De eerste 120 regels.
! من هنوز کارم تموم نشده
! اونطرف
و سرنوشت ، ما رو مستقيم بسمت سنينهاي افسانه اي دهکده برگ هدايت کرد
چي مي خواي ؟
و ما بالاخره پيداش کرديم
ما استاد جيرايا رو پيدا کرديم
لعنتي ! دشمنن ؟
! حالا فرار کن
ناگاتو ... برو
ولي من از ته دل نمي تونستيم يک نينجاي دهکده برگو قبول کنم
مطمئنم که مي فهمي چرا
ريشه درد
ريشه درد بهمون نينجوتسو ياد بده
شماها همگي از دهکده پنهان برگيد ، مگه نه ؟
ممنونم ... اين براي شماست
اين بچه ها رو بکشم ؟
چـي ...؟
من بچه هاي يتيم زيادي رو تا الان ديدم. رقت انگيزه
بهتره بميرن
. تا از رنجي که مي کشن راحتشون کنيم
! اروچيمارو ... کافيه
تو با تسوناده بريد
من اينجا مي مونم و يه مدتي ازشون نگهداري مي کنم
هان ؟
اين کمترين کاريه که مي تونم انجام بدم
پدر و مادر من توسط يک نينجا از دهکده برگ کشته شده بودن
! بخاطر غذا ممنونم - ! بخاطر غذا ممنونم
در يک آن ماهي رو کباب کرد
. با تکنيک آتيشم - ولي جيرايا سنسي بنظر مي رسيد که
يک کمي با اونها فرق داشت
سنسي ... من ماهيگيري رو حسابي ياد گرفتم
اَ ... راست ميگي ؟ تو هر چي مي گذره بيشتر آدمو اميدوار مي کني
هر چهارتايي در کنار هم شروع به زندگي کرديم
. کمي بعد ، يه اتفاقي افتاد
اتفاق ؟
! ياهيکو
يک نينجا بهمون حمله کرد و نزديک بود ياهيکو رو بکشه
و همون موقع بود که من بهش حمله کردم و بخاطر اينکار کشتمش
و اينکارو بدون اينکه بفهمم انجام دادم
تو خوبي ياهيکو ؟
بنظر مي رسيد که من يک قدرت ويژه اي در اختيار داشم
يک تکنيک چشمي که اون رو با نام رينينگان مي شناسن
و در نتيجه ، جيرايا سنسي که براي آموزش به ما مردد بود
آموزش نينجوتسو به ما رو شروع کرد
بهمون گفت براي اين آموشمون ميده که بتونيم از خودمون محافظت کنيم
، اما فک کنم در مورد من
. اين آموزش براي اين بود که بتونم رينگانم رو کنترل کنم
ولي من از قدرتم مي ترسيدم
. نفرت منو به جنون کشيده بود
فکر مي کردم کاري که انجام دادم اشتباه . بوده و احساس گناه داشت منو از پا در مي آورد
ولي سنسي منو از اين حال بيرون کشيد
بخاطر اون اتفاقه ... نه ؟
... اون روز
وقتي که اون مرد به ياهيکو صدمه زد ، من قاطي کردم
و ديگه هيچي نفهميدم
و نفهميدم دارم چيکار مي کنم
و پيش از اينکه خودم بفهمم ، اون مرد مرده بود
بعدش ، من خيلي ترسيدم
اون نفرت موجب شد از خود بيخود بشم و يه نفرو بکشم
کاري که من کردم ، درست نبود
! بايد يه راه بهتري هم باشه
! ناگاتو
من واقعا نمي دونم اونکار درست بوده يا غلط
ولي بخاطر تو بود که ياهيکو کشته نشد
تو از دوستات محافظت کردي
. کار درست همين بود
کسي نمي تونه تو رو بخاطر کاري که کردي سرزنش کنه
. خيلي زود ، استاد رو قبول کردم
وقتي که تو صدمه مي خوري ، نفرت داشتنو هم ياد مي گيري
بعبارت ديگه ، زماني که به کسي آسيب مي زني هم رنجيده ميشي
اما به همون اندازه هم احساس گناه مي کني
اما ، فهميدن چنين دردي ، موجب ميشه که با بقيه مهربون باشي
شناخت درد به ما کمک مي کنه که رشد کنيم ... بزرگ شيم
و رشد کردن معناش اينه که مي تونيم فکر کنيم
و تنهايي تصميم بگيريم
که درد و رنج رو بشناسم و بهش واکنش نشون بدم و جواب خودمو پيدا کنم
بنظر مي رسيد که جيرايا سنسي همين سوالو ازخودش مي پرسه
و هنوز به جوابي نرسيده
همونطور که تو نرسيدي
. اون موقع ، خيلي زود جوابمو بدست آوردم
من فقط مي خواسم از اون دو نفر محافظت کنم
مهم نبود چه دردي رو بايد تحمل کنم
فهميدم
سنسي ، شما هميشه تو چه فکري هستين ؟
در جهان ، جنگهاي زيادي هست
. همه جا پر از نفرته . بايد اين نفرتو يه کاريش بکنم
و جواب اينکه صلح واقعي چيه رو پيدا کنم
. سه سال گذشت
من احساس مي کردم که بخاطر اين تمرينات از نظر جسمي و روحي قويتر شدم
اما هميشه حرفاي استاد منو به خودم مي آورد
از يک جايي در عمق وجودم
سنسي بهم گفته بود که شايد ، جواب توي رينينگان من باشه
اون وقتها مردم ، پيوسته در حال جنگيدن بودن
و جنگها تمومي نداشتن اون دوره خيلي از الان بدتر بود
در چنين دوره اي بود که براي اولين بار يک راهب
درباره حقيقت چاکرا صحبت کرد و تلاش کرد تا صلح رو براي دنيا به ارمغان بياره
گفته ميشه که اون به سراسر دنيا سفر کرده و از آموزشهايي که
بهشون "نينشو" مي گفته ، دفاع کرده
بعد از مدتي ، نينشو با نام " نينجوتسو" شناخته شده
نينجوتسو درباره قدرتها جنگي نيست
آموزشيه که مردم رو بسمت صلح رهنمون مي کنه
اون راهب رو با نام " ساگاي شش طريقت " مي شناختند
و بهش ناجي دنيا مي گفتن
و مثل تو ، داراي ريننگان بوده
" . ما کسايي هستيم که صلح و نظم رو بوجود مي آرن "
اين کلمات رو راهب گفته
اون به اين باور رسيده بوده که
بالاخره روزي مياد که مردم واقعا همديگرو درک کنند
شايد ، تو تجسم دوباره اون راهب باشي
من حس مي کنم که چشمان تو
. اميدِ اون راهب رو توي خودش داره
سنسي ، جستجوي صلح رو به من سپرد
و سپس تنهامون گذاشت
. با رهبري ياهيکو ، ما حرکتمونو شروع کرديم
. سازمانمون خيلي زود معروف شد
مردم از اينکه ما بدون استفاده از زور . صلح بوجود مي آورديم خوشحال بودن
. اما دنيا توي جنگ بود
. جنگ بزرگ بين سه دهکده مخفي بزرگِ شن و برگ و سنگ
، هانزو ، فرمانده دهکده مخفي بارون
. شايعاتي درباره ما شنيد و بهمون نزديک شد
No comments yet. Be the first to leave one.