200 baris pertama.
ام... بهش بگو باید اینو بیرون بذارم. باشه؟
آره، اون پشت. عالیه.
اون مال طبقهی بالاست.
- اونهاش. - سلام، عزیزم.
سلام! حالت چطوره؟
- خستهم. - جدی؟
هی... میرم یه سلام کوچیک به همسایهمون بکنم.
باشه.
هی! اسکات مارویچ.
- مایک، مایک پرنتس، سلام. - سلام.
- شما مستأجر خانوادهی برنت هستین؟ - درسته، آره.
خیلی سخته که توی این محله...
یه جای خوب با یه قیمت مناسب پیدا کنی.
اما بخاطر استخر اجارهاش کردیم.
آره، خب با هوای این اواخر، کار خوبی کردین.
هی! جنا! بیا با مایک، همسایه جدیدمون آشنا شو.
- باشه. - خیلی هیجان انگیزه.
خوش اومدین.
ماشین خوشگلی داری.
اوه، آره! میدونی، با ماهی 800 دلار...
میتونم یکی از اون خوشگلا رو واست جور کنم.
اوه، تو اونا رو میفروشی؟
بیا بهم سر بزن... واسه امتحان یکیش رو ببر.
- اجباری نیست. - باشه.
- سلام، من جنا هتسم. - سلام.
- از دیدنت خوشحالم. - مایک هستم.
باید یکشنبه واسه کباب کردن بیاین پیشمون
تا با همسایهها آشنا بشین.
- عالیه. - آره، ساعت چند؟
خب، باید با همسرم هماهنگ کنم
اما بنظرم سر ظهر زمان مناسبی باشه.
عالیه. منم با خودم آبجو میارم.
وقتی زمان دقیقش رو فهمیدی به اون شماره تلفنی که بهت دادن زنگ بزن، شمارهی خودمه.
- باید پیاده کردن وسایلمون رو تموم کنیم. - آره.
این آدما ساعتی پول میگیرن. از دیدنت خوشحال شدم.
از دیدنت خوشحال شدم.
- خداحافظ. - خداحافظ.
- سلام. - سلام.
همم... پاستا.
غعذاش آمادهاس ولی گوجههای تازهی از توی باغچهی حیاط آوردم.
روزت چطور بود؟
آه، بچهها هنوز توی فضای تعطیلات تابستونی هستن.
مجبورم همچی رو سه بار تکرار کنم
ولی فقط نصفشون گوش میدن.
یه ماشین توی پیادهروی خونهی بغلی دیدم.
همسایه جدید اومده؟
آره، یه زوج جوون هستن. اونا رو...
به مهمونی کباب کردن روز یکشنبه دعوت کردم تا با همسایهها آشنا بشن.
فکر کردم خانوادهی گتنرز، برایان و مارلا رو دعوت کنیم.
ای کاش اول ازم میپرسیدی.
باید این آخر هفته مقالهی بچهها رو بخونم.
فقط یه مهمونی کباب کردنه. خودم ترتیب همچی رو میدم.
نمیدونم چرا ما باید اینکارو بکنیم.
منظورم اینه که، اگه قرار غذا بپزیم...
ترجیح میدم دوستای خودمون بیان اینجا.
خانوادهی گتنرز حوصلهی آدمو سر میبرن.
اونا واسه همچی از ما دعوت میکنن. پس نمیتونم...
پس بذار اونا مهمونی بگیرن.
فقط سعی دارم همسایهی خوبی باشم...
بهشون زنگ میزنم و میگم کنسل شده.
نه، نه، نه، نه، عیبی نداره، متأسفم.
بیخیال.
میرم قبل شام یه دوش بگیرم.
سس مایونز نیست؟
میتونی یه بار امتحانش کنی...
خب؟ توی خیابون میوزیم پارک هستی...
و روی اون قطار وحشت هستی
و قراره با اون سرعت زیاد و با اون آدرنالین بیاد پایین
یه کوروت واقعی اینجوریه.
- تو گفتی سرعتش 190 مایل در ساعته؟ - ممکنه.
آخه کجا باید با ماشینی که سرعتش 190 مایل در ساعت رانندگی کنم؟
هر جایی که بخوای، رایان.
کابین خلبانها رو انگار واسه شامپانزهها درست کردن
یا یه چیزی مثل این.
آدمی به اندازهی من توی اون ماشین جا نمیشه.
تعجب میکنی.
فقط نگو که تا حالا توی یه کوروت نبودی.
- آه... - یه بار امتحان کن بعد بهم بگو.
میدونی، یه جورایی کوروت واسه آدمایی که آلت کوچیکی دارن.
- میدونی؟ توهین نباشه البته. - اوه، جدی؟
میدونی پکسین چی میگه؟ "اگه توی یه کوروت باشی، دخترا واست میمیرن."
پکستون دیگه کیه؟
فیلم "دروغهای واقعی"، رفیق. تام آرنولد شوارتز...
- هی، عزیزم! - بله؟
میشه ببینی برگرمون آمادهست یا نه؟
آره، البته.
دوست دارم. خیلی مهربونه.
عاشق دریام.
- سلام. - سلام.
اوضاع چطوره؟
اوه، خوبه. چی میتونم بهتون بدم؟
آه، اسکات از آبدار خوشش میاد.
ام، این آبدار آمادهست.
- فقط... بگیرش. - عالی.
ممنون.
چند وقته ازدواج کردین؟
اوه، راستش فقط 4 ماهه.
