The Girl in the Mirror

The Girl in the Mirror (Alma)

Pobierz napisy Farsi Persian

Sezon 1

Informacje o wydaniu

The Girl in the Mirror S01E08 SPANISH 1080p NF WEBRip DDP5 1 Atmos x264-SMURF
The Girl in the Mirror S01E08 SPANISH 1080p NF WEB-DL x265 10bit HDR DDP5 1 Atmos-SMURF
The Girl in the Mirror S01E08 720p/1080p WEB h264-KOGi
The Girl in the Mirror S01E08 WEB XviD-RMX
The Girl in the Mirror S01E08 SPANISH WEBRip x265-ION265
The Girl in the Mirror S01E08 DUBBED WEBRip x265-ION265
The Girl in the Mirror S01E08 SPANISH 720p NF WEBRip x264-GalaxyTV
The Girl in the Mirror S01E08 DUBBED 720p NF WEBRip x264-GalaxyTV
The Girl in the Mirror S01E08 WEBRip x264-XEN0N
The Girl in the Mirror S01E08 720p/1080p WEB HEVC x265-RMTeam
Komentarz od Namdar
🅱️🅼🅱️ نـــامـــدار | ʙᴀᴍᴀʙɪɴ.ᴄᴏᴍ ☚

Tagi

webrip
web
x264
BRip
1080
Web-DL
web-dl
WEB-DL
x265
HD
720p
720
XviD
HEVC
Opublikowano: 2022-12-29
Pobrania: 36
Dla niesłyszących: No

Podgląd napisów Farsi Persian

Pierwsze 200 wierszy.

‫دوا، نه!

‫آلی، حالت خوبه؟

‫چی شد؟

‫آلی!

‫دیگه فهمیدم کی هستم...

‫پای یه دختر وسط نیست. ‫پای دوتا وسطه.

‫خب، خودت یکی از اون دو دختری؟

‫حس می‌کنم میشناسمشون، ‫ولی یه حسی بهم می‌گه هیچ‌‎کدومشون نیستم.

‫حس می‌کنم خاطرات خودم نبوده، ‫انگار خاطرات کس دیگه‌ای بوده.

‫منشأ مشکلاتت گذشته است.

‫سلام.

‫سلام، یهو تو مسیر طوفان شد.

‫شارژ گوشیم تموم شد،

‫ولی می‌شه اینجا شارژش کنم ‫که زنگ بزنم ماشین بیاد؟

‫- اونجا پریز داریم. ‫- ممنون.

‫دوا؟

‫- برات شکلات داغ آوردم. بیا. ‫- مرسی.

‫مترجم: «نـــامـــدار»

‫می‌خوام سرنوشتم رو تغییر بدم.

‫شرمنده‌ام که مجبور شدم ‫به زور بیارمتون اینجا.

‫مطمئنم سوالات زیادی دارین.

‫خودم می‌دونم باید بهتون توضیح بدم.

‫جواب کل سوالاتتون ‫تو این کتاب هست.

‫با این که این متن ‫چند قرن پیش نوشته شده،

‫داستان معاصری رو روایت می‌کنه.

‫داستانش به سال ۱۹۶۹ ‫و مخزن سد تینز...

‫تو همین آستوریاس برمی‌گرده.

‫باربارا، خواهر پدربزرگت، ‫زن منحصر به فردی بود...

‫و احتمالا از نظر مردم اون دوره ‫بیش از حد مستقل بود.

‫یه روز، پدربزرگ باربارا و برادرش ‫که مارکیِ ویستا آلگره بود،

‫به دیدنشون میاد. ‫خبر خیلی مهمی بهشون داد.

‫دکترها بهش گفته بودن ‫به زودی از دنیا می‌ره.

‫رو به موت بود.

‫متأسفم بابابزرگ.

‫واسه همین مارکی داستانمون ‫این‌قدر سریع به دیدنشون اومده بود،

‫آخه می‌خواست ارزشمندترین گنجینه ‫خانواده‌شون رو در اختیار نوه‌هاش قرار بده.

‫کتابی مملو از پیشگویی بود ‫که نسل به نسل دست به دست شده بود.

‫رمز و راز دست‌یابی به دانش و ثروتی...

‫که طی سال‌ها جمع کرده بودن ‫تو اون کتاب نوشته شده بود.

‫ولی دست‌یابی به این اطلاعات بهایی داشت.

‫مارکی ازشون خواست حتما طبق...

‫نوشته‌های کتابه زندگی کنن.

‫من نیستم.

‫باربارا، مسیر زندگیت رو از قبل نوشتن.

‫اتفاقی که امروز برات رخ می‌ده، ‫واسه همه‌مون مهمه.

‫کسی حق نداره سرنوشت من رو بنویسه. ‫نه‌خیر.

‫مارتین، بیا بریم.

‫مارتین، تو بازیشون دخیل نشو.

‫ولی پدربزگت، پدر من، فرق می‌کرد.

‫مارکی پدرم رو مطیع خودش کرده ‫و اراده‌اش رو تحت کنترل درآورده بود.

