Pierwsze 200 wierszy.
دوا، نه!
آلی، حالت خوبه؟
چی شد؟
آلی!
دیگه فهمیدم کی هستم...
پای یه دختر وسط نیست. پای دوتا وسطه.
خب، خودت یکی از اون دو دختری؟
حس میکنم میشناسمشون، ولی یه حسی بهم میگه هیچکدومشون نیستم.
حس میکنم خاطرات خودم نبوده، انگار خاطرات کس دیگهای بوده.
منشأ مشکلاتت گذشته است.
سلام.
سلام، یهو تو مسیر طوفان شد.
شارژ گوشیم تموم شد،
ولی میشه اینجا شارژش کنم که زنگ بزنم ماشین بیاد؟
- اونجا پریز داریم. - ممنون.
دوا؟
- برات شکلات داغ آوردم. بیا. - مرسی.
مترجم: «نـــامـــدار»
میخوام سرنوشتم رو تغییر بدم.
شرمندهام که مجبور شدم به زور بیارمتون اینجا.
مطمئنم سوالات زیادی دارین.
خودم میدونم باید بهتون توضیح بدم.
جواب کل سوالاتتون تو این کتاب هست.
با این که این متن چند قرن پیش نوشته شده،
داستان معاصری رو روایت میکنه.
داستانش به سال ۱۹۶۹ و مخزن سد تینز...
تو همین آستوریاس برمیگرده.
باربارا، خواهر پدربزرگت، زن منحصر به فردی بود...
و احتمالا از نظر مردم اون دوره بیش از حد مستقل بود.
یه روز، پدربزرگ باربارا و برادرش که مارکیِ ویستا آلگره بود،
به دیدنشون میاد. خبر خیلی مهمی بهشون داد.
دکترها بهش گفته بودن به زودی از دنیا میره.
رو به موت بود.
متأسفم بابابزرگ.
واسه همین مارکی داستانمون اینقدر سریع به دیدنشون اومده بود،
آخه میخواست ارزشمندترین گنجینه خانوادهشون رو در اختیار نوههاش قرار بده.
کتابی مملو از پیشگویی بود که نسل به نسل دست به دست شده بود.
رمز و راز دستیابی به دانش و ثروتی...
که طی سالها جمع کرده بودن تو اون کتاب نوشته شده بود.
ولی دستیابی به این اطلاعات بهایی داشت.
مارکی ازشون خواست حتما طبق...
نوشتههای کتابه زندگی کنن.
من نیستم.
باربارا، مسیر زندگیت رو از قبل نوشتن.
اتفاقی که امروز برات رخ میده، واسه همهمون مهمه.
کسی حق نداره سرنوشت من رو بنویسه. نهخیر.
مارتین، بیا بریم.
مارتین، تو بازیشون دخیل نشو.
ولی پدربزگت، پدر من، فرق میکرد.
مارکی پدرم رو مطیع خودش کرده و ارادهاش رو تحت کنترل درآورده بود.
پدرم معتقد بود اگه بخواد وارث اصلی باشه،
مجبوره با ایمان کورکورانه از پیشگوییهای کتابه پیروی کنه.
- از پسش برنمیام. - برمیای. نوشته شده دیگه.
البته گاهی اوقات باید خیلی تلاش میکرد تا ایمانش رو حفظ کنه.
باربارا اصلا خبر نداشت که این رویارویی با خانوادهاش...
به سرنوشت غمانگیزش ختم میشه.
مارتین!
نمیشه فعلا به حرف پدربزرگمون گوش بدی؟
به حرفش گوش کن، صبر کن بمیره، بعدش میتونی طبق خواسته خودت زندگی کنی.
- حتی اگه خواستی، با افرن ازدواج کن. - نمیتونم دیگه مارتین.
دارم زیر بار عفده و شهوت قدرت بابابزرگ له میشم.
نمیخوای عضو خانوادهمون باشی؟
به نفعته تو این کارها نقشی نداشته باشی.
تنها نیستی. من همراهتم، خب؟
مارتین.
من همیشه پیشت میمونم، قول میدم.
تمومش کن!
- نه، خواهش میکنم! - گفتم تمومش کن!
- مارتین، ولم کن! مارتین، خواهش میکنم... - زود باش!
داره دردم میاد! مارتین، ولم کن!
نه! ولم کن!
نه، مارتین! نه! ولم کن!
مارتین!
نه! مارتین!
نه!
یعنی به قتل رسوندش؟
تصمیم گرفت نقشی که بهش داده بودن رو ایفا کنه.
اینها که همه پیشگوییان. خودت میدونستی چی میشه.
واسه همین فلیکس رو فرستادم ازت محافظت کنه.
مقابل چی ازم محافظت کنه؟
مقابل تریون که نماد قدرت و دانش مطلقه.
این کتاب کل تجسمهای پیشینش رو روایت کرده...
و نوشته قراره دوباره...
تو جسم تو ظهور کنه.
میدونستین من هم همین که تونستم، از خونهمون زدم بیرون؟
آبم اصلا با پدرم تو یه جوب نمیرفت.
خودش مدت کوتاهی بعدش از دنیا رفت و بعدش با مادرتون آشنا شدم.
بعدش تو به دنیا اومدی دایانا.
چند سال بعدش، مارتین به دنیا اومد.
یه سال بعدش، مادرتون از دنیا رفت.
این کتاب همون موقع به دستم رسید.
پدرم تو وصیتنامهاش نوشته بود...
که باید دقیقا همون موقع به دستم برسه.
وقتی دیدم روایت مرگ مادرتون و تاریخ تولد دقیق...
جفتتون توش نوشته شده، داشتم دیوانه میشدم.
هدیه مسمومش همین بود.
