Pierwsze 199 wierszy.
مطمئنم نیستم کی پیشنهاد داده بود...
که چند صد فرد رو به بلوغ رو تو مدارسی بدون بودجه کافی...
تحت نظر افرادی که آرزوهاشون سالها پیش نابود شده بگنجونن،
ولی سادیسمش رو تحسین میکنم.
اسمشون رو بگو.
نفهمیدم کی بودن، راست میگم.
- خیلی سریع تموم شد. - پاگزلی، احساسات نقطه ضعف میاره.
خودت رو جمع و جور کن.
زود باش.
ترسیدی بچه؟ ترسیدی؟
خوبی؟
نمیخوام به برادرم اعتراف کنم...
که اخیرا اسیر تصاویر ذهنی شدم.
یهویی میبینمشون...
و عین شوک درمانی میمونن، ولی سوزش رضایتبخش بعدش رو ندارن.
خودم ردیفش میکنم.
ونزدی؟
میخوای چیکار کنی؟
کاری که استادشم رو میکنم.
مترجم: «نـــامـــدار»
عه، دالتون، اونجا رو.
خواهر خوکلیه.
سلام دختر عجیبالخلقه.
تمرینمون خصوصیه.
کسی جز خودم حق نداره برادرم رو شکنجه کنه.
«ونزدی»
هوم.
عزیز دلم، قصد داری تا کی بهمون بیمحلی کنی؟
لرچ، لطفا به والدینم یادآوری کن که دیگه باهاشون حرف نمیزنم.
هوم.
افعی کوچولوی نازم، بهت قول میدم...
عاشق «هرگزگاه» میشی.
مگه نه تیش؟
معلومه. مدرسهشون خوراک خودشه.
چطور مگه؟ چون خوراک خودت بوده؟
من اصلا علاقه ندارم پا جای پای تو بذارم.
کاپیتان تیم شمشیربازی بشم.
ملکه مراسم رقص شوم و رئیس انجمن احضار روح بشم.
منظورم این بود که بالاخره هممدرسهایهات درکت میکنن.
حتی شاید چندتا دوست پیدا کردی.
«هرگزگاه» با کل مدارس شبانهروزی فرق میکنه.
جای سحرآمیزیه.
همونجا با مادرت آشنا شده بودم.
همونجا عاشق شدیم.
با این کارهاتون حالت تهوع بهم دست میده.
حالت تهوع خوشآیندی هم نیست.
عزیز دلم، اخراج شدنت که تقصیر ما نبود.
خانواده پسره میخواستن به جرم اقدام به قتل ازت شکایت کنن.
چنین شکایتی چه تأثیری رو سوابق تحصیلیت میذاشت؟
تأثیر خیلی بدی میذاشت.
اونجوری همه میفهمیدن نتونستم کارش رو تموم کنم.
هوم.
[آکادمی «هرگزگاه» خروجی بعدی، سمت چپ]
همینجا خوبه.
- مرسی. - مطمئنی میخوای اینجا پیاده بشی؟
شاید گذر قشنگی داشته باشه، ولی دقیقا از کنار «هرگزگاه» رد میشه.
همون مدرسه بچههای مطرود رو میگین؟
هه. خیلی مؤدبانه گفتی.
من هیچوقت با بچههای مطرود مشکلی نداشتم.
مشاور اردوگاه تابستونیم گرگینه بود.
آدم خیلی خوبی بود.
آره، عین خودم و خودتن،
ولی یهو گلوی آدم رو پاره میکنن.
مرسی.
حداقل امروز داره خیلی قشنگ میشه.
ونزدی واقعا اسم منحصر به فردیه.
حدس میزنم همون روز به دنیا اومده باشی؟
من جمعه، سیزدهم به دنیا اومدم.
اسمش رو از یکی از ابیات لالایی محبوبم انتخاب کردم:
«فرزند چهارشنبه پر از مصیبت است.»
همیشه دنیا رو از دریچه منحصر به فردی میدیدی مورتیشا.
هوم.
مادرت بهت گفته بود اون قدیمها هماتاقی بودیم؟
یعنی موقع فارغالتحصیلی سلامت روانتون خدشهدار نشده بود؟
چه خارقالعاده.
واقعا مسیر تحصیلی خیلی جالبی رو طی کردی.
طی پنج سال، تو هشت مدرسه تحصیل کردی.
استحکام هیچ مدرسهای واسه نگه داشتنم کاهی نیست.
شرط میبندم اینجا هم همون شکلی باشه.
گمون کنم منظور دخترمون از این قراره...
که بابت فرصتی که بهش دادین، سپاسگزاره.
«هرگزگاه» معمولا وسط ترم ثبتنام نمیکنه،
ولی با توجه به نمرات عالی ونزدی...
و تاریخچه درازمدت خانوادهات تو این مدرسه،
با هیئت مدیره صحبت کردم و استثنا قائل شدیم.
لاریسا، جلسات... اِم...
تراپی ونزدی چی میشه؟
دادگاه حکم داده باید بره تراپی.
هوم. مدرسهمون با تراپیستی در جریکو در ارتباطه.
- میتونه هفتهای دو بار بره. - شنیدی ابر طوفانی کوچولوی نازم؟
کارش حرف نداره.
ببینیم از اولین جلسهمون جون سالم به در میبره یا نه.
تو خوابگاه قدیمی مادرت بهت اتاق دادم.
«سرای اوفلیا» رو میگم.
ببین درست میگم یا نه:
اوفلیا همونی بود که وقتی خانوادهاش...
دیوانهاش کردن، خودکشی کرد، درسته؟
بریم هماتاقی جدیدت رو ببینیم؟
چه فضای سرزندهای.
سلام هماتاقی.
ونزدی، ایشون ایند سینکلر هستن.
