De eerste 191 regels.
آنچه گذشت...
توی جنگل، تاریکی هست؛
کابوسهایی که حتی نمیتونی تصورشون کنی.
انگکویی. انگکویی.
- نه، نه، نه، نه، نه، نه. - انگکویی.
بهم دست نزنید. بهم دست نزنید. نه، نه!
- انگکویی. - دست نزنید!
آهای، آهای! حالت خوبه؟
- دیدیشون؟ - چیو دیدم؟ کیو دیدم؟
الوییز گفت مامانمون اون شب رفت اونجا.
شبی که اتفاقات بد افتاد.
رفت ببینه بچهها توی برج زندانی شدن یا نه.
این خیلی برات ارزش داره؟
- نکن. لطفاً. - عه؟ ریدم دهنت!
اگه دوباره نزدیکِ مامانم بشی،
تو لامصبِ روانپریش رو میکِشم روی زمین و میبرمت توی اون جعبه.
از اون جونوره یه چیزی کشیدیم بیرون.
تنها مشکل اینه که باید ببینم چطور میشه اینو
وارد بدنِ یکی دیگهشون بکنیم،
بدونِ اینکه خودمون رو به کُشتن بدیم.
پس گلولههای نقره درست کنید.
خب، تو فکر میکنی اینجا یه آزمایش بزرگه، مگه نه؟
اونوقت تا حالا به ذهنت خطور نکرده
که شاید یه عده از افرادِ اینجا، توش دست داشته باشن؟
یعنی باید دست داشته باشن.
وگرنه چطور این آزمایششون رو درست پیش میبرن؟
رندال، چه غلطی داری میکنی؟
نقشۀ جدیده.
الجین خواب دید که داره غرق میشه
و شروع کرد به بالا آوردنِ آب
و تو توی خوابت جیرجیرک دیدی و...
وقتی جعبۀ موزیکال شروع به پخششدن کرد،
یکیشون پرید بیرون و دستم رو سوزوند.
الان واقعاً داری میگی خوابهای کیریمون هم
میتونن بهمون آسیب بزنن؟
صدا رو میشنوید؟
کمکم کنید!
خواهش میکنم. خواهش میکنم. به کمک نیاز دارم!
اون گفت...
گفت میخواد یه چُرت بزنه.
من طبقۀ پایین بودم.
و صدای جیغش رو شنیدم.
اومد داخل و دیدم...
شروع کردم به تکوندادنش و...
سعی کردم بیدارش کنم ولی بیدار نشد.
توی خواب داشت صحبت میکرد،
یه چیزی رو بارها و بارها تکرار میکرد.
بعدش هم که...
یه چیزی در درونش شکست،
و بدنش و صورتش...
وای خدا. عجب!
چی میگفت؟
چی؟
گفتی داشت حرف میزد. چی میگفت؟
نمی... نمیدونم.
ببین، ببین، رجی.
نمیتونم. نه.
رجی، رجی، هِی، گوش کن، رجی.
لازمه...
لازمه بهم بگی چی گفت.
گفت... آممم...
«لمس میکنن، میشکنن...
میدزدن...»
«اینجا هیچکس آزاد نیست.»
بعدش هم...
صورتش همینجوری...
یعنی هنوز خواب بود؟
مطمئنی خواب بوده؟
آره، مطمئنم بابا!
خیلیخب، خیلیخب.
باشه. خیلیخب.
باید...
آره. آممم... خیلیخب.
خیلیخب. خیلیخب.
نه.
همه چی روبهراهه؟
آره، مرد کوچولو. همه چی عالیه.
ببین، یه لطفی در حقم بکن.
میشه لطفاً بری خونه؟ خب؟
اشکالی نداره خواهرت یه کم همینجا بمونه؟
ممنون، رفیق.
آره.
برو خونه. منم الان پشت سرت میام.
باشه.
بیا.
میریم.
بیا کمکم کن شام درست کنم.
باشه.
کِنی.
ببین، باید...
باید به تکتک خونهها سر بزنیم و به مردم خبر بدیم.
خب؟ ۳۰ دقیقه از روشناییِ روز باقی مونده.
تو و جولی به مردم توی شهر بگید.
