200 baris pertama.
میخوام برم بیرون
پودینگ چطوره؟ خوبه؟
خوشمزهست. خیلی عالیه
بیا اینجا، جوکا
این برای رام کردن بژاست. چون امروز قراره برام سور و سات راه بندازه
شراب؟
جوکا. جناب قاضی امروز دستودلباز شده
بذار از اینجا برم. خواهش میکنم
اگه بذاری برم، میتونم بهت پاداش بدم
آخرین سینه ای که لمس کردم، مال مادرم بود
وقتی نوزاد بودم
زمرد. دوستشون داری، نه؟
وقتی جناب قاضی منو دزدید، اینا رو ندید
میتونه مال تو باشه
جونمو به خطر بندازم که به تو کمک کنم؟
عمراً. موتا یه بزدله
اون فقط زورش به زنها میرسه
تنوریو اومد ازم سوءاستفاده کرد و قسر در رفت
اون قسر در نرفت
پس بذار منو بکشه. چون دیگه اینجا نمیمونم
اینا رو به خودش بگو، وقتی اومد سراغت که به مرادش برسه
تا حالا فکر کردی اگه اینا رو بفروشی چقدر گیرت میآد؟
بهتر فکر کن
مردی که زنها رو دوست نداشته باشه، احترامی نداره
اما همه به پول احترام میذارن
منو بزن
منو بزن تا اون شک نکنه
پیشکارهای شما
عصر بخیر آقایان. عصر همگی بخیر
من بژا هستم
گرانبهاترین دارایی این قصر
بژا
اما جناب قاضی مرد دستودلبازی هستن. بژا
ایشون به شما این فرصت رو میدن که منو بخرید
توی یه حراجی. معذرت میخوام آقایان
بژا... معذرت میخوام آقایان
عقلش رو از دست داده. صد هزار رئال
دویست تا! من یه شمش طلا میدم
دوتا شمش طلا. فکر کردی داری چه غلطی میکنی؟
چهارتا شمش طلا. نگهبانها
مهمونی تمومه! نگهبانها
مادام بژا
از گوشت خوشت نیومد پسرم؟ اشتها ندارم
آنتونیو، انتخابات چی شد؟
عموت جلسه دیگهای با سرهنگها ترتیب نداده؟
مگه الان کل زندگی من همین نیست؟
سیاست و ازدواج؟
تو هیچ فرقی با طلا نداری
یا سنگهای قیمتیای که از معدن درمیآرم
تو متعلق به منی
حتی برای اینکه به حراج گذاشته بشی هم به اجازه من نیاز داری
وقتی حس مالکیت خیلی قوی باشه
کی صاحب کیه؟
این چه اراجیفیه که میگی؟ خودت رو ارباب من میدونی
اما از وقتی منو دیدی، تمام کارهات رو من بهت دیکته کردم
فقط به خاطر اینکه من وجود دارم
به اطرافت نگاه کن. من همهچیزت رو ازت گرفتم
حتی لباسهات رو. چون خودم دلم خواست
نه. این کار رو کردی چون من بهت آسیب زدم
و خیلی کارهای دیگه هم کردی
به خاطر زیبایی من، پدربزرگم رو کشتی
از روی حسادت، تنوریو رو کشتی
و اگه هر کدوم از اون مهمونها بهم دست میزدن، تکتکشون رو میکشتی
بدن من معبد توئه
جایی که تمام قربانیهات رو فدا میکنی
و جوری از سوءاستفاده کردن از من حرف میزنی که انگار چیز بیاهمیتیه
اما تو به بدن من نیاز داری
بدن من خوراک توئه
و بیشتر میخوای، همیشه بیشتر
همه مردا به ما زنها نیاز دارن
تا وجود داشته باشن
شما از رحم ما به دنیا میآیید
و سعی میکنید ما رو حقیر کنید چون میترسید
از قدرت ما
از توانایی ما
هنوز نفهمیدی؟
من
خدای تو هستم
لباسهات رو دربیار
لباسهات رو دربیار
دلت میخواد دلی از عزا دربیاری؟
گرسنهای؟
تشنهای؟
اینجا رئیس کیه؟
تو
تو
پدر، قسم میخورم که هیچوقت نمیخواستم کسی رو فریب بدم
دروغ، انحرافیه که از گناه سرچشمه میگیره
حالا چیکار کنم؟
اگه آنتونیو حقیقت رو از زبون کس دیگهای بشنوه
احساس میکنه بهش خیانت شده، اینطور فکر نمیکنی؟
همین الان بیدار شدی؟ سربه سرم نذار، سرکارگر
نمیتونم بذارم همین ته مانده داراییت رو هم هدر بدی
پول لازم دارم
باید میدونستم. میخوای بری دادگاه و از بابا شکایت کنی
تا بودجهات رو پس بگیری
قرار نیست با غارت کردن ارث و میراث خانوادگی این کار رو بکنی
آخرش هم جرئتش رو ندارم. که چیزهایی که مامان برام گذاشته رو بفروشم
لباست رو بپوش. سرهنگ بوتلیو میخواد که هر روز توی مراسم عشای ربانی باشی
شاید اگه دعا کنی، خدا چیزی که برای رفتن به دادگاه لازم داری رو بهت بده
به نام پدر، پسر و روحالقدس
آمین
