De eerste 200 regels.
آنچه گذشت...
باید بریم تو. اونجا جامون امنه.
من پشت سرت میام.
لامصب!
چرا داشتی اونجوری داد و بیداد میکردی؟
یه خواب خیلی بد دیدم.
مامانت بهت نیاز داره. خب؟
برو کمک بیار.
بابا!
جولی!
- نه! - نزن!
- نه! - بس کن!
- برید داخل! - نمیشه همینجوری ولشون کنیم.
این جنده با شاتگان تخمیاش اتوبوسمون رو ترکوند.
روحت هم خبر نداره داری چیکار میکنی.
کل این مدت، کمتر از دو ساعت...
در کنار این آدما، ازم فاصله داشتی.
اونطور که فکر میکنی نیست.
انقدر لبخند نزن لامصب!
اگه بیای بیرون حالت بهتر میشه.
دیگه نمیتونم این بدمصّب رو تحمل کنم.
میدونم. میدونم.
نباید این کارها رو بکنی. اگه ویکتور بود خوشش نمیاومد.
هر بار یه چیز خیلی عجیب میبینم، اینو میبینم.
این نماد.
اینجا امن نیست.
اونا اینجا میخوابن.
یالا ویکتور. برو، ویکتور، برو.
شاید این مثل یکی از اون داستانهای باورنکردنیای میشه...
که توی مهمونیها میگیم و خوش میگذرونیم...
کسی اونجاست؟
لطفاً کمکمون کنید. ما سوارِ یه اتوبوس بودیم.
تا حالا برات سؤال شده که حق با اَبی بوده یا نه؟
اگه همهش یه خواب باشه چی؟
آخ!
خونِ من الان خونِ توئه.
منظورت چیه که ریخت پایین؟ کدوم خونه ریخت پایین؟
همونی که بغل رستورانه.
- وای خدا. - تابیتا!
«ترجمه از محمد سید» TheFlashPoint
راه ارتباطی با مترجم؛ تلگرام: GoodBadUgly@
پس، اون هُلت داده توی یه درخت، بعدش هم...
بعدش من رفتم یه جای دیگه.
پس یعنی تو...
یعنی میگی تلهپورت کردی؟
نه، من... شاید! نمیدونم.
وقتی اینجوری بیانش میکنی خیلی احقمانه به نظر میاد.
بابا، سارا کجاست؟
نمیدونم.
گفت پشت سرم میاد.
پس به نظرت زندهست؟
- نمیدونم. - خیلیخب، ببین...
ازت میخوام تمام جزئیات رو برام توضیح بدی. خب؟
ببین، رفتی داخل یه درخت و بعد چی شده؟
بعدش برگشتم اینجا.
چطور؟
شانس آوردم. راهم رو پیدا کردم.
نه، ببین، ببین، اگه نمیخوای بهم بگی...
فقط بگو نمیخوای بهم بگی.
- هِی! - نه، نه، بابا، بابا.
گفتی میری جوابِ سؤالات رو پیدا کنی.
گفتی میری بیرون...
و به جواب میرسی یا یه راهی به خونه پیدا میکنی.
دقیقاً همینو گفتی.
ولی الان دقیقاً توی همون وضعیت گوهی هستیم که اولش بودیم.
عه، عه، عه!
ببینم، چِت شده؟
الیس، آهای! باهام صحبت کن.
چی... چی شده؟
قضیه چیه، پسر؟
فاطمه. اون...
ببین، دیشب اوضاع قاراشمیش شد.
بابا، اوضاع خیلی قاراشمیش شد.
حس میکنم مردمی که به اینجا میان...
بهخاطر اینه که...
یه بخشی از وجودشون هست که بهش میچسبن.
صحیح.
و... فکر میکنم که...
ببین، دیشب حس کردم که...
اون بخش از وجودش، شروع به جدا شدن کرد.
گرفتم. خیلیخب.
ببین، ببین، منو نگاه.
منو نگاه.
پس باید تو جایگزینش باشی. خب؟
تو باید اون بخش از وجودش باشی که این مکان نمیتونه ازش جدا کنه.
این مدلی میتونیم این وضع رو پشت سر بذاریم. خب؟
حتی اگه راهمون رو گُم کنیم،
به همدیگه میچسبیم و باز تلاش میکنیم.
تا وقتی که برسیم خونه.
تا وقتیکه برسیم خونه.
درسته.
این مکان برنده نمیشه.
میفهمی؟
خوبه.
بیا بغلم. بیا.
خیلیخب.
- حله. - هوم...
من میرم یه کمکی به کِنی بکنم؛
تلههای حیوانات رو چک کنم و...
بذار یکی دیگه اون کار رو بکنه.
برو فاطمه رو ببین.