اما قبل اون زمان زیادی باهم بودیم.
هی، راستش متوجه شدم مهارت خوبی توی باغداری داری.
آره، یه جورایی یه سرگرمیه باعث میشه از خونه بیرون بیارم.
درسته.
- توئم باغداری میکنی؟ - نه.
میدونی، دوست داری ولی هیچوقت...
فضای کافی نداشتم که چیزی بکارم.
هی، شغلت چیه، مایک؟
من یه نویسندهی فنی هستم.
چیزی نپرس، مثل اسمش کسل کنندهاس.
اما توی خونه کار میکنم و بیشتر مواقع تنهام.
- اوه، عالیه. - آره.
هی، کار عجیبی نیست که ازت بخوام...
بیای و یه نگاهی به حیاط پشتیم بندازی؟
خیلی بهم ریختهاس و نمیدونم چی رو در بیارم
و چی رو بکارم و... ازت ممنون میشم.
- هر موقع خواستی میام. - جدی؟ عالی میشه.
- هی، جنا! - بله؟
نذار اون برگرها سرد بشن و سس خردل رو هم یادت نره.
- یه لحظه صبر کن. - باشه.
ممنون، مایک.
خب، بنظر میومد آدمای خوبی باشن.
خوشبختانه حوصلهشونو سر نبردیم.
زوجی خوشبختی هم هستن.
اونا خیلی جوون.
احتمالاً ترجیح بدن...
با آدمای همسن خودشون بگردن.
دختره بنظر کمحرف میومد. خیلی آروم بود.
البته اسکات به جای جفتشون حرف زد.
فکر نمیکنی آدم عوضی باشه؟
نه راستش شاید یه خورده تخس باشه...
اما یه جورایی فکر میکنم بامزهاس.
چون تو رو میخندونه باعث نمیشه آدم بامزهای باشه.
عزیزم، باید ساعت 6 صبح پاشم.
- شب بخیر. - شب بخیر.
اوه پسر.
سلام، همسایه!
سلام!
فکر کنم 10 سالی باشه...
که کسی به اون باغچه دست نزده.
خیلی تابلوـه، نه؟
اوه، نمیدونم واسه پروژهی به این بزرگی آماده هستم یا نه.
تعجب میکنی وقتی ببینی چقدر زود تمومش کردی.
میخوای بیای اینجا و راهنماییم کنی؟
وقتی علفهای هرز رو درآوردی...
اونوقت میتونی ببینی دقیقاً چی داری.
اوهوم.
مثل این یاس بفنشی که اینجاس...
خیلی قشنگن اما بیش از حد رشد کردن.
آره، خیلی ضایعاس، نه؟
میتونی بِبُریشون...
و توی یه جای دیگه از حیاطت بکاریشون. یکم پخششون کنی.
اما من تو فکر یه باغچهی گیاه بودم.
البته، البته، میتونی با بذر گیاهان خشک مخلوطشون کنی
و اینجوری دیگه مجبور نیستی بهشون آب بدی.
- واقعاً؟ - آره.
ها.
هی، فکر میکنی بتونی کمکم کنی چندتا ازشون رو در بیارم؟
نه، سرم شلوغه، متأسفم. آره، البته که میتونم.
ممنون. لطف میکنی.
خب، بچه نداری؟
بخاظر این پرسیدم چون چندتا عکس توی خونهتون دیدم و...
آره، من یه پسر دارم، اسمش الکسـه.
- الکس. - الکس.
احتمالاً الآن همسن تو باشه.
اون قشنگه. خیلی قشنگه.
پلامبیگو زیباییه.
اسکات بچه میخواد
اما دوست دارم اول یکم کار کنم.
اون میگه "چه فایدهای داره شغل داشته باشی...
"وقتی مجبوری واسه بزرگ کردن بچهها از شغلت دست بکشی؟"
پس...
میتونی هردوش رو انجام بدی.
آره.
میتونی خودتو با کارای خونه سرگرم کنی.
منظورم اینه که، اگه همین رو میخوای.
آره، نمیدونم.
وقتی اسکات رو دیدم دانشجوی رقص بودم
اما از اون رشتههایی نبود که بتونم یه کار واقعی داشته باشم
پس...
خب، میتونم اینو از روی تجربهام بگم
که حتی اگه فکر کنی میدونی چی میخوای
امکانش هست که واقعاً اونو نخوای.
و معمولاً مجبور به پذیرشش میشیم.
خیلیخحب، دیگه داری منو افسرده میکنی.
میدونم، افسرده کنندهاس. مگه نه؟ متأسفم.
- آره، همینطوره. - متأسفم. من یه آدم واقعگرا هستم.
داستانهام افسرده کنندهاس. به من گوش نکن.
نمیکنم.
کارم رو به حفظ کردن اون گلها محدود میکنم
و در مورد باغداری بهت اطلاعات میدم.
- این خوبه؟ - آره، بنظر میاد خیلی بهتر باشه.
باشه.
بهتره که برگرد سر کارم.
- درسته. - آره.
یکی از مشکلات کار کردن در خانه اینه دیگه
خیلی سادهاس که کار امروزت رو به فردا موکل کنی.
- ممنون که امروز کمکم کردی. - خواهش میکنم.
- هی، مایک! - بله؟
وقتی آماده کاشت شد...
باهام به مغازهی بذر فروشی میای؟
هر موقع تو آماده بودی.
الکس این آخر هفته میاد خونه.
No comments yet. Be the first to leave one.