Pierwsze 200 wierszy.
توليدي از An Enterprise Vineyard
اسکار ورنر جولي کريستي
در چهارصد و پنجاه و يک درجه فارنهايت
بازيگران سريل کيوزيک و آنتون ديفرينگ
جرمي اسپنسر بي دوفل و الکس اسکات
نويسنده ژان لوييس ريچارد و فرانسوا تروفو
بر اساس رماني از ري بردبري
آهنگساز برنارد هرمن
مدير فيلمبرداري نيکلاس روگ
رنگ از تکنيکالر
مدير بخش هنري سد کاين
توليد و طراحي صحنه و لباس توني ولتن
اديتور تام نوبل
دستيار کارگردان ميکي دلمر
مدير توليد لوييس ام آلن
کارگردان فرانسوا تروفو
الو
بيا بيرون، سريع چيه، او کيه ؟
بخاطر خدا، تکان بخوريد از آنجا بياييد بيرون
الو ؟
مونتاگ، اينجا
مونتاگ خب .... از چه نوعي بودند ؟
من واقعا نگاه نکردم، قربان از هر نوع چند تا بود
رمان، زندگينامه، داستانهاي ماجرايي اوه، روتين، نه ؟
چرا آنها اينکار را مي کنند ؟ ! اين انحراف محض است
خب، ببينم
مونتاگ روزهاي تعطيل را چکار مي کني ؟
کار زيادي نمي کنم، قربان چمن ها را مي زنم
و اگر قانون اينکار را ممنوع کند ؟
فقط رشد کردنشان را نگاه مي کنم
اوه، اوه خوبه
خيلي خب، مونتاگ در آينده نزديک، اخبار خوبي مي شنوي
بنديکت زمان زيادي با ما نخواهد ماند
و اسمِ مونتاگ، بعنوان کانديد ترقي رتبه ذکر شده است ... قربان ؟
احتمالا خبرهاي خوبي براي مونتاگ در راه است
فکر کنم، همسايه هستيم من در نزديکي واحد 813 زندگي مي کنم
تو هم ساکن آنجا نيستي ؟ بله، هستم
ميداني، ما تقريبا هر روز همين مسير را طي مي کنيم ؟
که اينطور
به همين دليل فکر کردم
بهتر است با هم صحبت کنيم
با من هم عقيده اي ؟ منظورم در مورد صحبت کردن است
نه، نه، اشکالي ندارد ادامه بده
ولي نمي توانم قول بدهم که به هر چيزي ! براي جواب دادن فکر کنم
در اين مورد نگران نباش
هر وقت، کاري را شروع مي کنم هيچ چيز نمي تواند مانع من شود
: عمويم مي گويد در سخنوري خيلي ماهرم
عمويت در مورد سخن گفتن با غريبه ها به تو هشدار نداده است ؟
نه، فقط يکبار گفت : اگر کسي ... بپرسد که چند ساله هستي
: در جواب بگو من هفده سال دارم و مجنونم
آنها هميشه با هم هستند افکار سرگردان ؟
ابله، ديوانه
بهرحال تو من را نمي ترساني
چرا من ؟ هيچ دليلي براي اينکار وجود ندارد
يونيفورم ... من فکر مي کنم
براي اکثريت مردم ترسناک باشد
... وحشت از مردان گروه آتش نشاني من به ايستگاه مقصد رسيدم
من هم
تو يک افسر هستي ؟ اوه، نه، هنوز نه
بزودي افسر مي شوم چونکه در حال ارتقاء رتبه هستم
حتي با چشمان بسته هم مي توانم بگويم شغلت چيه
بخاطر بوي نفت مي گويي ؟ بله
حتما بو ميدهد اينطور نيست ؟
همسرم از اين بو زياد خوشش نمي آيد مي گويد: اين بو در ذهن مي ماند
ولي من اينطور فکر نمي کنم ! به نظر خودم، مثل اودکلن است
اودکلن ؟ بله اودکلن، مثل بقيه اودکلن ها
فکر نمي کنم همسرت را ديده باشم قيافه اش چطور است ؟
به غير از موهاي بلندش تقريبا شبيه تو است
شبيه من ؟ کاملا شبيه تو
منظور از شماره اي که روي لباسهايت حک شده است، چيه ؟
