Pierwsze 195 wierszy.
گای: اینجا فریسیتیه.
این یارو رو ببین. اون یکی از آدمای عینکیه.
و اونایی که عینک آفتابی میزنن، قهرمانن.
اونا بیخیال و بیملاحظهان و همهکارهی این شهرن.
تو خیلی جذابی.
اوه، میدونم.
گای: میبینی؟ حتی اون ماشین مال اون نیست.
یا زنش.
آدمای عینکی هر کاری بخوان، میکنن.
هر جور مأموریتی رو میرن.
موهای باحال دارن، لباسای باحال.
یعنی، قانون واسه اونا واقعاً قانون نیست. بیشتر شبیه پیشنهادای کوچیکه.
مثلاً، فکر نکنم اون ماشین رو پس بده.
یا اون خانم مهربونو.
میبینی چی میگم؟ قهرمان.
اسمم گایه، و تو بهشت زندگی میکنم.
صبح بخیر، گُلدی.
تمام عمرم اینجا تو فریسیتی زندگی کردم.
یه بهترین دوست دارم، یه ماهی گلی،
و تو بانک کار میکنم.
آدم دیگه چی میخواد؟
مجری خبر: (از تلویزیون) یکشنبه گرم و آفتابی خواهد بود
با کمی تیراندازی از داخل ماشین.
روز خوبی برای ساحله، اما نه ساحل هیتمن،
که مینگذاری و با شلیکهای کالیبر بالا بمباران میشه
از یه هلیکوپتر جنگی سرکش که دزدیده شده توسط...
گای: و هر صبح،
روزمو با خوشمزهترین قهوهی
کل دنیا شروع میکنم.
قهوهی متوسط، با خامه و دو قاشق شکر.
خودت میدونی. اوممم.
اوممم!
این به طرز غیرمنتظرهای داغه.
وای، عالیه.
مثل از دست دادن باکرگیه، ولی توی دهنم.
مرسی که با این همه عشق درستش کردی.
خواهش میکنم.
گای: (بلند) سرکار جانی!
روز خوبی داشته باشی، گای.
گای: روز خوبی نداشته باش، یه روز فوقالعاده داشته باش!
صبر کن ببینم.
یعنی میخوای بگی هیچکس اونا رو برنداشته؟ امروز روزشه.
مثل هر روز دیگه. - برمیگردم براشون.
اوه! چقدر نزدیک.
اومم! این بهترین فنجون قهوهی تمام تاریخ بشریته.
میخوام یه آهنگ راجع بهش بنویسم.
میخوام با بدنم با اون آهنگ برقصم.
بادی: (میخندد) عاشق زندگیمم.
یه چیزی تو این هست که جای خودتو پیدا کنی و همونجا بمونی.
واسه همینه که بهش میگن منطقهی امن، لعنتی خیلی راحته.
(صدای خرناس مرد) - اوه، جو!
دوشنبهها، مگه نه، جو؟
تو گفتی، گای. - آره.
تو فریسیتی، هر چی بخوام دارم.
روز خوبی نداشته باش...
یه روز عالی داشته باش.
مرد: ممنون. - (میخندد)
مواظب خودت باش.
گای: به جز یه چیز.
شاد به نظر میآی.
اوه، بیخیال، نگران اون نباش، گای. یه نفر رو پیدا میکنی.
اوه، اشکال نداره، باد.
حس میکنم تا ابد دنبالش گشتم، میدونی؟
شاید قسمت نیست.
همه روی زمین بخوابید!
(صدای شلیک اسلحه) - (زن نفس نفس میزند)
(آه میکشد) من زنی رو که دنبالشم میشناسم. - اوه، بذار حدس بزنم.
یه زن با حس شوخطبعی خاص. - حس شوخطبعی.
بادی: یه جور وسواس به آهنگهای شاد دیوا پاپ.
دیوا پاپ. آره، خودشه.
اون تو مغز من جا خوش کرده و از اونجا نمیره.
و میدونی چی؟ نمیخوام بره.
خب، حدس بزن چی شده؟ اون نه میاد نه میره.
میدونی چرا؟ چون وجود نداره.
اون فقط یه خیاله. یه رویاست. - این بیرحمیه. تو بیرحمی.
الان داری بدجنس بازی درمیاری. بدجنس. - بادی: دارم واقعیت رو میگم.
هیچکس سعی نکنه قهرمان بشه. همه چی به زودی تموم میشه.
خب، نظرت چیه؟ بعد از کار بریم ساحل آبجو بخوریم؟
معلومه که بعد از کار میریم ساحل آبجو بخوریم.
این منو خیلی خوشحال میکنه.
منم همینطور.
چی داری؟
مرد: مدرک یه مرحلهی مخفی. این چیزیه که دنبالشی، مگه نه؟
فیلم یا اسکرینشات داری؟
نه. ولی میدونم کی داره.
میخوای بدونی با کسایی که وقتمو تلف میکنن چیکار میکنم؟
اوه، واو. اوه، یکی میخواد بازی کنه.
هی، واقعاً بریتانیایی هستی، یا این یه فیلتر لهجهست؟
آخه شاید بعداً بتونیم همدیگه رو ببینیم.
ممنون، ولی اصلاً علاقهای ندارم زیرزمین مامانتو ببینم.
مرد: شوخیت گرفته؟
خب، من یه نقشه دارم که محل پاتوقشو نشون میده.
