De eerste 200 regels.
من دينا هستم
من دينا هستم، اين داستان منه
دينا؟ چيکار داري مي کني؟
يک، دو، سه
چهار، پنج، شش، هفت
هشت، نه
از اينجا خيلي دوره - آره -
بريم تو رخت خواب؟
من مي ترسم، مي خوام با تو و بابا بخوابم
تو از چيزي نمي ترسي
دينا
دينا
مامان - دينا؟ -
مواظب باش
تقصير دينا بود
بابا؟
نه
گرسنه اي؟
دينا - توماس، از اونجا بيا پايين -
خالق ما که به وجو آورنده بهشت هستي
به نام تو، قلمرو پادشاهي تو مي آيد
همه چيز به فرمان تو در بهشت و در زمين انجام مي شود
امروز روزي ما را برسان و ما را براي گناهانمان ببخش
همانگونه که ما گناهکارانمان را مي بخشيم
و ما را از وسوسه دور بدار
ما را از شيطان دور کن، آمين
خالق ما که به وجو آورنده بهشت هستي
به نام تو، قلمرو پادشاهي تو مي آيد
همه چيز به فرمان تو در بهشت و در زمين انجام مي شود
امروز روزي ما را برسان و ما را براي گناهانمان ببخش
ژاکوب، دوست من به ما احتياج داره
يه سفر به کوهستان حالتو بهتر مي کنه؟ - بله -
پدرم منو نديد -
مادرم منو تنها گذاشت
خدا هم منو تنها گذاشت
من دينا هستم
من هيچ کس نبودم
ما با هم يه بازي کرديم من و مامانم
توي پرتگاه
بازي ساده اي بود
من دور خودم چرخيدم و تو يه مسير تصادفي قدمهامو شمردم
من دور خودم چرخيدم و تو يه مسير تصادفي قدمهامو شمردم
اگه ميرسيدم لبه پرتگاه
بايد ميومد و منو مي گرفت
ولي هرگز اين کارو نکرد من نتونستم بيشتر از بيست بشمرم
دينا
دينا
تو مطمئني که اونو مي خواي؟
آره، بريد بيرون سلام
بيا اينجا
بدو بيا، اين مال توئه
بيا بگيرش
آره، بيا نزديکتر
بيا جلوتر و بگيرش بگيرش
آره، آره، بگيرش
حالا خودتو جمع و جور کن تو دينا رو داري که بهش فکر کني
اون آموزش لازم داره
اون مثل يه هيولاي وحشيه منم مي دونم-
من مي دونم اون چيه
ولي مي بيني؟
اون جلوي من وايستاده
تنها چيزي که ميشنوم صداي جيغشه
و من به خودم فحش ميدم
اون کمک لازم داره
اون کمک لازم داره
سلام
اسم من لورکه
... تو
تو بايد دينا باشي
اميدوارم بهت بر نخوره اگه من يه کم تمرين کنم
نه، بازم، بازم، بازم بزن
بازم، بازم
بله؟
...چيزه... خانم دينا، اون
لورک جادويي بود
اون موسيقي رو شروع کرد، و در تمام خونه پخش کرد
مثل جريان رودخونه يخ کوهستان سرد
تا وقتي مي نواخت خطري وجود نداشت
من مطمئن بودم که مامانم اونو فرستاده بود
چون خودش نمي تونست با من باشه
لورک منو بلند کرد، برد بالاي کوهستان
من ديگه سقوط نمي کردم
حالا دينا، من فکر مي کنم الان وقت يه کم خوندنه
نه - بله -
توي اين خونه من ازت انتظار دارم که سر وقت بياي سر شام دينا
و پاهاش هم لخته و هيچي نپوشيده، لطفا يه چي به پاش بپوشونيد بله آقا -
خب، خوندن چطور پيش ميره؟
خوندن؟
خوب - خوب -
پس يه چيزي بخون
در آغاز
خداوند آفريد
بهشت را
و
زمين را
اين چيه؟ تو بهش چي ياد دادي مرد؟
ببرش تو اتاقش
در عوض ما توي رياضيات پيشرفت خوبي داشتيم
دخترها احتياجي ندارند که بدونن با اعداد چطوري شعبده بازي کنن
خانم اسکوئترود، مادر دينا
من مي فهمم که ايشون توي وضعيت غم انگيزي مردن
خب، اين چيزي نيست که ما اينجا در موردش صحبت مي کنيم البته که نه -
فقط، اين ميتونه بهتر به من کمک کنه که بچه رو درک کنم و طرفش باشم
اگه ميدونستم به چي فکر مي کرده
اون اين کارو کرده، ميدوني؟
چيو؟ - اون باعث اتفاق شد -
