De eerste 200 regels.
آنچه گذشت...
صداهاشون رو میشنوم.
میگفتن این تنها راهِ رفتن به خونهست.
سارا، فقط بگو چیکار کردی.
در رو باز گذاشتم.
یه چیزی دیدم که واقعاً اونجا نبود.
- چی؟ - دوتا بچه رو دیدم.
که وسط جاده وایستاده بودن و به من زُل میزدن.
تو جیم هستی؟
نمیگم نادیده بگیرش.
همینجوریش با برجِ واموندهات به مردم امید واهی دادی.
اینم یه دلیل دیگه برای...
برای اینگه گاله رو ببندی.
اتفاقی که قراره بیفته
همه رو نجات میده.
مامانم کجاست؟ مامانم رو میخوام!
ایتن، فرار کن!
نیتن، تو رو خدا!
من کل شب باهاش بودم،
و اون چاقوی جراحی که ازش استفاده کرد از مطب من برداشته بود.
این قضیه تقصر تو نیست.
دقیقاً چطور میخوای به کِنی بگی...
که سارا باباش رو کُشته؟
کاری که باید میکردم رو کردم. اون دختره ارزشمند بود.
شاید هنوزم ارزشمند باشه.
اونا تیکه تیکهاش کردن و تو خبر داشتی.
کِنی، خواهش میکنم!
از این به بعد خودت مراقب پشت سرت باش.
یه نماد هست که مدام میبینمش.
اینو ببین.
این یارو...
حتماً اون یارو هم نماده رو میدیده.
این تویی، نه؟
ممکنه کلیدِ خارجشدن از اینجا همین موضوع باشه.
به من نزدیک نشو!
به خونۀ جدیدت خوش اومدی.
بپر بالا.
هر شب اون جونورها میان بیرون.
واقعاً هیچ راه فراری نداره.
«ترجمه از محمد سید» Telegram: @GoodBadUgly
سلام. اونجا جات راحته؟
فکر کردی الان منو ترسوندی؟
هان؟
سلام.
فکر کردین این کارهاتون ترسناکه؟
الان مثلاً باید چیکار کنم؟
هان؟ باید خودمو خیس کنم؟ هان؟
خب، نمیتونید بیاید داخل...
چون یه سنگِ تخمی روی پنجرۀ تخمیـه.
آره. آره، لامصب خیلی ترسناکه!
من از شماها نمیترسم.
میفهمین؟
فعلاً خداحافظ.
کجا میرید؟
کجا میرید؟ آهای!
هان؟ آهای!
هان؟
دارم باهاتون حرف میزنم!
پشتتون رو نکنید و بذارید برید.
گوه میخورید پشتتون رو میکنید و میرید.
وای خدا. ریدم توی این...
بوید!
هِی! برگرد طبقۀ پایین.
در معرض دید نباش.
اینو بسپر به خودم.
برو!
اومدم.
- اون کجاست؟ - هِی، ببین...
ببین، هِی... میشه آروم باشیم؟
- آروم باش. - آروم باشیم؟
الان شوخیات گرفته؟
توی این قضیه جزئیات خیلی زیادی هست که شما متوجهشون نیستید.
واقعاً؟ چی؟
که یه سری صدا میشنوه؟
که آدم مهمیه؟
کِی بهمون گفت. اون یه قاتلِ لعنتیه!
همینه و بس. چطور تونستی این کار رو بکنی؟
به هیچکس آسیب نمیزنه.
به تخمم هم نیست که چیکار میکنه و نمیکنه.
کاری که کرده برام مهمه.
میخواست بچۀ منو بکُشه!
آره، میدونم. میدونم. میدونم. میدونم.
- میدونم. - خیلیخب، حالا چی؟
وانمود کنیم که آب از آب تکون نخورده؟
قوانینت چی میشن پس؟
اوضاع عوض شده.
- چطور؟ - چطور؟ یه نفر یه برج...
یه برجِ وامونده گذاشته روی خونۀ گروهی...
و به همه گفته قراره برن خونه!
الان همهشون به من نگاه میکنن...
و براشون سؤاله که چرا من با کلی راه و چاره برنگشتم.
به اندازۀ یه اتوبوس آدم داریم که براشون منابع نداریم،
و یه خونۀ کیری، بدونِ هیچ دلیل کوفتیای ریخت.
پس آره، اگه اون بتونه کمکمون کنه که بفهمیم اینجا چه خبره...
