De eerste 34 regels.
من هميشه دوست داشتم بدنم رو به بقيه نشون بدم، من هميشه...
به نظرم ميشه گفت هميشه دلم مي خواسته توي شغل سرگرمي باشم
بدون اينکه متوجهش باشم
و الان ديگه توي اين کار هستم
در يک بزرگراه بلند و خلوت
شرق اوماها
ميتوني به صداي موتور ماشين وني که سوار هستي گوش بدي که آهنگ قديمي خودشو مي خونه
ميتوني به زن، يا دختري که تا همين شب قبل ميشناختي فکر کني
ولي افکارت دوباره پريشان ميشه
مثل هميشه
وقتي 16 ساعته که توي راهي
و کار ديگه اي جز اين نداري
ولي ديگه حوصله رانندگي و رفتن نداري
و فقط آرزو مي کني که زودتر به مقصد برسي
ولي با اين حال اينجا هستم
دوباره توي جاده
حضور دارم
بالاي صحنه کنسرت
ميرم اون بالا
نقش ستاره رو بازي مي کنم
اينم از اين
صفحه ديگه اي از زندگيم رو ورق ميزنم
حالا وارد رستورانه ميشي، خسته و کوفته از راه
چشمها رو حس مي کني که به تو خيره شدن به خاطر موهاي بلندت، ميخواي گرم بشي
وانمود مي کني برات مهم نيست،اما داري از درون منفجر مي شي
بيشتر مواقع هم نميشنوي چي پشت سرت ميگن، بعضي مواقع ميشنوي
همون سوال هاي کليشه اي قديمي از هم مي پرسن
“اين مرده يا زنه؟”
هميشه هم حس مي کني تعدادشون از تو بيشتره جرات نمي کني در مقابلش ايستادگي کني
ايستادگي کن
حالا با اين حال اينجا هستم
دوباره توي جاده
حضور دارم
بالاي صحنه کنسرت
No comments yet. Be the first to leave one.