آها منظورت 451 درجه فارنهايت است
چرا مثلا اعداد 121 يا 813 به جاي عدد 451 نيامده اند ؟
چهارصد و پنجاه و يک درجه فارنهايت ... درجه اي است که در آن
کاغذهايِ کتاب شروع به آتش گرفتن کرده و مي سوزند
دوست دارم سوالات ديگري هم بپرسم ولي جرأت نمي کنم
ادامه بده
... واقعيت دارد
که در گذشته
کار آتش نشانها خاموش کردن آتش بوده و نه سوزاندن کتاب ها ؟
واقعا عمويت راست مي گفته ! تو ديوانه اي
خاموش کردن آتش ؟ کي اين را به تو گفته است ؟
نميدانم کي ... ولي واقعيت دارد ؟ ! چه افکار عجيبي
تمام خانه ها نسوز هستند خانه ما نيست
خيلي خب، اگر اينطور است پس بايد يکي از اين روزها شکايت بکني
اينچنين خانه اي بايد از بين رفته و شما هم به جاي ديگري برويد
به خانه اي نسوز
خيلي بد مي شود
به من بگو چرا کتابها را مي سوزانيد ؟
چي ؟
خب، اينهم يک شغل است ! مثل بقيه شغل ها
! يک کار خوب و متنوع
دوشنبه کتابهاي، ميلر، سه شنبه ها داستايوفسکي و چهارشنبه، والت ويتمان
جمعه، فالکنر، شنبه و يکشنبه هم کتابهاي شوپنهاور و سارتر را مي سوزانيم
کتابها را به خاکستر تبديل کرده و خاکسترها را هم دوباره مي سوزانيم
اين شعار رسمي ما است پس کتاب ها را دوست نداري ؟
از باران خوشت مي آيد ؟ بله، عاشق بارانم
کتابها خيلي شبيه ... زباله اند
جالب نيستند
پس چرا خيلي از مردم عليرغم خطرات بازهم کتاب مي خوانند ؟
دقيقا به خاطر ممنوع بودنش است
چرا اينکار ممنوع است ؟
زيرا خواندن کتاب انسانها را غمگين مي کند
تو اين را باور مي کني ؟
بله، کتابها مردم را بيزار مي کنند
آنها مردم را غيراجتماعي و گوشه گير مي کنند
به نظرت من غير اجتماعي هستم ؟
چرا اين را مي پرسي ؟
... خوب من يک معلم هستم
البته، نه هنوز دارم آموزش مي بينم
امروز بعد از ظهر مسئول پذيرش با من مصاحبه نمود
فکر نمي کنم جواب درست را داده باشم
به جوابها خوشبين نيستم
شايد به اين دليل با تو نيز نامؤدب بوده ام آيا مزاحم شما شده ام ؟
اوه، نه اصلا اينطور نيست
در حقيقت من هم امروز بعد از ظهر مصاحبه داشتم
زياد خوب نبودم
من اينجا زندگي مي کنم
مي بيني ؟ اين خانه من است
يک سوال ديگر باز هم ؟
يک سوال کوچک چيه ؟
هيچوقت کتابي را قبل از سوزاندن خوانده اي ؟
چرا بايد اينکار را بکنم ؟ اولا، برايم جالب نيستند
دوم اينکه کارهاي بهتري دارم و سوم، اينکار ممنوع است
البته
احساس خوشبختي مي کني ؟ چي ؟
! البته که خوشبختم
بنابراين ميتوانيد در خيابانها ... از خود محافظت کنيد
هنر دفاع از خود و در صورت نياز حمله
همچنين مي توانند در داخل خانه نيز بکار برده شوند
اگر خوب نگاه کنيد متوجه مي شويد که چگونه
يک زن مي تواند بر مردي که از او سنگين وزن تر مي باشد، غلبه کند
ديديد ؟
حالا اجازه دهيد يکبار ديگر نگاه کنيم
و حالا بصورت آهسته
يکبار ديگر با دقت نگاه کنيد
من بزودي ارتقاء پيدا مي کنم
وقتي جلو مي آيد، حالتش را نگاه کنيد شنيدي، ليندا ؟
زانوها خم شده و دست و پاها به طرف داخل