من میرم به مردم خونۀ گروهی میگم.
رجی هم با من میاد.
نباید هیچکس رو تنها بذاریم.
سارا چی؟
بوید، چه خبره؟
اونجا چه اتفاقی افتاد؟
یه چیزی پائولا رو کُشته.
ولی هنوز هوا تاریک نشده. نمیفهمم.
الان یه چیز دیگه اومده. یه چیز جدید.
امشب برای هیچکس امن نیست که بخوابه.
خب؟
بابام...
توی کاروانه. (ماشینِ کاروان یا آر.وی)
باشه.
رندال، چه غلطی داری میکنی؟
نقشۀ جدیده.
مثل سگ میکُشمت.
جدی؟
چیکار... چیکار میکنی؟
دانا، واقعاً شرمندهام.
ازش عذرخواهی نکن. حق با ما بود.
اون بخشی از این ماجراست.
بخشی از چه ماجرایی؟
دمِ درمانگاه دیدمت.
آره، درسته. تعقیبت کردم.
داشتن یکی از هیولاهاشون رو از درمانگاه میبردن بیرون.
حالا چی هستن؟ یه جور رُبات پویانما؟
یه مدل خراب توشون بود؟ هان؟
اون یه جسد بود، لاشیِ کودن.
حتماً!
بوید یکیشون رو کُشت.
چی؟
یکی از هیولاها رو کُشت.
پس حالا میتونن بمیرن؟
خندهداره که به محض اینکه یه نفر متوجه کسشرهاتون شده...
قوانین چقدر یهویی تغییر کردن.
گرفتی ما رو؟
فکر میکردم مشتاقتر باشی.
این ایدۀ تو بود.
نه. این؟!
این کار آخرتِ دیوونگیه.
این جزو نقشه نبود.
اون بخشی از دلایلیه که هنوز اینجاییم.
کُس عمهاش!
این کار رو نمیکنیم.
میدونی کمکم داره چی به ذهنم میرسه، جیم؟
که شاید این اراجیف رو توی ذهن من فرو کردی
تا ببینی چیکار میکنم.
از کجا بدونم تو هم بخشی از این ماجرا نیستی؟
چون خونهام ریخت روی سرم.
چه مرگته آخه؟
بیا. این یکی.
لاشی!
جیم؟
میخوای دعوا کنی، جیم؟
چاقوی تخمی رو بنداز!
بهم شلیک میکنی؟
باشه.
حالا برو اونجا وایستا.
حالت خوبه، جیم؟
آره. واقعاً شرمندهام.
قرار نبود اینطور بشه.
بازش کن.
منو از این درختِ کیری باز کنید.
حدود پنج دقیقه وقت داریم
تا سوار اون وَن بشیم و برگردیم تو شهر.
کلیدش دستِ کیه؟
- نمیدونم. - جیم؟
منظورت این کلیدهاست؟
هِی، نکن!
کیر توش.
عقل واموندهات رو از دست دادی؟
به گمونم مجبوریم شب رو بمونیم
و ببینیم چی میشه، نه؟
⚡️ ترجمه از محمد سید ⚡️ Telegram: @GoodBadUgly
جولی، برگرد داخل، عزیزم.
نباید میذاشتم بره.
باید جلوش رو میگرفتم.
- مشکلی براش پیش نمیاد. - آهای.
اینجا چه خبره؟
ویکتور میگه نباید بخوابیم.
جولی، بیا داخل، عزیزم. یالا.
نمیشه همینجوری اون بیرون ولش کنیم.
نمیشه بریم دنبالش؟
نه، نه،
مامان راست میگه.
مشکلی برای بابا پیش نمیاد.
فقط...
- باید داخل بمونیم. - آره.
میخوام برم بابا رو بیارم.
هِی...
بوید نمیذاره هیچ بلایی سرِ پدرت بیفته.
بهترین کاری که میتونیم برای بابا بکنیم...
اینه که یه جای امن باشیم.
ممنون که داری این کار رو میکنی.
میدونم دلت نمیخواد اینجا باشی.
این کار رو برای تو نمیکنم.
دیگه اوضاع اینجا حسِ متفاوتی داره.
No comments yet. Be the first to leave one.