خارج از جعبه میمونه! ختم کلام!
- آهای! - بهت گفتم
طبقۀ پایین بمون! ببینید...
میخوام باهات صحبت کنم.
با دقت کامل گوش کن ببین چی میگم.
اگه دوباره نزدیک خانوادهام بشی،
به خدا قسم، مثل سگ میکُشمت.
بگو که فهمیدی.
بگو که فهمیدی!
فهمیدم.
ببین، من بهتون قول میدم...
قول تو به تخمم هم نیست.
جیم، گوش کن.
حتی شروع هم نکن.
کیر!
لعنت به این وضع!
خیلیخب.
در رو قفل کن و داخل بمون.
تو کجا میری؟
خونۀ گروهی.
باید با دانا صحبت کنم.
میخوام مطمئن بشم که قضیه رو از دهنِ من میشنوه.
بوید!
من نباید اینجا باشم.
اونقدر قوی نیستم که بتونم تحمل کنم.
توی این یه مورد کمکی نمیتونم بهت بکنم،
پس بهتره یه فکری براش بکنی.
ایتن.
ایتن، قول میدم اگه بذاری بیام داخل،
فقط خودم بیام. باشه؟
کسِ دیگهای اینجا نیست.
ایتن، بیخیال. لطفاً بذار بیام داخل.
جولی، چی شده؟
دیشب شنید داشتیم راجعبه سارا صحبت میکردیم.
الانم که نمیاد بیرون.
ایتن؟
عزیزم، بخدا کسی بهت آسیب نمیزنه.
آره، من و مامانت هیچوقت نمیذاریم کسی...
بهت آسیب بزنه.
مثل قضیۀ کرامناکل میمونه.
وقتی میترسه میره داخل غار.
میخوام ببینمش.
میخوام سارا رو ببینم.
خیلیخب، حالا...
سلام. خیلی هم نمیشه...
بهش گفت کوکی شکلاتی، ولی بهتر از این نمیتونستم درست کنم.
هوم.
بیا. مواظب باش. داغه.
ممنون.
خیلیخب. حاضری؟
اونا دیگه چیان؟
خیلیخب. یه سری چیپسهای نونی هستن که تیانچن درست میکنه.
یه چیزی بین بیسکویت و کوکیـه.
واقعاً مزۀ خوبی دارن. خب؟
عه.
دیدی؟ خیلیخب. خُردههاشون رو نریز توی تخت.
ممنون.
یه سورپرایزی برات دارم.
چی؟
هوم... خیلیخب.
چشمهات رو ببند.
بازشون کن.
ولمون کن!
چطور... چطور... اصلاً چطور اینو داری؟
شوخیات گرفته؟ بدونِ این هیچ جا نمیرفتم،
از همون موقع که تو...
تا یه مدت...
هنوز بوی تو رو میداد.
حالا فقط بو میده.
هنوز آخرین باری که به تنت دیدمش رو یادمه.
هِی...
هوم؟
فکرت کجا رفت؟
هیچ جا.
کریستی، چی شده؟
هیچی.
مسخرهست.
خیلیخب.
به هر حال بهم بگو.
اگه دیگه اون آدم سابق نباشم چی؟
آخه... اینجا یه سری چیزا دیدم.
مجبور شدم کارهایی بکنم که...
ببین...
تو هنوز تویی.
منم هنوز منم.
بقیۀ ماجرا رو...
با همدیگه یه فکری براش میکنیم.
هوم؟
هر وجب، هر سانت... یادته؟ (منظورش: کل وجودت رو دوست دارم)
چیکار میکنی؟
ببخشید، من...
اون کُت منه.
- نه، این... - چی شده؟
اون دختره اینجاست.
همونی که داداشش رو کُشت.
خواهش میکنم، فقط...
- برو گمشو بیرون. - دنبال دردسر نمیگردم.
نمیشه خونهات رو پس بگیری. ببین، کُت منو برداشته.
این کاپشن برادر منه.
نه، دیگه نیست.
بذارش زمین و گورت رو گُم کن.
فقط وسایلمون رو میخوام.
یه چیز خاص هست که من...
بقیۀ وسایلتون اینجا نیست. بستهبندیشون کردیم.
دادیمشون به مامان کِنی که انبارشون کنه.
یه وسیلۀ تزئینیِ سرامیکیِ کوچیک بود که تقریباً این هوا بود.
No comments yet. Be the first to leave one.