏- ببخشید رفیق، یه سؤال عجیب داریم.‏ ‏- سلام.‏

‏ما قبلاً اینجا بودیم،‏ ‏یه بچهٔ کوچیک ندیدی؟‏

‏- لباس روح پوشیده بود.‏ ‏- بچه‌تون گم شده؟‏

‏نه. باید دست برداری این‌جوری گفتن.‏

‏نه، کسی رو ندیدم،‏ ‏تازه رسیدم.‏

‏- خب.‏ ‏- باشه، ولی... ببخشید.‏

‏- ببخشید مزاحم شدیم.‏ ‏- سلام.‏

‏ما قبلاً اینجا بودیم.‏ ‏یه بچه با لباس روح ندیدید؟‏

‏با یه زن قدبلند بود‏ ‏که لباس گربه پوشیده بود.‏

‏چکمه‌های گنده هم داشت.‏

‏نه. اون...‏

‏خانمم فکر می‌کنه من داشتم نگاهش می‌کردم‏

‏ولی نمی‌کردم.‏ ‏داریم روشنش می‌کنیم.‏

‏چی می‌گه؟‏

‏می‌گه فکر می‌کنه می‌خواید ازمون دزدی کنید‏ ‏و خیلی ترسیدن.‏

‏نه، ما...‏

‏- نه، ما می‌ریم.‏ ‏- ببخشید.‏

‏کدوم راهرو بود؟‏

‏همین راهرویی که خودتون هستید، درواقع.‏

‏اینجا همه‌ش شوینده‌ست.‏

‏بچه چرا باید توی این راهرو باشه؟‏

‏دقیقاً. دقیقاً.‏

‏- ممنون. از این خانمه خوشم اومد.‏ ‏- بیا. بیا.‏

‏از اونجا غرفهٔ شکلات دیده می‌شه.‏ ‏شاید اونو نگاه می‌کرده.‏

‏- شاید.‏ ‏- به کدوم طرف نگاه می‌کرد؟‏

‏نمی‌دونم رفیق.‏ ‏یه ملحفه رو سرش بود.‏

More Farsi/persian subtitles for Trying

Komentarze

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left