اوه، اين خيلي جالب است مونتاگ
حالا ديديد که چگونه يک زن خيلي راحت مرد را ناک اوت مي کند
موقع بيرون آمدن از اداره فرمانده به من خبر داد
چي گفت ؟
داشتم در مورد ارتقاء شغلي ام مي گفتم
اين به معني ترفيع گرفتن است عزيزم ؟
چقدر ؟ نگفتند
ميتوانيم خانه بزرگتري کرايه کنيم خوشت مي آيد ؟
دوست دارم ! يک نمايشگر ديگر هم بگيريم
: مي گويند داشتن نمايشگر دوم
مثل اين است که هميشه با افراد خانواده ات باشي
ليندا امروز چند تا قرص مصرف کرده اي ؟
چه خبر شده ؟
اوه، قرصها، خودت مصرف شان کن من يک بسته تازه گرفته ام
چند تا مصرف کرده اي ؟ اوه، نگران نباش ... فقط چند عدد
بهرحال امشب براي من خيلي خاص است
هنگاميکه با خانواده جشن گرفتيم
چي ؟ عمليات ما عليه دشمن در اماکن عمومي
در حال شتاب گرفتن است
طبق آمارِ واحدهاي عمليات شهري
و در مجموع تخمين زده مي شود که
حدود 2750 پوند از نسخه هاي معمولي
و 836 پوند از نسخه هاي چاپ اول
و 17 پوند از نسخه هاي خطي نابود شده اند
همچنين 23 اخلالگر نظم عمومي دستگير و منتظر بازپروري مي باشند
اين را ديده اي ؟ پسر عمو کلوديت، امشب کلا باد کرده
کي ؟ عموزاده، کلوديت
پسر عمو کلوديت کيه ؟ عموزاده اي که دوستش نداري
من هيچکدام از آنها را دوست ندارم
چرا آشپزخانه را مرتب نکرده اي ؟ خيلي افتضاحه
اوه، عجله کن، زود باش فقط يک دقيقه فرصت دارم
عجله کن سريع
نمي فهمم چطور مي تواني در بازي شرکت کني ؟
برنامه با سانسور بخشهايي اجرا مي شود اين من هستم
هنگامي که مردم به من نگاه مي کنند مجبور مي شوم با آنها حرف بزنم
آنها سؤال مي کنند و من هم مجبورم نظرم را بگويم
.... برنامه شروع شده است عموزاده ها، هر کجا که هستند
اين شما و اين هم برنامه سينماي خانواده ما
! بياييد با ما بازي بکنيد
طبعا در اين برنامه
هر گونه تشابه با شخصيتهاي حقيقي يا حقوقي
کاملا تصادفي و غير عمدي مي باشد
بنابراين اگر آماده بازي کردن هستيد
شما خواهيد بود ... خب فکر مي کنم اين را بخواهيد
بياييد عموزاده ها ! تا جزو خانواده ما شويد
چارلز شما متوجه اين وضعيت دشوار هستيد ؟
معضل بزرگي بوده و راه برون رفتي نمي بينم
صبر، صبر کن برنارد قطعا راه حلي پيدا مي شود
تا الان 13 نفر از ما اينجا هستيم درسته ؟
تو مي خواهي با دعوت از ادوارد گروهمان 14 نفري شود
اما اگر يکي از ما مريض شود بازهم 13 نفر خواهيم شد
دقيقا، ولي بايد افراد بيشتري را دعوت کرد اين يک ايده است
در مورد جيمس و لوتي ، چي ؟ آنوقت ما 16 نفر مي شويم
پس اگر حتي کسي هم بيمار شود حداقل تعدادمان 13 نفر نخواهد شد
اما اينجا مشکل کمبود اتاق داريم
لوتي، دو پسر کوچک دارد فريدي و جان کوچولو
من مطلقا هيچ مشکلي نمي بينم
ما مي توانيم بچه ها را در اتاق هلن بگذاريم
تو چي فکر مي کني، ليندا ؟
زود باش، منتظر تو هستند ... من فکر مي کنم
مي بيني ؟ ! ليندا، با من موافق است
بچه هاي لوتي بايد بروند پيش هلن مطمئنا، حق با ليندا است
No comments yet. Be the first to leave one.