‫پدرم معتقد بود اگه بخواد وارث اصلی باشه،

‫مجبوره با ایمان کورکورانه ‫از پیشگویی‌های کتابه پیروی کنه.

‫- از پسش برنمیام. ‫- برمیای. نوشته شده دیگه.

‫البته گاهی اوقات باید خیلی تلاش می‌کرد ‫تا ایمانش رو حفظ کنه.

‫باربارا اصلا خبر نداشت ‫که این رویارویی با خانواده‌اش...

‫به سرنوشت غم‌انگیزش ختم می‌شه.

‫مارتین!

‫نمی‌شه فعلا به حرف پدربزرگمون گوش بدی؟

‫به حرفش گوش کن، صبر کن بمیره، ‫بعدش می‌تونی طبق خواسته خودت زندگی کنی.

‫- حتی اگه خواستی، با افرن ازدواج کن. ‫- نمی‌تونم دیگه مارتین.

‫دارم زیر بار عفده ‫و شهوت قدرت بابابزرگ له می‌شم.

‫نمی‌خوای عضو خانواده‌مون باشی؟

‫به نفعته تو این کارها ‫نقشی نداشته باشی.

‫تنها نیستی. من همراهتم، خب؟

‫مارتین.

‫من همیشه پیشت می‌مونم، قول می‌دم.

‫تمومش کن!

‫- نه، خواهش می‌کنم! ‫- گفتم تمومش کن!

‫- مارتین، ولم کن! مارتین، خواهش می‌کنم... ‫- زود باش!

‫داره دردم میاد! ‫مارتین، ولم کن!

‫نه! ولم کن!

‫نه، مارتین! نه! ولم کن!

‫مارتین!

‫نه! مارتین!

‫نه!

‫یعنی به قتل رسوندش؟

‫تصمیم گرفت نقشی ‫که بهش داده بودن رو ایفا کنه.

‫این‌ها که همه پیشگویی‌ان. ‫خودت می‌دونستی چی می‌شه.

‫واسه همین فلیکس رو ‫فرستادم ازت محافظت کنه.

‫مقابل چی ازم محافظت کنه؟

‫مقابل تریون که نماد قدرت ‫و دانش مطلقه.

‫این کتاب کل تجسم‌های ‫پیشینش رو روایت کرده...

‫و نوشته قراره دوباره...

‫تو جسم تو ظهور کنه.

‫می‌دونستین من هم همین که تونستم، ‫از خونه‌مون زدم بیرون؟

‫آبم اصلا با پدرم تو یه جوب نمی‌رفت.

‫خودش مدت کوتاهی بعدش از دنیا رفت ‫و بعدش با مادرتون آشنا شدم.

‫بعدش تو به دنیا اومدی دایانا.

‫چند سال بعدش، ‫مارتین به دنیا اومد.

‫یه سال بعدش، مادرتون از دنیا رفت.

‫این کتاب همون موقع ‫به دستم رسید.

‫پدرم تو وصیت‌نامه‌اش نوشته بود...

‫که باید دقیقا همون موقع به دستم برسه.

‫وقتی دیدم روایت مرگ مادرتون ‫و تاریخ تولد دقیق...

‫جفتتون توش نوشته شده، ‫داشتم دیوانه می‌شدم.

‫هدیه مسمومش همین بود.

‫خوندمش و فهمیدم ‫کل مرگ‌های دردناک...

‫و کل وقایع وحشتناک تاریخ خاندانمون...

‫تو اون کتاب نوشته شده.

‫ولی آخرین پیوندش...

‫هنوز شکل نگرفته بود.

‫روزی که به سن بلوغ برسی، ‫قتل‌عامی صورت می‌گیره...

‫و پنج خادم تریون در جسم ‫پنج جوان احیا می‌شن...

‫که بتونن تو رو ببرن پیشش.

‫خب، واسه چی این مسائل رو ‫قبلا بهمون نگفته بودی؟

‫سعی کردم کل مسائل مربوط ‫به این افسانه‌ها رو درک کنم...

‫تا راه‌حلی واسه جلوگیری ‫از این پیشگویی پیدا کنم،

‫ولی با کشف مسائل مختلف، ‫کم‌کم متوجه شدم وقوعش اجتناب‌ناپذیره.

‫اگه خیلی سر اعمالتون ‫سخت‌گیری می‌کردم، عذر می‌خوام.

‫حالا دلیلش رو فهمیدین. ‫من کل عمرم سعی کردم ازتون محافظت کنم.

‫باورم نمی‌شه جفتتون خیال می‌کردین ‫چنین کارهایی از دستم برمیاد.

‫خب، چطوری می‌خواستیم ‫چنین خیالی نکنیم؟

‫«یکی از اعضای خانواده خودش ‫می‌فرستدش پیش پنج سایه...»

‫«که تریون تو جسمش احیا بشه.»

‫خودم شنیده بودم قبلا داشتی ‫راجع به قتل‌عامی...

‫اجتناب‌ناپذیر با فلیکس حرف می‌زدی.

‫خیال می‌کردم خودت کاری کرده بودی ‫که تصادف رخ بده.