خب آخه...
تو فکر این بودم که تا وقتی اون بیرونم، میتونم...
چند تا از اون گلهای وحشیای که دوست داره براش بچینم.
- خوبه. خوبه. آفرین. - آره.
ببین، میدونی چیه؟ بهتره...
به فکرِ این باشی که یه حلقۀ جدید براش بگیری.
اون ماسماسکِ سیمی...
خیلی بهتر از اینا میتونی عمل کنی.
مگه نه؟
خوشحالم برگشتی، بابا.
آره.
تمومِ تموم شد. خوبه. عالی بودی.
چیزیت نیست. نفس بکش، نفس بکش.
فقط مونده اینو بِبُرم. خب؟
خوبه.
خیلیخب. فقط سعی کن خشک نگهش داری. باشه؟
آره.
میتونیم احتمالاً در عرض یکی دو هفته درش بیاریم. خب؟
پس دیگه کاری نداریم؟
تو...
سه تا دندۀ شکسته و احتمالاً یه ریۀ کبود داری.
خیلی هم نمیشه گفت حالت خوبه. خب؟
حالت خوبه، بابا؟
آره رفیق.
فقط دارم یه نفسی تازه میکنم. همین.
حالت چطوره؟
شنیدم تو هم شب سختی رو گذروندی.
با ویکتور رفته بود یه مأموریتی انجام بده.
حالم خوبه.
هوم... ببین، لب کلام اینه که خیلی شانس آوردی.
پس کاری نکن که بدترش کنی، باشه؟
خیلیخب.
یه کم دیگه دوباره بهت سر میزنم.
- خیلیخب. - ممنون.
بچهها، میشه یه لحظه من و مامانتون رو تنها بذارید؟
آره. حتماً.
دانا گفت میتونیم توی خونۀ گروهی بمونیم
ولی عمراً من بچهها رو...
تابی. (مخفف تابیتا)
هِی، هِی، هِی...
فکر کردم مُردی.
شرمنده.
- فکر کردم... - میدونم. واقعاً شرمندهام.
واقعاً شرمندهام.
تحمل از دست دادنت رو ندارم.
نه، نه، نه.
جیم...
اون سیمها به هیچی وصل نیستن.
چی؟
آره، همینجوری فقط از سقف آویزونن.
اگه سیمها وصل نیستن...
چطور برق هست؟
تابیتا، خیلی چیزا هستن که باید در موردشون صحبت کنیم.
حال و اوضاع بچهها چطوره؟
نمیدونم.
فکر کنم ببرمشون رستوران
تا ببینم میتونم براشون غذا پیدا کنم.
نمیدونم آخرین بار کِی غذا خوردن.
دوستت دارم.
منم دوستت دارم.
گوش نمیدی چی میگم.
نه، گوش میدم و دارم بهت میگم برو دَرِت رو بذار.
فکر کردی بعد از اتفاق دیشب...
به شماها اعتماد میکنم؟
اون هیچ فایدهای در برابرِ... (تفنگه رو میگه)
اون جونورهایی که شبها میان نداره.
تنها کاری که میکنی اینه که همه رو مضطرب میکنی.
نه، ولی اشکالی نداره که تو به لاستیکهای تخمیمون شلیک کنی، آره؟
چون اونجوری مردم مثل سگ آروم میشن!
- عه، عه، عه! - تو خیلی...
- عه، عه! - آهای، آهای... دانا... اینجا چه خبره؟
چی شده؟ دانا؟
تو کدوم خری هستی؟
بوید استیونز.
من کلانترم.
مگه اون یارو آسیاییه، کلانتر نبود؟
یه اختلاف نظر کوچولو در مورد سلاحهای گرم داریم.
ساکنین تفنگ حمل نمیکنن.
این قانونه.
اونوقت قانون کیه؟
من.
خب، قوانین عوض میشن.
نه، نه، نه.
بسپرش به من. صبر کن. صبر کن.
ببین. درک میکنم.
درک میکنم که همه چی خیلی ترسناکه. نه؟
ولی من یه هفتۀ عجیبِ تخمی گذروندم، پس...
از حالت عادی یه مقدار کمتر صبورم.
از قوانین خوشت نمیاد. عالیه.
تفنگت رو بردار و برو توی جنگل زندگی کن
و هر قانونی دوست داری برای خودت بذار.
ببین چقدر دَووم میاری.
حالا...
اگه میخوای شبها که اون جونورها میان بیرون تا شکار کنن بالای سرت یه سقف باشه،
پس اون تفنگ کیریات رو میذاری زمین
و به حرف این خانم گوش میدی.
انتخاب خوبی کردی.
اوهوم.
اوهوم.
No comments yet. Be the first to leave one.