نمیدونم چطور میتونی بری تو، ولی اگه رفتی، کلیپ ۵۶ شاید به دردت بخوره.
حالا، من یه سوال دارم.
اصلاً این کلیپ ویدئو چی اینقدر خاصه؟
چیزی که خاصه اینه که من آدمایی رو میکشم که در موردش سوال میپرسن.
مرد: اوهوم، میفهمم. باحاله. آره، باحاله.
لعنتی، دختر، چقدر شیطونی تو!
ولی جداً، غنیمته یا فقط تجربهشه؟
(ناله میکند) - اینا سوالن.
کفشای کتونی اون سارقه آخری رو دیدی؟
اون ساعت دو و نیمیه؟
نه، اون ساعت چهارمیه.
اون ساقبلند سهربع، با کفیهای فومی خوشگل.
وقتی رو صورتم پا گذاشت، اصلاً حسش نکردم.
رفیق: (خنده) اوه، بابا. - وای.
هردو: زندگی تو شهر بزرگ. هیچ چیزی مثلش پیدا نمیشه.
سارق زن: بده بیاد!
هردو: مثل اینکه بارون میاد.
هردو: کسی گربه منو دیده؟
بادی: میدونی چیه، گای، مردم همیشه میگن، مثلاً...
«گای بهتر از هرکس دیگهای که میشناسم، میتونه کفش تو صورتش بخوره.» (میخندد)
یعنی، وقتی این اتفاق میافته، طوری رفتار میکنی انگار نه انگار کفش خورده تو صورتت.
روز خوبی نداشته باش، یه روز فوقالعاده داشته باش.
عاشق این آهنگم.
این یه چیز جدیدیه.
هی!
اون خودشه.
کی؟ اون کیه؟
اون دختر رویاهای منه، بادی.
اون واقعیه.
میرم باهاش حرف بزنم. - وایسا، وایسا، وایسا، وایسا.
وایسا، رفیق. عینک آفتابی زده.
خب که چی؟
منظورت از "خب" چیه؟
خب، آخه آدمای عینک دودی با آدمایی مثل ما حرف نمیزنن.
خودت که میدونی!
ببین گای! گای!
گای! پس آبجو خوردن لب ساحل چی؟
گای: ببخشید!
هی!
هی!
گوینده: (از بلندگو) به زودی... فری سیتی ۲!
بزرگتر! خفنتر! باحالتر!
فری سیتی ۲: قتل عام.
همین امروز پیشخرید کنید و بسته جایزه "هرج و مرج" رو بگیرید.
پیشخدمت: میل کردید؟
ببخشید. دارید میبندید؟ (میخنده)
بله.
ما معمولاً صندلیها رو روی میزها نمیذاریم،
خانمِ یک فنجان قهوه چهار ساعته.
تو واقعاً اون بازی رو دوست داری، نه؟ برادرزاده دوازده ساله منم معتادش شده.
انگار همه شیفتهشن.
اوه، فری سیتی؟ آه... نه.
من، خب، از ناشر شکایت دارم.
و مدرکی که لازم دارم تو بازیه.
خب، بعد من کدهامو داشتم... - اوه...
کاش تعطیل نمیکردیم تا بیشتر دربارهاش بشنوم.
صبح بخیر، گُلدی.
یه قهوه متوسط، با خامه و دو حبه قند.
قهوه متوسط، خامه، دو حبه قند.
راستش، فکر کنم امروز دلم میخواد یه کاپوچینو امتحان کنم.
اوه. "کاپوچینو." از گفتن این کلمه لذت میبرم.
انگار یه آبشار از حرفه.
ببخشید؟
میخوام یه کاپوچینو امتحان کنم.
لطفاً.
ولی تو قهوه متوسط، خامه، دو حبه قند میگیری.
این چیزیه که تو میگیری. این چیزیه که همه میگیرن.
هر روز. همیشه.
خب، من... - یکی الان قراره تیر بخوره.
افسر جانی.
گفتم امروز یه کار متفاوت بکنم، میدونی؟
هرچی. مگه نه؟ آره؟
سلام.
ها! فقط خواستم حواستو جمع کنم.
قهوه، شیر، دو تا شکر، لطفاً.
شوخی میکنم.
فقط خواستم حواستو جمع کنم. شوخی کردم.
مرد: داشت شوخی میکرد!
آه، فکر میکنی خودمو از هنر باریستایی تو محروم کنم؟
اصلاً و ابداً.
اومم. داغه.
مثل اینکه مسیح زبونمو شسته...
ولی درست قبل از اینکه تمومش کنه، بالاخره به بابام گفت:
"همینم خوبه." (میخنده، آه میکشه)
ممنون از شما. افسر جانی!
روز خوبی داشته باشی، گای.
کاپوچینو.
روز خوبی نداشته باشی...
...یه روز عالی داشته باشی، فکر کنم.
باشه. روزت بخیر.
همه بخوابید زمین!
هیچکس قهرمانبازی درنیاره.
اینه دختره.
ما راجع به این حرف زدیم.
دیروز سعی کردی باهاش حرف بزنی، نشد.
هیچ وقت نمیشه.
اون عینک آفتابی زده.
ما با آدمای عینک دودیدار کار نداریم.
شاید منم یه عینک آفتابی واسه خودم بگیرم.
چی؟ چی میگی؟ نمیتونی این کارو بکنی.
اوه، خدای من. دارم چیکار میکنم؟
سلام.
دزد: چی گفتی؟
No comments yet. Be the first to leave one.