‫من عین پدرم نیستم. ‫جفتتون باید بهم اعتماد کنین.

‫جونت خیلی در خطره.

‫خب، این یعنی چی؟

‫نشان فرد مستثناست.

‫فردی که این نشان رو داشته باشه،

‫در آخرین احیای تریون رو باز می‌کنه.

‫آلماست.

‫[نیکو: گند زدی. ‫نصف شهر دارن دنبالت می‌گردن.]

‫جسد پدربزرگتون رو تمیز کردیم.

‫اگه آماده‌این، می‌تونین بیاین ببینینش.

‫شرمنده که اذیتتون می‌کنم، ‫ولی باید بیاین و هویت جسد رو تأیید کنین.

‫- نمی‌خوام کس دیگه‌ای بمیره. ‫- هنوز تموم نشده.

‫هنوز کار داریم.

‫تا وقتی سایه‌ها زنده باشن، ‫جون مارتین در خطره.

‫همه‌شون بیگناهن.

‫حاضر نیستم بابت مرگشون ‫عذاب وجدان بگیرم.

‫اگه سه نفر دیگه رو بکشیم، ‫همه‌چی تموم می‌شه.

‫کسی نمی‌فهمه چی شده.

‫هر کاری لازمه واسه محافظت از پسرم بکن.

‫- الو؟ ‫- سلام تام، منم، برونو.

‫- سلام برونو، پیش آلی هستی؟ ‫- نه.

‫چی شده؟ صدات عجیب شده.

‫- پدربزرگم امشب از دنیا رفت. ‫- وایستا ببینم، چی؟

‫برادران، بیدار شوید.

‫برادران، بیدار شوید.

‫زمستان طولانی مدتی داشتیم برادران.

‫زمستان طولانی مدتی داشتیم برادران.

‫اومدن سراغ مارتین.

‫با خودشون بردنش ‫و گوشیش رو جواب نمی‌ده.

‫ده‌تا پیغام براش گذاشتم، ولی خبری نشده. ‫باید ببینمت.

‫ببین، وایستا ببینم، خب؟ ‫یه لحظه وایستا.

‫لوکیشنم رو برات می‌فرستم. ‫برونو،

‫گمون کنم کسی رو بشناسم ‫که کمکی از دست بربیاد.

‫کیه؟

‫اوناهاش! اونجاست!

‫چون خیال می‌کردم با دوایی، ‫بهش حسودیم می‌شد.

‫خب، حالا می‌دونی که نبودم.

‫چرا چیزی نگفته بودی؟

‫آخه نمی‌دونستم هنوز هم ‫ازم خوشت میاد یا نه.

‫نمی‌دونم اون موقع چه حسی داشتم، ‫ولی از حس الانم آگاهم.

‫خواهش می‌کنم، داری می‌ترسونیم. ‫می‌شه آروم‌تر بری؟

‫پس با دیدن جاده ‫خاطراتت رو به یاد آوردی.

‫من با دیدن آتش عید یوحنای قدیس ‫خاطراتم رو به یاد آوردم.

‫می‌تونی پشت دراز بکشی.

‫اگه جاده رو نبینی، ‫راحت‌تر می‌گذره.

‫نمی‌خوای ازم سوالی بپرسی؟

‫دوا؟

‫تو کی هستی؟ ‫می‌خوام راستش رو بگی.

‫من هم عین خودتم، مستثنائم.

‫تو خبر داشتی.

‫همون موقع که تو بیمارستان ‫همدیگه رو دیده بودیم، خبر داشتی.

‫نه، اون موقع مطمئن نبودم. ‫خیال می‌کردم سایه‌ای تسخیرت کرده.

‫واسه همین داشتم راجع به همه‌تون ‫تحقیق می‌کردم، ولی بالاخره پیدات کردم.

‫گمون کنم حالا اینجایی، ‫بهتر باشه کمی نصحیتت کنم، مگه نه؟

‫واسه چی اومدیم اینجا؟

‫بهم اعتماد کن.

‫آوردمت اینجا که بفهمی ‫دوا از نظر همه مرده و دفن شده.

‫دیگه سعی نکن دوا باشی، ‫وگرنه سر از تیمارستان درمیاری.

‫- پس باید چیکار کنم؟ ‫- دروغ بگو. کاری کن همه خیال کنن آلی هستی.

‫ولی هنوز همین حوالیه.

‫چون خودت احضارش می‌کنی. ‫اگه فراموشش کنی، غیبش می‌زنه.

‫- می‌خواست من رو بکشه. ‫- نه.

‫- سعی داشت برگرده تو جسمش. ‫- نمی‌دونی ممکنه چه بلایی سرم بیاره.

‫نترس.

‫نظرت چیه نیکوی واقعی رو نشونت بدم؟

‫اونجاست.

‫می‌بینیش؟

‫اصلا ازش نترس.

‫ناپدیدش کن.

‫ولی نمی‌تونه بلایی سرم بیاره. ‫باید همین رو بفهمی.

‫حالا به آلما فکر کن.

Komentarze

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left