De eerste 191 regels.
« آنچه گذشت »
اینجا همه فقط میگن
چقدر از مرگ میترسن
خب، فکر نکنم اینجا
مرگ بدترین اتفاق باشه
وقتی توی خرابهها بیهوش شدم
انگار رفته بودم یه جای دیگه
و بعد صدای اون بچهها رو شنیدم داشتن اون کلمه رو فریاد میزدن
آنگکویی
درخت بطریها برای میراندا مهم بود
این درختها رو توی تصوراتش دیده بود
یه جایی توی این اعداد کلید فهمیدن چیزی هست
که باید درکش کنیم
بچهای در کار نیست
چرا، هست فقط مال تو نیست
الجین، تو رو خدا!
فاطیما ناپدید شده
میخوایم تیم جستجو تشکیل بدیم
اگر فاطیما الان داره با یه کاری بهمون کمک میکنه چی؟
فکر میکنم چیزیش نمیشه
آخرین جایی که دیدیمش، توی آلونک بود
که تقریباً اینجاست
خب، مردم دارن کل مناطق
اطراف شهر رو میگردن که یعنی فقط اینجا و اینجا میمونه
چیکار میکرده؟
چی؟
توی آلونک چیکار میکرده؟ چرا اومده بوده اینجا؟
سلام
فکر کنم الجین میدونه
فکر کنم میدونه فاطیما کجاست
تـرجـمـه و تـنـظـیـم : حـسـیـن اسـمـاعـیـلـی
گفت حالش خوبه و اینکه این اتفاقات خیلی مهمه
خیلی هم با آرامش گفت گفت نباید بترسم
ببین، نمیدونم یهویی قاطی کرده
یا واقعاً یکی از موجودات اینجا داره باهاش صحبت میکنه
- الان کجاست؟ - خونهی گروهی
شما دو تا برید اونجا و حواستون باشه جایی نره
- باشه. تو میخوای چیکار کنی؟ - شما برید
بنظرت هنوز فاطیما رو پیدا نکردن؟
امیدوارم کرده باشن
ویکتور. اینجا چیکار میکنی؟
مادرت خورد زمین
چی؟
ممنون، عزیزم
چی شده؟
- حالم خوبه. حالم خوبه - واقعاً؟
آره، آره
پسر سفیدپوش رو دیدم
- واقعاً؟ - آره
- چی گفت؟ - حرفاش چندان مفید نبود
- بیا بریم غذاخوری - دلم نمیخواد
مامان و بابا میخوان صحبت کنن. بیا بریم
- میخوای بیای؟ - نه
بیا دیگه. خیلی گرسنهم
اون دختر کوچولو ما رو رسوند به انبار زیرزمینی
ویکتور اونجا بود. خیلی ناراحت بود
یه چیزی در مورد مادرش
و شبی که رفت یادش اومد
وقتی بغلش کردم...
- حس کردم میراندا اونجاست - منظورت چیه؟
نمیدونم چطوری توضیحش بدم
ولی میتونستم حسش کنم
میتونستم توی اون اتاق حسش کنم
و بعد منو برد به شبی که اون اتفاقات افتاد
شبی که بچههاش رو ول کرد
شبی که رفت دم اون درخته
یعنی... تصورش کردی؟
نه. نه، نه، نه
تصور نبود. بیشتر از این حرفا بود
یجورایی، میراندا اونجا بود
و داشت سعی میکرد یه چیزی بهم بگه
تعطیله!
دلت میخواد حرفامو بشنوی
توهین نباشهها، جیم ولی بنظرم بقدر کافی ازت شنیدم
ببین، بابت...
بابت برخورد دیروزم معذرت میخوام
نباید اونطوری رفتار میکردم
میترسم
اتفاقاتی داره برای خانوادهم میفته
که نمیدونم چطوری در مقابلشون ازشون محافظت کنم
ولی راستشو بخوای، بنظرم شاید تو بدونی
حدس میزدم اینجا باشی
ازت میخوام باهام بیای خونهی گروهی
این مدت رفتار الجین... عجیب بوده
بر اساس حرفایی که الیس بهم زد
پسر بیچاره خیلی تحت فشار بوده
بعلاوه، با تیلی صمیمی بود
پس، ممکنه اتفاقی که برای تیلی افتاده...
آره. نمیدونم
بگذریم، به الیس گفته
که بخاطر فاطیما و بچهش
همهمون میتونیم بریم خونههامون
نه. همچین چیزی بنظرت آشنا نمیاد؟
ازم میخوای چیکار کنم؟
ازت میخوام باهاش صحبت کنی کاری کنی درک کنه
که اگر واقعاً داره با یکی از موجودات اینجا صحبت میکنه
قصد و غرض خوبی نداره
تو اینو بهتر از همه درک میکنی، خب؟
فقط یادت باشه...