آب و صابون جوشيده که ريخته شد رو همسرم تقصير دينا بود
البته مطمئنم که عمدي اين کارو نکرده
نه
مطمئنم که عمدي نکرده
نه اون دلش نمي خواد منو ببينه
البته که دلش مي خواد
مادرت عاشق توئه - نه ديگه نيست -
حالا بيا
بيا دست منو بگير، بجنب دينا
...مادر تو توي بهشته، اون
اون خوشحاله، براي اينکه الان
الان اون آزاده
آزاد از تمام جريانات و سختي هاي اين دنيا
و اين اونو خوشحال مي کنه
واقعا؟ - بله -
پس گناه من نبود که اون اتفاق براي مامانم افتاد؟
... خب، تو
اون بالا هيچ ناراحتي وجود نداره و هيچ دختر شيطاني وجود نداره
هيچ کس ديگه نميتونست مامان منو ببره اون بالا
ولي من اين کارو کردم، من مامانو آزاد کردم
مي تونيم بريم؟
منو تنها بذار، مي خوام با مامانم باشم
مامان... مامان
مامان من نرفته بود
مامان من تو بهشت بود
لورک هم همينو بهم گفت مامان من خوشحال بود
آزاد از همه ناراحتيها و مشقتهاي اين دنيا
اون روز من يه دکمه پيدا کردم که از يه لباس افتاده بود
و وقتي برش داشتم
اون اتفاق افتاد
دکمه تو دست منه مامان
پس الان ديگه منو تنها نميذاري
موهات خاکستري شده ژاکوب گرينلو
دينا
مگه موي خاکستري چشه؟ پير مردها موي خاکستري دارن ديگه
شوهر تو هم موهاش خاکستريه
... خب
خانمها و آقايون، ازتون دعوت مي کنم براي شام بمونيد
دينا هم با ما شام مي خوره؟ - نه -
اون تو آشپزخونه غذا مي خوره اون اونجوري خيلي خوشش مياد
صداش مثل رعد و برق بود وقتي من و توماس با هم اسب سواري کرديم
ادوارد - بله؟ -
بايد باهات صحبت کنم خيلي خب -
... چيزه
توماس منو ديد، ژاکوب هم همينطور
عصر بخير دينا، ميري تو رخت خواب؟
آره، مگه ديگه کجا مي تونم برم؟
ادوارد
چطور مي تونم اينو بگم؟
من اونو مي خوام
کيو؟ - دينا -
دختر من؟ - من بايد به سادگي داشته باشمش -
نه از وقتي که همسرمو از دست دادم ... من
ادوارد، مي فهمي؟ مي خوام باهاش ازدواج کنم
... بله، خب
تو واقعا مطمئني؟ - بله -
من باهاش صحبت مي کنم- امروز؟ قول ميدي امروز اين کارو کني؟ -
قول ميدم امروز اين کارو کنم نه، همين الان -
الان اين کارو مي کنم
ممنونم، ممنونم
آندرس، حالا کارمون تمومه
روزتون بخير خانم دينا، اسم من آندرسه
من از رينسناس اومدم اين روبنه
اين يه هديه از طرف نا پدري من ژاکوب گرينلوست
ژاکوب بزرگترين تاجره، خيلي پولداره
چطور مي توني خودتو خراب کني با پول اون؟ - دينا -
شانسو از دست نده، تو ديگه کسي مثل اون پيدا نمي کني - ژاکوب يه عقب مونده پيره -
تو باهاش ازدواج مي کني - هرگز -
ديگه هيچ وقت منو نزن
خب لورک، تو خيلي وقته با ما هستي
ده ساله - ده سال؟ خيلي وقته، اي داد -
خب، متاسفانه من مجبورم ازت بخوام بري
برم؟ - خدا حافظ لورک -
کاروان صبح حرکت مي کنه
لورک؟
تو نميري
جوابمو بده - دينا، خواهش مي کنم -
من نمي تونم براي هميشه اينجا بمونم
من ديگه نميتونم بهت آموزش بدم
تو هم بايد ياد بگيري که از دست رفته ها رو به دست بياري
... تو نبايد
تو نبايد منو ترک کني
آهاي
من مي فهمم
لورک رفته بود ...و فقط
سکوت مونده بود
خودش بود
روز بزرگ
من انجام دادم
دينايي که قاتل بود، دوست داشتني شده بود
ولي اگه اونا ميدونستن برام دست تکون مي دادن؟
من دينا هستم
همسر ژاکوب
ولي اون نمي دونه من کي هستم
No comments yet. Be the first to leave one.