خداوند هر روز در زندگی ما حضور دارد. پدر نگهدار ماست
حتی وقتی انسان غرق در گناه است و خدا را فراموش میکند
خدا فرزندانش را فراموش نمیکند
زیرا پروردگار مهربان است
خدا بهت رحم نمیکنه. صبر کن تا با پدرم حرف بزنم
اما ما فقط زمانی به حقیقت الهی میرسیم
که اون رو توی قلبمون پیدا کنیم
در اعمالمون و در حرفهامون
من دروغ گفتم
داری درباره چی حرف میزنی؟
اون شب که کنارت خوابیدم، تو از قبل خوابت برده بود
من هنوز پاکم
و تو هنوز مقدسی
همونطور که خدا تو رو آفریده
این جام، عهد جدیدی در خون من است که برای شما ریخته شده
متاسفم
آنجلیکا، تو
عروسیای در کار نخواهد بود. آنتونیو
آنجلیکا. ماریا
آنتونیو
خواهش میکنم به حرفم گوش کن. بهاندازه کافی گوش دادم. بذار برم
اگه میخواستم بهت صدمه بزنم، حقیقت رو بهت نمیگفتم
اگه واقعاً برات مهم بودم، هیچوقت دروغ نمیگفتی
به حرفم گوش کن
تو باید به من احترام بذاری. من برادرتم
من تو رو مثل یه برادر نمیبینم
برو و افکارت رو با کشیش در میون بذار
یا اصلاً چیزی نگو
وقتی ذهن چیزی نمیدونه، دهن باید بسته بمونه
من خیلی وقت بود که سکوت کرده بودم
مگه نمیخواستی حقیقت رو بشنوی؟ حقیقت همینه
من هیچوقت تو رو مثل یه برادر دوست نداشتم
این تکونت نمیده؟
این هوسهای دخترانهات؟
نه
اگه موسیو موتا رو دوباره به دربار فراخوندن
لابد شغل بهتری براش در نظر گرفتن
فرماندار یه استان؟
مشاور سلطنتی؟
مهم نیست
مهم اینه که تو کارت رو عالی انجام دادی و من راهی دربارم
آروم باش
آروم باش، چون دربار دقیقاً جای دوستانهای نیست
منم همینطور
دربار تازه اول ماجراست مادام کنستانس
نگاه کن پدربزرگ، برای تزئین تاج چی پیدا کردم
بذار ببینم
خیلی زیبا شدی. مثل یه پرنسس
یه ملکه. میخوام ملکه بشم
با یه تاج و یه تخت پادشاهی
میتونم هر کاری دلم میخواد بکنم
چرا باید به یه پادشاه نیاز داشته باشم؟
این دقیقاً همونطوریه که تو دوست داری
نه معشوقه، نه عروس
حالا من
بانوی پاراکاتو هستم
این مردم تو رو دوست دارن
و وقتی برم دربار، دلشون برام تنگ میشه
بژا، باید با هم حرف بزنیم
پس تهش این شد، زندگیم رو ازم گرفتی
آیندهام رو دزدیدی
و حالا میخوای مثل آشغال منو دور بندازی؟
دارم آزادت میکنم. مگه همین رو نمیخواستی؟
تو کی هستی که به من بگی خواب چه آزادیای رو میبینم؟
بژا
وقتشه که از هم جدا بشیم
آخرش سر از فاحشهخونه یا صومعه درمیآرم. اصلاً اینطور نیست
تو جواهرات، کالسکه و پول داری. حتی یه معدن رو به اسمت زدم
کی گفته من طلا میخوام؟
من میخوام برم دربار
میخوام سفر کنم
من کل دنیا رو میخوام
زنی که طلا داشته باشه، هر دری رو که بخواد باز میکنه
میترسی اون رو به دام پدرو ببازی؟
نه، پدر
من از بژا میترسم
اون تونست منو جادو کنه و نزدیک بود راهم رو گم کنم
خدا راهنمای تو باشه، عزیزم
اما بهتره بژا رو با خودت به دربار نبری
با اون باهوشیای که داره، آخرش چیزهایی رو میبینه که نباید ببینه
راضی کردن سرهنگها برای حمایت از یه آدم دورگه کار راحتی نیست
آنتونیو وقار داره، فلیزاردو. دقیقاً مثل من
و تحصیلکردهست
اما مجرده، سِسی. قهوه؟
بدون شکر. تلخ، همونطور که باید باشه
منم میخوام آنتونیو ازدواج کنه. بهزودی
اما باید با آنجلیکا باشه
فکر کردی میتونی منو سیاه کنی؟
تو اصلاً به آینده شغلی پسرت اهمیت نمیدی
تو نگران آینده خودتی. نمیفهمم درباره چی حرف میزنی
رؤیای تو اینه که هیچکس یادش نیاد تو با یه مرد سیاهپوست ازدواج کردی
فلیزاردو، ژنوووا برات بچهای نمیآره
فورتوناتو هم که فقط به فکر داروهای گیاهیشه
این نوههای من هستن که نام خانوادگی ما رو زنده نگه میدارن
بدون ازدواج، نوهای هم در کار نیست
به حرفم گوش کن
یه عروسی در راهه و اونم با آنجلیکاست
آنجلیکا رو ببخش، پسرم
No comments yet. Be the first to leave one.