سلام. چه خبر شده؟
الیس و کنی رفتن داخل و میگن الجین حق نداره جایی بره
- آکاستا کجاست؟ - هنوز داره میگرده
برگشتم ببینم کسی چیزی پیدا کرده یا نه
- چند نفر داخلن؟ - نمیدونم
چند نفر بیشتر نیستن اکثراً هنوز دارن میگردن
ازت میخوام خونه رو خالی کنی
وقتی رسید به درخت...
خیلی بهش نزدیک بود
ولی یکی از اون موجودات از جنگل دراومد و...
- لبخند زد - و شاهد مرگ میراندا بودی
قبلاً هم همچین تصوراتی داشتی، مگه نه؟
مثل این نبودن
همیشه جوریه که انگار
دارم چیزی رو میبینم که وجود خارجی نداره
مثلاً، اون روزی که سرباز جنگ داخلی رو دیدم
نرفته بودم به دوران جنگ داخلی
این... این یکی فرق میکنه
ببین، حرف جالبی زدی
گفتی انگار میراندا داشت سعی میکرد
یه چیزی بهت بگه
میدونم بنظر دیوونهوار میاد
نه، اصلاً. حداقل نه توی همچین جایی
خیلیخب....
قانون اول ترمودینامیک اینه که
انرژی نه بهوجود میاد نه از بین میره
فقط از شکلی به شکل دیگه تبدیل میشه
و افکارمون، خاطراتمون...
روحهامون، اگر به همچین چیزهایی باور داشته باشی
از انرژی تشکیل شدن
و اون انرژی...
شاید اینجا، اون انرژی... نمیدونم والا، شاید باقی میمونه
خیلیخب، ببین گفتی یکی از اون...
بچههای ترسناک تو رو رسوند دم انبار زیرزمینی، درسته؟
- آره، یه دختربچه بود - خیلیخب
هرچیزی که میراندا بهت نشون داده
اون بچهها میخواستن ببینیش
وقتی اون دختربچه رو دیدی کجا بودی؟
کنار کامیون ویکتور
الجین
میشه یه لحظه باهات صحبت کنیم؟
آره. باشه
میریم توی اتاق من
اینو بده من
آره
برو تو
راحت باش. بشین. بشین
میشه حواست به در باشه؟
ظاهراً برای یکی دو روز تدارکات جمع کردی
- کجا میخواستی بری؟ - میخواستم...
آره
میخوام یه چیزی ازت بپرسم
و ازت میخوام حقیقت رو بهم بگی
میدونی فاطیما کجاست؟
- الجین؟ - جواب سوالو بده
بهم گفت چیزی نگفتم. منم...
میدونم همهتون چقدر بهش اهمیت میدین
وقتی در مورد مادرت بهم گفتی...
حتی نمیتونم تصور کنم داری چی میکشی
میخواستم کمک کنم نمیخوام به کسی صدمه بزنم
ولی باید درک کنین
اتفاقی که داره میفته، اتفاق خوبیه
الجین، گفتی بهت گفته به کسی نگی
کی گفته؟
میدونم مسخره بنظر میاد ولی فکر کنم فرشتهست
- الجین... - اومده بهمون کمک کنه
یه اتفاقی داره اینجا میفته
که ما توان درکش رو نداریم
مثل توی انجیل
مردم اونموقع هم درک نمیکردن
ولی ایمان داشتن، حتی وقتی شرایط سخت بود
بخصوص وقتی سخت بود
بچهی فاطیما قراره همهمون رو نجات بده
هی، الجین، گوش کن چی میگم، باشه؟
- بچهای وجود نداره - نه اشتباه میکنی
کریستی و ماریل توی درمونگاه ازش سونوگرافی کردن
و وقتی تصویرش رو نشون دادن
هیچی توی شکمش نبود
هرچی داره درونش رشد میکنه، نوزاد نیست
کارهایی که باهاش کرده کارهایی که مجبورش کرده انجام بده...
متوجه نیستین. همهشو برام توضیح داده
- وایسا ببینم. اون فرشته؟ - آره
الجین
روزی که همدیگه رو دیدیم، بهت... گفتم برادرم رو کشتم
میدونی چی شد؟
صداهایی بودن که بهم میگفتن
اگر یه پسربچه رو بکشم همهمون میتونیم بریم خونه
اینجا، هیچی بهت نمیده
فقط همهچی رو ازت میگیره
و کاری که داره با تو میکنه...
ولی میبینی چطور این قضیه فرق میکنه؟
قرار نیست کسی بمیره فاطیما چیزیش نمیشه
No comments yet. Be the first to leave one.