خوندمش و فهمیدم کل مرگهای دردناک...
و کل وقایع وحشتناک تاریخ خاندانمون...
تو اون کتاب نوشته شده.
ولی آخرین پیوندش...
هنوز شکل نگرفته بود.
روزی که به سن بلوغ برسی، قتلعامی صورت میگیره...
و پنج خادم تریون در جسم پنج جوان احیا میشن...
که بتونن تو رو ببرن پیشش.
خب، واسه چی این مسائل رو قبلا بهمون نگفته بودی؟
سعی کردم کل مسائل مربوط به این افسانهها رو درک کنم...
تا راهحلی واسه جلوگیری از این پیشگویی پیدا کنم،
ولی با کشف مسائل مختلف، کمکم متوجه شدم وقوعش اجتنابناپذیره.
اگه خیلی سر اعمالتون سختگیری میکردم، عذر میخوام.
حالا دلیلش رو فهمیدین. من کل عمرم سعی کردم ازتون محافظت کنم.
باورم نمیشه جفتتون خیال میکردین چنین کارهایی از دستم برمیاد.
خب، چطوری میخواستیم چنین خیالی نکنیم؟
«یکی از اعضای خانواده خودش میفرستدش پیش پنج سایه...»
«که تریون تو جسمش احیا بشه.»
خودم شنیده بودم قبلا داشتی راجع به قتلعامی...
اجتنابناپذیر با فلیکس حرف میزدی.
خیال میکردم خودت کاری کرده بودی که تصادف رخ بده.
من عین پدرم نیستم. جفتتون باید بهم اعتماد کنین.
جونت خیلی در خطره.
خب، این یعنی چی؟
نشان فرد مستثناست.
فردی که این نشان رو داشته باشه،
در آخرین احیای تریون رو باز میکنه.
آلماست.
[نیکو: گند زدی. نصف شهر دارن دنبالت میگردن.]
جسد پدربزرگتون رو تمیز کردیم.
اگه آمادهاین، میتونین بیاین ببینینش.
شرمنده که اذیتتون میکنم، ولی باید بیاین و هویت جسد رو تأیید کنین.
- نمیخوام کس دیگهای بمیره. - هنوز تموم نشده.
هنوز کار داریم.
تا وقتی سایهها زنده باشن، جون مارتین در خطره.
همهشون بیگناهن.
حاضر نیستم بابت مرگشون عذاب وجدان بگیرم.
اگه سه نفر دیگه رو بکشیم، همهچی تموم میشه.
کسی نمیفهمه چی شده.
هر کاری لازمه واسه محافظت از پسرم بکن.
- الو؟ - سلام تام، منم، برونو.
- سلام برونو، پیش آلی هستی؟ - نه.
چی شده؟ صدات عجیب شده.
- پدربزرگم امشب از دنیا رفت. - وایستا ببینم، چی؟
برادران، بیدار شوید.
برادران، بیدار شوید.
زمستان طولانی مدتی داشتیم برادران.
زمستان طولانی مدتی داشتیم برادران.
اومدن سراغ مارتین.
با خودشون بردنش و گوشیش رو جواب نمیده.
دهتا پیغام براش گذاشتم، ولی خبری نشده. باید ببینمت.
ببین، وایستا ببینم، خب؟ یه لحظه وایستا.
لوکیشنم رو برات میفرستم. برونو،
گمون کنم کسی رو بشناسم که کمکی از دست بربیاد.
کیه؟
اوناهاش! اونجاست!
چون خیال میکردم با دوایی، بهش حسودیم میشد.
خب، حالا میدونی که نبودم.
چرا چیزی نگفته بودی؟
آخه نمیدونستم هنوز هم ازم خوشت میاد یا نه.
نمیدونم اون موقع چه حسی داشتم، ولی از حس الانم آگاهم.
خواهش میکنم، داری میترسونیم. میشه آرومتر بری؟
پس با دیدن جاده خاطراتت رو به یاد آوردی.
من با دیدن آتش عید یوحنای قدیس خاطراتم رو به یاد آوردم.
میتونی پشت دراز بکشی.
اگه جاده رو نبینی، راحتتر میگذره.
نمیخوای ازم سوالی بپرسی؟
دوا؟
تو کی هستی؟ میخوام راستش رو بگی.
من هم عین خودتم، مستثنائم.
تو خبر داشتی.
همون موقع که تو بیمارستان همدیگه رو دیده بودیم، خبر داشتی.
نه، اون موقع مطمئن نبودم. خیال میکردم سایهای تسخیرت کرده.
واسه همین داشتم راجع به همهتون تحقیق میکردم، ولی بالاخره پیدات کردم.
گمون کنم حالا اینجایی، بهتر باشه کمی نصحیتت کنم، مگه نه؟
واسه چی اومدیم اینجا؟
بهم اعتماد کن.
آوردمت اینجا که بفهمی دوا از نظر همه مرده و دفن شده.
دیگه سعی نکن دوا باشی، وگرنه سر از تیمارستان درمیاری.
- پس باید چیکار کنم؟ - دروغ بگو. کاری کن همه خیال کنن آلی هستی.
ولی هنوز همین حوالیه.
چون خودت احضارش میکنی. اگه فراموشش کنی، غیبش میزنه.
- میخواست من رو بکشه. - نه.
- سعی داشت برگرده تو جسمش. - نمیدونی ممکنه چه بلایی سرم بیاره.
نترس.
نظرت چیه نیکوی واقعی رو نشونت بدم؟
اونجاست.
میبینیش؟
اصلا ازش نترس.
ناپدیدش کن.
ولی نمیتونه بلایی سرم بیاره. باید همین رو بفهمی.
حالا به آلما فکر کن.
No comments yet. Be the first to leave one.