حالت خوبه؟
انگار کمی رنگت پریده.
ونزدی همیشه نیمهجان جلوه میکنه.
آها.
به «سرای اوفلیا» خوش اومدی.
اهل بغل نیستی. فهمیدم.
لطفا ونزدی رو ببخش.
به رنگ حساسیت داره.
عه، عجب.
چجوری میشی؟
کلی کهیر میزنم و بعدش گوشت بدنم از استخونش جدا میشه.
خوشبختانه سفارش ویژهای واسه لباس فرمت ثبت کردیم.
ایند، لطفا ونزدی رو ببر دفتر آموزش...
که لباس فرم و برنامهاش رو تحویل بگیره،
مدرسه رو هم تو راه نشونش بده.
«هرگزگاه» رو سال ۱۷۹۱ جهت تربیت...
امثال ما تأسیس کردن.
از بچههای مطرود گرفته تا عجیبالخلقهها، هیولاها...
و هر دسته رانده شدهای که دلت بخواد اینجا هستن.
نمیخواد با حرفهای قشنگ توجهم رو جلب کنی.
- قصد ندارم زیاد اینجا بمونم. - چطور مگه؟
پیشنهاد والدینم بود.
عه، اونجا رو، مادرم داره بهش نیشخند میزنه.
چند وقت بود دنبال بهونه بودن که من رو بفرستن اینجا.
این هم بخش از نقشه زشت، اما به شدت تابلوشونه.
چه نقشهای؟
که من رو عین خودشون بکنن.
در اون صورت، شاید بهتر باشه مسئلهای رو شفافسازی کنی.
شایعه شده که یکی از بچههای مدرسه قبلیت رو کشتی...
و والدینت پارتیبازی کردن که ولت کنن.
در واقع دو بچه بودن، ولی مهم نیست.
به حیاط چهارضلعیمون خوش اومدی.
اینجا که پنج ضلعیه.
شاید گوت و سرکش بودن تو مدرسه معمولیها جواب بده،
ولی شرایط اینجا فرق میکنه.
بذار شرایط اجتماعی «هرگزگاه» رو برات شرح بدم.
من مشتاق شرکت تو کلیشههای رو به بلوغ طایفهای نیستم.
خب، پس نیاز بیپایانت به تحقیر ملت رو باهاش سیرآب کن.
اینجا بچههای مطرود زیادی داریم،
ولی چهار دسته اصلی شامل نیشدارها، پشمالوها، سنگسازها و پولکیها میشه.
نیشدارها یا خونآشامها اونها هستن.
بعضیهاشون چند ده ساله که همینجان.
پشمالوها یا گرگینهها اون کلهخرهان.
من هم جزوشونم!
ماه که کامل میشه، اینجا خیلی سروصدا میشه.
پشمالوها اون موقع گرگ میشن.
پیشنهاد میکنم هدفون عایق صدا بخری.
حدس میزنم پولکیها پری دریایی باشن؟
سریع یاد میگیری.
اون دختره، بیانکا بارکلی هم...
در حکم شهبانوی «هرگزگاه»ـه.
البته جایگاهش اخیرا داره تنزل پیدا میکنه.
قبلا با هنرمند دردمند مدرسهمون، زاویر تورپ، رابطه داشت؛
ولی اول همین ترم به هم زدن.
دلیلش معلوم نیست.
- چه خارقالعاده. - دقیقا.
ولاگ من منبع اصلی شایعات «هرگزگاه»ـه.
سلام ایند! باورت نمیشه چه خبری از هماتاقی جدیدت به گوشم رسیده.
گوشت انسان میخوره.
بچهای رو که به قتل رسونده بود، خورده بود.
به نفعته حواست رو جمع کنی.
کاملا برعکس.
در واقع جسد قربانیانم رو فیله میکنم...
و به خورد حیوانات دستآموزم میدم.
ایجکس، ایشون هماتاقی جدیدم، ونزدیه.
وای.
سیاه و سفیدی.
- عین فیلترهای «اینستاگرام» میمونه. - بهش توجه نکن.
گورگونها زیادی نشئه میکنن.
خیلی نازه، ولی از هیچی خبر نداره.
مدرسهمون کوچکه. تو اینترنت هم اطلاعات خاصی ازت نبود.
واقعا بهتره «اینستا»، «اسنپچت» و «تیکتاک» رو نصب کنی.
به نظرم هدف رسانههای اجتماعی صرفا کسب تأیید دیگرانه و روح آدم رو میمکه.
تله مرگ کوچولوی نازم رو باش.
با این لباس فرم که دیدمت، کلی خاطرات وحشتناک به یادم اومد.
- مگه نه تیش؟ - آره.
نظرتون چیه که شما پسرها تو ماشین منتظر بمونین؟
من و ونزدی باید یه لحظه تنها باشیم.
پاگزلی،
خیلی احساساتی و ضعیفی.
اصلا بدون من زنده نمیمونی. حداکثر دو ماه زنده میمونی.
دل من هم برات تنگ میشه خواهر.
هر برنامهای که واسه فرار ریختی، همین الان به اتمام میرسه.
به کل فامیلهامون گفتم همین که...
سایهات رو در خونهشون افتاد، به اطلاعم برسونن.
جایی نداری که بری.
طبق معمول، من رو دستکم گرفتی مادر.
من از این زندان تحصیلی فرار میکنم،
تو هم دیگه ازم خبردار نمیشی.
تو دختر نابغهای هستی ونزدی.
ولی گاهی اوقات، خودت سد راه خودت میشی.
مطمئنم کمکم عاشق «هرگزگاه» میشی...
و عین من، زندگیت رو تغییر میده.
آها، یه چیزی برات خریدم.
هم «واو» میشه،
No comments yet. Be the first to leave one.